مقدمه
موضوع هویت به طور عام و هویت ملی به طور خاص، از جمله بحثهای مطرح در علوم اجتماعی سالهای پایانی قرن بیستم و دهه نخست قرن بیست و یکم است. در مقایسه با دو قرن پیش از آن، حجم آثار انتشار یافته پیرامون هویت و هویت ملی و به تبع آن ملیت، در دو دهه اخیر بسیار بیشتر بوده است. در سطح جهانی چند مسئله عمده باعث توجه پژوهشگران علوم اجتماعی به موضوع هویت و ملیت شده است: یکی از این مسائل، دگرگونیهای گسترده سیاسی و اقتصادی در سالهای دهه 1980، از جمله پیدایش جنبشهای نوین اجتماعی در غرب، آغاز فرایند دمکراسی شدن و جنبشهای جامعه مدنی در اروپای شرقی و در نهایت فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد بوده است. در کنار این دگرگونیها، شتاب گرفتن فرایند جهانی شدن در دهههای پایانی قرن بیستم و گسترش چشمگیر فنآوریهای اطلاعرسانی و دسترسی آسان به اطلاعات و ارتباطات و جابجاییای گسترده جمعیتی در جهان باعث طرح مسئله ملیت و هویت و هویت ملی در محافل پژوهشی و دانشگاهی جهان شد. بحثهایی چون تضعیف قدرت و کنترل دولت، تأثیر فنآوریهای ارتباطی و اطلاعاتی بر کمرنگ شدن اهمیت مرزها و پررنگ شدن هویتهای ملی و گاه قومی در کشورهای تازهتاسیس چندملیتی، موضوع هویت ملی و ملیت را به یکی از مسائل عمده پژوهشی در رشتههای گوناگون علوم اجتماعی تبدیل کرده است.
در کنار این تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جهانی؛ پیدایش بحثهای نظری و مکتبهای اندیشه سیاسی نوین نیز به آغاز پژوهشهای نوین درباره هویت به طور عام و هویت ملی و ملیت به طور خاص کمک کرد. در این میان دو حوزه نظری در دامن زدن به بحثهای نوین پیرامون هویت و ملیت مؤثر بودند: یکی پیدایش نظریههای نوین پیرامون ملت، ملیت و قومیت و دوم پیدایش رهیافتهای نوین گوناگونی که به طور کلی از آنها به عنوان دیدگاههای پستمدرن نام برده میشود. در حوزه نخست نظریهپردازان برجستهای چون ارنست گلنر، اریک هابسباوم، بندیکت آندرسون و آنتوني اسميت نظريههاي نويني درباره ماهيت مليت و ملت و قوميت مطرح ساختند كه انبوهي از آثار نظري و مطالعات موردي را درباره مسائل ملي در نقاط گوناگون جهان به دنبال آورد. در حوزه دوم نيز مسئله هويت و مليت به يكي از موضوعات مهم مربوط به نقد ميراث مدرنيسم و مدرنيته تبديل شد و نويسندگاني چون ميشل فوكو، لاكان، دريدا، لاكلاو، موفه و بسياري ديگر مستقيم و غيرمستقيم مسئله هويت و مليت را در نوشتههاي خود از نگاه كاملاً نوين و انتقادي مورد بررسي قرار دادند.
در عرصه داخلي نيز بحث مليت، هويت و قوميت در دهه اخير به يكي از موضوعات مهم و مطرح در مطالعات علوم اجتماعي ايران تبديل شده است. اين نگاه و توجه مسئله هويت و مليت در ايران تحت تأثير عوامل گوناگون بوده است. بخشي از اين عوامل به عرصه دگرگونيهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي جهاني، يعني همان پديده جنبشهاي نوين اجتماعي، دمكراسيخواهي و جامعه مدني در اروپاي شرقي و غربي و خاورميانه و فرايند جهاني شدن و پيامدهاي گسترده ناشي از آن در عرصه فنآوريهاي اطلاعاتي و دسترسي به شبكههاي اطلاعات جهاني مربوط بوده است و بخشي ديگر نيز به تأثير حوزههاي نظري دوگانه مورد بحث يعني ديدگاههاي نوين به هويت و مليت از يك سو و نفوذ گرايشها گوناگون انديشه پستمدرن مربوط ميشده است. اين عوامل خود باعث توجه پژوهشگران و فعالان سياسي و فرهنگي ايران به مسئله هويت و مليت شده و آثاري را در رابطه با تأثير جهاني شدن بر هويت ملي و نيز كاربرد نظريههاي نوين مربوط به هويت و مليت و ديدگاههاي پستمدرن درباره هويت ايراني خلق كرده است.
در كنار اين عوامل تأثيرگذار سياسي، اجتماعي و فكري جهاني، عوامل منطقهاي و داخلي نيز باعث حساس شدن موضوع هويت ملي و مليت در ايران شده است.
رخداد انقلاب اسلامي در ايران در 1357 و پيامدهاي ناشي از آن در عرصه فرهنگي و اجتماعي و سياسي مسئله هويت ملي را تحت تأثير قرار داده و موضوع هويت ايراني و چند و چون آن را بهويژه در دهه سوم انقلاب از اهميت خاصي برخوردار كرد. سياستهاي خارجي و داخلي آرمانخواهانه مبتني بر ارزشهاي ديني، رشد هويتهاي فراملي (اسلامي) و بعدها فروملي (قومي) را به دنبال داشت و به تضعيف هويت ملي كمك كرد. پيدا شدن و تسلط ديدگاه منفي نسبت به ايرانيان و هويت ملي و مليت در ايران، سياستگذاريهاي ارزشي فراملي را بر مسائل داخلي و خارجي كشور حاكم كرد و ناديده گرفتن و در مواردي نيز ضديت با هويت ملي و ايرانيت را به دنبال داشت.
همزمان با اين عامل داخلي، يعني ناديدهگيري مسئله مليت و ايرانيت و در يك كلام هويت ملي از سوي نظام سياسي، رشد حركتها و ايدئولوژيهاي الحاقگرايانه در منطقه به حساس شدن مسئله مليت و هويت ملي ايراني منجر شد. در ميان اين گرايشهاي الحاقگرايانه منطقهاي، دو مكتب پانعربيسم و پانتركيسم بيشترين تأثير را بر اهميت توجه به مسئله مليت و دفاع از هويت ملي و ايرانيت گذاشت. پانعربيسم كه بيشتر خود را در ايدئولوژي و سياستهاي حزب بعث تجلي بخشيده بود، هويت و مليت و يكپارچگي سرزميني ايران را با طرح دعاوي سرزميني خود عليه ايران به چالش ميطلبيد. اين چالش در جريان هجوم نظامي گسترده رژيم عراق به ايران در 1359 شكل تهديد و خطر جدي را پيدا كرد. طرح دعاوي سرزميني نسبت به خوزستان، جزاير سهگانه ايراني در خليج فارس و تلاش براي تغيير نام خليج فارس، همگي از پيامدهاي رشد جريان الحاقگرايانه پانعربي در برابر ايران بود. حمايت گسترده كشورهاي عرب از تهاجم نظامي عراق بعثي به ايران و نيز دعاوي امارات عربي متحده نسبت به جزاير ايران و حمايت كشورهاي عرب از آن، حساسيتهاي ملي ايرانيها را برانگيخت و به توليد نوشتههاي تاريخي، سياسي و فرهنگي براي رويارويي با الحاقگرايي و سياستها و دعاوي الحاقگرايانه پانعربيسم و كشورهاي عرب انجاميد.
فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در 1991، زنده شدن دوباره جريان الحاقگراي پانتركي را كه در سالهاي پس از جنگ جهاني اول به تدريج رو به خاموشي گذاشته بود، به دنبال آورد. گرچه الحاقگرايي پانتركي در جريان سالهاي اشغال ايران در جنگ جهاني دوم و بهويژه در سالهاي 25-1320 در بحران آذربايجان نمود پيدا كرد و خطر تجزيه آذربايجان و كردستان را در برداشت، اما با آغاز جنگ سرد و پس از جنگ دوم، الحاقگرايي پانتركي اميد خود را به دستيابي به اهداف سياسياش از دست داد. اما فروپاشي شوروي فضا را عوض كرد و پانتركيسم از دو سو، يعني در سياستهاي الحاقگرايانه جمهوي آذربايجان و تا حد ضعيفتري تركيه، چالش خود براي ايران و يكپارچگي سرزميني و فرهنگي آن را نشان داد.
در كنار سياستهاي الحاقگرايانه پانعربي و پانتركي كشورهاي همسايه ايران، پيدا شدن فعاليت گروههاي قومگراي تحت تأثير آن در داخل ايران و گسترش انبوه نشريات قومگرايانهاي را كه در مناطق گوناگون ايران و در سطح دانشگاهها تبليغات گستردهاي را در رابطه با نفي مليت و هويت ملي ايراني و در بسياري موارد حمله به تاريخ و ميراث ملي و فرهنگي ايران و همزمان ستايش از هويت قومي و تاريخ و فرهنگ و سياست كشورهاي همسايه دشمن ايران به راه انداخته بودند، حساسيت پژوهشگران و فعالان مسائل فرهنگي ايران را در بيرون و درون محيط دانشگاههاي ايران برانگيخت. آنچه بر اين حساسيت دامن زد، بيتفاوتي محافل و مسئولان فرهنگي و سياسي و سكوت رسمي آنها در برابر اين گونه تبليغات ضد ايراني و در مواردي نيز بهرهگيري آگاهانه و ناآگاهانه از ادبيات آنها در رسانههاي جمعي رسمي بود. اين نكته بهويژه در رابطه با آثاري مصداق پيدا ميكرد كه از يك چشمانداز سياسي و با ديدي عمدتاً مبتني بر نظريه توطئه، به نفي مليت و هويت ملي ايران و ميراث تاريخي و فرهنگي و گاه ديني آن ميپرداخت و تمامي اين ميراث را جعلي و ساخته و پرداخته نيروهاي خارجي، بهويژه يهوديان ميدانست. از آنجا كه نكته اتكا اين گونه ادبيات توطئهگرايانه، حمله به ميراث فرهنگي، سياسي و تاريخي باستاني ايران بود و اساس هويت و مليت ايراني را به عنوان پديدهاي جعلي مطرح ميكرد، رسانههاي رسمي داخلي، اعم از نشريات و گاه تلويزيون، از نوشتههاي اين گونه و نويسندگان آنها در سطح عمومي بهره ميگرفتند تا به گمان خود با نفي ميراث ملي ايران، محوري بودن ميراث مذهبي آنرا تقويت كنند.
به طور كلي تمامي اين دگرگونيها و سياستها بود كه پژوهشگران و فعالان فرهنگي و سياسي ايراني داخل و خارج از كشور را كه براي ميراث تاريخي و فرهنگي ايران اهميت قائل بودند، به خارج شدن از سكوت طولاني در برابر موضوعاتي چون هويت و مليت ايراني و آغاز تلاش براي دفاع از اين ميراث در پرتو بحثهاي علمي موجود و نوين برانگيخت. آنچه كه بهويژه بر اهميت پژوهش درباره هويت ملي و مليت در ايران در پرتو ديدگاههاي نظري نوين ميافزود، پيدايش نوعي از ادبيات مربوط به هويت و مليت ايراني بود كه تحت تأثير نظريههاي مدرن به مسئله هويت و مليت، نظير ديدگاههاي گلنر، اندرسون، هابسباوم و نيز نحلههاي گوناگون نظريه پستمدرن در چند سال اخير به وجود آمده بود. اين گونه آثار كه عمدتاً از سوي برخي پژوهشگران طرفدار ديدگاههاي مدرن و در نتيجه دانشجويان رشتههاي علوم اجتماعي و انساني انجام شده، عمدتاً جنبههاي نظري دارد، اما اساس كار خود را بر دادههاي معتبر بر آمده از منابع مرتبط با ميراث تاريخي، فرهنگي و سياسي ايران قرار نميدهد. به عبارت ديگر اينگونه پژوهشگران بيش از آنكه مورد مطالعه و موضوع آن يعني هويت ايراني و مليت در ايران را با استناد به منابع دست اول و پژوهشهاي تاريخي و ميداني معتبر بشناسند، بيشتر تحت تأثير نظريههاي مدرن هستند و ناخواسته اين الگوها را راهنماي اصلي خود در كنكاش پيرامون چند و چون هويت و مليت در ايران قرار ميدهند تا نقد و بررسي آنها بر اساس تطبيق نظريه با مورد مطالعه در پرتو دادههاي تاريخي و سياسي و اجتماعي معتبر.
هدف پژوهش
اين پژوهش در پي آن است تا چند مسئله اساسي را در رابطه با مسئله هويت و مليت ايراني مورد بررسي قرار دهد:
1. تجزيه و تحليل، دستهبندي و نقد و بررسي رهيافتها و ديدگاههاي گوناگون درباره هويت، مليت و هويت ملي ايراني.
2. به دست دادن رهيافت مناسب با ويژگيهاي تاريخي ايران براي بحث و بررسي هويت و مليت ايراني و شناسايي بنيادهاي سازنده اين هويت با توجه به گذشته و اكنون جامعه ايران با بهرهگيري از چهارچوبهاي مفهومي نظري نوين مربوط به بحثهاي هويت و مليت و تطبيق و تطابق انتقادي آنها با هويت ايراني.
3. بررسي عمدهتر چالشها موجود بر سر راه هويت و همبستگي ملي ايراني در دوره معاصر، بهويژه در عصر شتابگيري روند جهاني شدن و پيامدهاي ناشي از آن.
4. يافتن راهها و روشهاي رويارويي بهينه با اين چالشها، و شيوههاي مناسب پاسخگويي به نيازهاي نوين هويتي جامعه ايراني و در نهايت يافتن ساز و كار نظري و علمي مناسب براي بازسازي و روزآمد كردن گفتمان هويت ملي ايراني و پويا ساختن آن در جهان در حال دگرگوني معاصر.
در راستاي رسيدن به اين اهداف، و با توجه به نگرشهاي گوناگون مطرح شده در باره هويت ملي ايراني از يكسو و چالشهاي كنوني فراروي آن، اين سوال اساسي مطرح ميشود كه از ميان رهيافتهاي گوناگون دربارة هويت ايراني، چه رهيافتي براي تبيين هويت ملي ايراني مناسبتر است و چگونه ميتوان در دوران پرچالش كنوني، گفتمان هويت ملي ايراني را به گونهاي بازسازي و روزآمد كرد كه هم تبديل كننده چالشهاي موجود به فرصت باشد و هم زمينههاي تقويت همبستگي ملي در ايران را فراهم كند.
فرضيه اساسي پژوهش آن است كه رهيافتها و ديدگاههاي گوناگون سنتي و مدرن به هويت ملي ايراني دچار مشكلات روششناسي، هستيشناسي و معرفتشناسي جدي هستند و تنها رهيافت مبتني بر درك پوياييها و ويژگيهاي خاص تاريخي جامعه ايراني و به عبارتي ديدگاه متناسب با «جامعهشناسي تاريخي» ايران قادر به تبيين و معرفي بنيادهاي سازنده هويت ملي ايراني و درك واقعيتهاي ايران به عنوان يك جامعه سياسي– فرهنگي و تاريخي است. بازسازي و روزآمد كردن و پوياسازي هويت ملي ايراني در دوران كنوني نيز به دستگاه معرفتشناسي مناسبي نيازمند است كه بر خلاف دستگاههاي معرفتشناسي مورد استفاده رهيافتهاي سنتي و مدرن، با ماهيت تحول در علوم اجتماعي تناسب داشته باشد و ضمن ارتباط دادن گذشته و حال بتواند ساز و كار تبديل چالشهاي موجود بر سر راه هويت و مليت ايراني و جامعه ايران را به فرصت بدست دهد و ضمن تقويت و پوياسازي گفتمان هويت ملي ايران با برآوردن نيازهاي نوين جامعه ايراني، زمينه تقويت و استحكام هويت ملي و همبستگي ملي ايران را فراهم سازد.
در نهايت، پژوهش بر آن است كه هويت ملي ايراني با وجود داشتن بنيادهاي مستحكم تاريخي و فرهنگي و سياسي، و در عين برخورداري از پيوستگي و اصالت و استقلال خاص خود، در صورتي قادر به رسيدن به استحكام، پويايي و تقويت همبستگي ملي بيشتر جامعه ايراني است كه ضمن تكيه بر عناصر سازنده سرزميني، تاريخي، سياسي و فرهنگي ايران، خود را به صورت يك گفتمان هويتي مردم- شهروند محور بازسازي كند. پژوهش كنوني تلاش دارد تا چگونگي بازسازي اين گفتمان را نشان دهد.
فصل چهارم
هویت، ملت و ملیت در ایران
مفهوم هویت همانگونه که در مطالعات علوم اجتماعی مفهومی نو محسوب میشود، در ایران و مطالعات ایرانی نیز جایگاهی نوین دارد. کاربرد واژه هویت به معنی کنونی آن در واقع به همراه ورود معادل لاتین آن(Identity) رواج پیدا کرده به گونه ای که از این واژه در پژوهش های معاصر و یا دو سه دهه پیش چه در مقالات یا کتاب ها اثر کمتری به چشم میخورد. با این همه، این بدان مفهوم نیست که نبود یا کمبود واژه هویت به معنای نبود احساس هویت و عمل ناشی از آن در شناخت، شناسایی و شناساندن خود در گذشته ایران بوده است. به عبارت دیگر احساس ایرانی بودن، تعلق به سرزمین ایران و تاریخ و فرهنگ آن و متمایز بودن از دیگران در میان ایرانیان، چه در دوران معاصر و چه در دوران پیشامدرن وجود داشته است. بدین گونه هویت ایرانی را می توان« احساس وابستگی به سرزمین، تاریخ، دولت و فرهنگ ایران،شناساندن خود به دیگران و بدین وسیله متمایز دانستن خود از آنها» تعریف کرد.
وجود چنین احساسی در ایران پیشینه بسیار کهنی داشته و میتوان نشانه های آن را در نوشته های تاریخی و ادبی پیدا کرد. با این حال روشن است که وجود این هویت به معنی نبود هویتهای دیگر و احساس تعلق به آنها در میان ایرانیان نیست. اما این گوناگونی هویت های اجتماعی به هیچ وجه نفی کننده احساس وابستگی به جامعه بزرگتر ایران نبوده است. هویت های اجتماعی بنابرماهیت متکثر خود گاه در بسیاری از موارد آفریننده تضاد و برخورد و کشمکش نیز بوده اند اما این تضادها در سطح هویت اجتماعی باقی مانده و هیچگاه از سطح هویت اجتماعی به سطح ملی تغییر جهت نمی داده است.
هویت ایرانی: پدیده ای ازلی یا برساخته ای اجتماعی؟
اکثر پژوهشگران مطالعات ایرانی در داخل و خارج بر وجود پدیده هویت ملی در میان ایرانیان و نمود عینی آن در تاریخ معاصر اشتراک دارند. با این همه بر سر این نکته که این احساس ایرانی بودن و پیدایش هویت ملی چه زمانی روی داده است، اتفاق نظر وجود ندارد. سوال اینجاست که آیا هویت به ویژه هویت ملی پدیدهای کهن و ازلی است یا نو و برساخته ای اجتماعی؟ آیا هویت ایرانی پدیده ای بسیار کهن و مربوط به دورانهای باستانی است و یا اینکه هویت ایرانی و احساس ایرانی بودن در گذشته وجود نداشته و در دوره نوین یعنی قرن بیستم در ایران پیدا شده است؟
تأکید صرف بر یکی از این دو دیدگاه و کاربرد آن در مورد پیدایش آگاهی ملی در ایران کاری بسیار دشوار می باشد چرا که اصولا نمی توان گفت هویت ملی یا ملیت پدیده ای است که خود به خود به وجود آمده و صرفا به مسائلی چون خون و خویشاوندی مربوط می شود. این گونه همبستگی بیشتر در مورد اجتماعات کوچک مورد پیدا میکند تا اجتماعات بزرگی چون ملتها و کشورها. از سوی دیگر نگرش برخی نوگرایان را که هویت ملی، ملت و ملیت را صرفا پدیده های مدرن و مربوط به چند سده اخیر میدانند و یا دیدگاههای سیاسی- ایدئولوژیک و ساده انگارانهای را که پدیده ملت را صرفا ساخته و پرداخته دولت های مدرن می دانند، نمیتوان معتبر دانست چرا که ریشه هویت و ملیت و همبستگی ملی در برخی کشورها نه به دوران مدرن بلکه به قرن ها پیش از آن برمیگردد.
در رابطه باریشه هویت ایرانی و همبستگی ملی در ایران میتوان نکاتی از هر دو دیدگاه کهنگرا و نوگرا را پذیرفت. بدیهی است که دیدگاه های کهنگرایانه مربوط به هویت ایرانی که بر مسأله نژاد و خون تکیه می کنند، یعنی هویت مبتنی بر نژاد آریایی صرف نمی تواند چندان علمی و تاریخی باشد. هر چند اغلب ایرانیان آریایی اند اما نمی توان مدعی یکدستی نژادی جامعه کنونی ایران شد. از سوی دیگر نمیتوان بر این اساس نیز هویت ایرانی و همبستگی ملی در ایران در دوره های کهن را انکار کرد. دیدگاههای مدرنی که بر متأخر بودن پدیده هویت ملی تأکید می کنند نیز بیشتر متأثر از نظریه های مدرن غیربومی مربوط به ملیت هستند. این نظریه ها موارد تاریخی جامعه اروپا و ظهور دولت های مدرن در آنجا را پس از فروپاشی ساختارهای گسترده دینی مدنظر دارند تا جوامعی نظیر ایران که از دوران باستان دارای فرهنگ، دولت و مرزهای سیاسی خاص بوده است.
واقعیت ین است که هویت ایرانی یعنی آگاهی نسبت به جامعه ای سیاسی به نام ایران که تاریخ، دولت، فرهنگ، مرزها و آداب و رسوم خاص خود را دارد نه محصول سیاست های دولت مدرن(یا دولت ایران دوره رضاشاه که برخی مدعی اند) است و نه حتی محصول انقلاب مشروطه و یا پیش تر از آن در دوران سلطنت صفوی. آگاهی نسبت به ایران و تاریخ و فرهنگ و میراث سیاسی اش و احساس وابستگی به آن به پیش از آن و پیش از دوران اسلامی باز میگردد و منابع تاریخی، فرهنگی و حتی دینی بسیاری تأیید کننده این ادعا میباشند. با این وجود نمی توان گفت که هویت ایران در طول تاریخ خود بخود و به طور طبیعی ساخته شده و از دورانهای نامعلوم وجود داشته است. هویت ایرانی نیز یک برساخته اجتماعی و محصول مهندسی اجتماعی و سیاسی است، اما این مهندسی نه محصول دوره کنونی بلکه پیامد فرآیندهای سیاسی- اجتماعی و فرهنگی دوران های تاریخی پیش و پس از ورود اسلام می باشد. هویت ایرانی در فرآیند بحران های سیاسی- اجتماعی و نظامی ایران در دوره های باستانی شکل گرفت و در جریان بحران های مشابه بعدی یعنی در دوره گذار عصر ساسانی به عصر اسلامی و قرن های پس از آن دوباره از سوی نخبگان فرهنگی و سیاسی ایران بازسازی شد. بنابراین به لحاظ نظری هویت ایرانی و ریشه های آن را می توان بر اساس دیدگاهی ترکیبی تعیین کرد که عناصر مثبت هر دودیدگاه کهن گرا و نوگرا را در هم می آمیزد.
همزیستی هویت های فرو ملی با هویت ملی در ایران
وجود هویت های گوناگون اجتماعی هیچ گاه نفیکننده احساس وابستگی و وفاداری به هویت ملی یعنی دولت و سرزمین ایران نبوده است. این نکته به ویژه در رابطه با دو نوع هویت مهم اجتماعی یعنی هویت دینی و هویت قومی قابل برررسی است:
1-هویت دینی: هویت دینی در ایران چه پیش از اسلام در قالب دین زردشتی و چه پس از اسلام از هردو نوع سنی و شیعی آن در وهله نخست در کنار هویت ایرانی و تابع و پشتیبان آن بود تا در مقابل آن. برخلاف تصور رایج این تنها ایرانیان شیعه نبوده اند که در بازسازی و تقویت حس هویت ایرانی به لحاظ فرهنگی و سیاسی کمک کردند، بلکه بسیاری از مورخان و شاعران و نویسندگانی که در راه بازسازی هویت تاریخی و فرهنگی ایران و پشتیبانی از دولت های محلی ایرانی تلاش کردند، دارای مذهب تسنن بوده اند. این به ویژه در دوران های نخستین حکومتهای محلی ایرانی پیش از حمله مغول دیده می شود. گرچه به لحاظ اعتقادی برتر دانستن هویت دینی بر هویت ملی همیشه در میان مدافعان نهضت های دینی، اعم از شیعه و سنی وجود داشته است، اما واقعیات موجود از جمله وجود « دیگری سیاسی» یعنی قدرت های سیاسی رقیب یا دشمن ایران، همیشه ضرورت وجود دولت ایرانی و پشتیبانی از آن را برای برقراری امنیت و نظم در نزد معتقدان به برتری دین بر ملیت به لحاظ ارزشی، توجیه می کرده است.
2-هویت قومی: اصولا هویت قومی و قوم گرایی به شیوه سیاسی کنونی آن در جهان، در ایران مرسوم نبوده است. شکاف مذهبی در ایران به ویژه میان اقلیت های غیر مسلمان و مسلمانان شیعه و سنی نمود بسیار بیشتری داشته و مبنای هویت سیاسی بوده است تا پدیده هایی چون زبان یا لهجه های محلی. ایران جامعهای متشکل از گروه های جمعیتی پراکنده مذهبی، زبانی یا نژادی که هیچگونه ارتباط یا نقطه اشتراکی با هم نداشته باشند، نبوده است. پدیده های اختلاف برانگیزی چون مذهب و گاه زبان به مرور زمان و تحت تأثیر دگرگونی های محیطی در بخش های جمعیتی خاص ایران نفوذ کرده است. همچنین هویت اجتماعی پیش از آن که از نوع قومی آن در ایران برجستگی داشته باشد، در سطوح خردتری چون ساختارهای شهری- روستایی، ایلی و طایفه ای جلوه گر می شده است. این برجستگی هویتی، به ویژه در میان جمعیت های یکسان زبانی در امتداد اختلافات مذهبی و تعلقات طایفه ای و ایلی شکاف می انداخته است. درگیری ها و اختلافات مذهبی، ایلی و طایفه ای در درون کردها، بلوچ ها، آذری ها و سایر گروه های جمعیتی ایران مانع شکل گیری هویت قومی به معنی امروزی آن می شده است. به همین خاطر است که در تاریخ ایران و مناطق گوناگون آن کشمکش های قومی بر سر نژاد یا زبان، آداب و رسوم محلی وجود نداشته و برعکس بر سر اقتدار سیاسی و یا تعلقات مذهبی و طایفه ای در می گرفته است. مشارکت اقشار گوناگون مردم ایران از هر مذهب و زبان و لهجه، در جنگ های میان ایران و همسایگان یا مهاجران فرامنطقه ای در گذشته دور و نزدیک بیانگر نفوذ عناصر مشترک ایرانی و هویت ایرانی در کشور بوده است.
مقایسه جایگاه تاریخی اقوام ایرانی با کشورهای همسایه
در بحث و بررسی مسائل ملی و قومی در ایران باید به دو نکته اساسی توجه داشت: اول ویژگی خاص ایران به عنوان یک کشور و دوم ویژگیهای اقوام ایرانی. رابطه میان گروه های قومی و کشورهای محل سکونت آنها در همه جای جهان یکسان نیست و رابطه خاصی با پیشینه سیاسی جامعه یا کشور مورد نظر دارد. بنابراین رابطه میان گروه های قومی و کشور محل سکونت آنها را می توان به دو دسته کلی تقسیم کرد:
1-کشورهایی که گروه های قومی، بومی آنها بوده و از دوره های کهن یا حداقل چندین قرن پیش از ساکنان آن سرزمین سیاسی محسوب شده و اشتراکات زیادی با سایر مردمان آن کشور پیدا کرده اند. ایران، مصر و هند از جمله این کشورها هستند.
2- کشورهایی که گروه های قومی آنها بومی آنها نبوده و حضور آنها در این کشورها پیشینه طولانی ندارد. این کشورها خود دو دسته اند: الف) کشورهایی که اصولا پیشینه سیاسی و تاریخی طولانی ندارند و تازه تأسیس محسوب می شوند. یوگسلاوی، عراق، ترکیه، پاکستان و سریلانکا از این جمله اند. ب) کشورهایی که پیشینه سیاسی طولانی دارند اما گروه های قومی بومی آنها نبوده و به تازگی در قلمرو آن قرار گرفته اند. روسیه و برخی کشورهای اروپایی از این جمله اند.
در مورد کشورهایی که گروهای قومی بومی آنها نیستند یعنی گروه دوم، چند عامل را می توان علت چند قومی شدن این کشورها محسوب کرد:
1. مهاجرت مبنای قومیت: کشورهایی که گروه های قومی آنها در اثر مهاجرت از سایر کشورها بخشی از جمعیت این کشور شده و دارای پیشینه ملی و قومی متمایز هستند. علت این مهاجرت در عصر حاضر کار و رفاه است. امریکا، کانادا، آلمان و فرانسه از جمله این کشورها هستند.
2. فتح نظامی و ادغام اجباری: کشورهایی که گروه های قومی آنها به زور و از راه لشکر کشی و فتح و ادغام و الحاق سرزمینی بخشی از کشور مذکور شده اند و به لحاظ تاریخی، فرهنگی، مذهبی و زبانی هیچ سنخیتی با جامعه فاتح ندارند و رابطه آنها با کشور کنونی برعکس مورد اول که مهاجرت با رضایت صورت می گیرد، رابطه ای مبتنی بر دشمنی است. روسیه و اتحاد جماهیر شوروی و یوگسلاوی از جمله این کشورها هستند.
3. سازوکارهای نظام جهانی: کشورهایی که در جریان یک قرن اخیر شکل گرفته و تأسیس آنها و ادغام گروه های گوناگون زبانی و مذهبی درآنها ، نه براساس رضایت آن گروه ها، بلکه بر اثر ملزومات جامعه بین المللی و سیاست های جهانی صورت گرفته است. عراق، ترکیه و پاکستان از این جمله اند که در انها کردها و بلوچ ها بر اساس انتخاب خود در قلمرو این کشورها قرار نگرفته اند و بنابر این رابطه آنها با گروه اکثریت دوستانه نیست.
این در حالی است که،
الف) اقوام ایرانی از نوع گروه های قومی مهاجر نیستند که از جامعه ملی خود به دلایل گوناگون جدا شده و به سرزمین جدیدی مهاجرت کرده باشند. اقوامی چون اعراب خوزستان و ترکمن های ایران نیز قرن ها پیش به ایران مهاجرت کرده و این پیشینه طولانی انها را دارای اشتراکات زیادی با سایر ایرانیان کرده است. در ایران حتی برخلاف نوشته های قوم گرایانه جابجایی جمعیت ایلات و عشایر کمتر به اجبار صورت می گرفته است.
ب) اقوام ایرانی همچنین از راه فتح نظامی و کشورگشایی در قلرو دولت و سرزمین ایران قرار نگرفته اند و برعکس فتوحات بیگانگان، برخی از اقوام ایرانی را همانند مورد کردستان، آذربایجان و بلوچستان از خاک اصلی جدا کرده و بعدها به دولت ها و کشورهای تازه تأسیس ملحق ساخته است. فتح قفقاز توسط روسیه، فتح کردستان توسط عثمانی و کشیدن مرزهای سیستان و بلوچستان و ایران و افغانستان توسط انگلستان از اینگونه سیاست ها بوده اند.
ج) هیچ یک از اقوام ایرانی نیز بر اساس معادلات بین المللی به خاک ایران ملحق نشده اند و برعکس سیاست ها بین المللی در قرن نوزده بخش هایی از کشور ایران را جدا ساخته و به دولت های تازه تأسیس ملحق ساخته است.
همین پیشینه کهن باعث شده تا قوم گرایی و ناسیونالیسم قومی در ایران حتی در نیم قرن اخیر در سطح محافل نخبگی باقی مانده و نتواند هویت ملی ایران را به چالش بکشد. انتخابات نهم و دهم ریاست جمهوری و ناکامی نامزدهایی که می خواستند با طرح شعارها و مطالبات قوم گرایانه به جلب آرا بپردازند، جنبه های نخبه گرایانه و محفلی گرایشات قومی سیاسی را نشان داد.
ملت، ملیت و جایگاه آن در ایران
واژه ملت به مفهوم Nation در یک قرن اخیر در ایران رایج شده و تا قبل از ورود آن به این معنای سیاسی، بیشتر به معنی دین و پیروان یک دین به کار می رفته است(ملت ابراهیم، جنگ هفتاد و دو ملت). اما واژه ملت در ایران قرن بیستم معنی سیاسی نوینی پیدا کرده و به مردمان درون مرزهای یک کشور اشاره می کند. پیرامون پدیده ملت و ملیت در کشور ما دو اشتباه توسط پژوهشگران رخ داده است:
-عده ای تحت تأثیر دیدگاه های مدرنیستی چون ارنست گلنر، اریک هابسباوم، و به ویژه بندیکت آندرسون ملت ایران را نیز محصول دوران پس از پیدایش ناسیونالیسم و پدیده ای خیالی و ذهنی و احساسی می دانند که در دنیای واقعی وجود نداشته و در نتیجه توطئه ها و تلاش های ساخته و پرداخته مستشرقان غربی به وجود آمده است.
-عده ای دیگر نیز باز هم تحت تأثیر نظریات مدرنیزاسیون به ویژه بحران های پنج گانه دوران گذار نظریه پردازان مدرنیزاسیون و عدم توجه به جامعه شناسی تاریخی ایران، طی نشدن فرآیند ملت سازی را مهمترین علت بروز مشکلات موجود به ویژه قوم گرایی می دانند.
این در حالی است که جامعه ایران دارای ویژگی هایی است که آن را بر طبق معیارهای علمی از صفت ملت برخوردار میکند. این ویژگی ها که شامل گذشته، ذهنیت تاریخی، آگاهی نسبت به اجتماع سیاسی، فرهنگ مشترک و سرزمین و مرزهای مشخص می باشد، حضور خود را در گذشته های دور و نزدیک ایران به نمایش گذاشته اند. گرچه بسیاری از نظریه پردازان مسائل ملی، ملت را محصول پیدایش ناسیونالیسم می دانند اما برجسته ترین این نظریه پردازان نیز بر آن هستند که پیش از پیدایش ناسیونالیسم نیز ملت هایی در تاریخ وجود داشته اند که از انها باعنوان « ملت های پیش از ناسیونالیسم» (nations before nationalism) نام برده اند. در نوشته های اینگونه اندیشمندان از ایران در کنار ملت هایی چون یونان، چین، مصر و ایتالیا به عنوان ملت های باستانی و یا ملت های پیش از ناسیونالیسم نام برده شده است.
ملت در ایران: جمع بندی
از نظر میلر پنج عنصر تشکیل دهنده ملت در ایران عبارتند از: 1. باور مشترک وتعهد متقابل 2. قدمت تاریخی 3. نقش فعال 4. وابستگی به قلمرو خاص 5. متمایز شدن از دیگر اجتماعات به واسطه فرهنگ عمومی خاص. آنتونی اسمیت نیز ملت را «جمعی از انسان های دارای سرزمین و تاریخ، اسطوره ها و خاطرات مشترک، فرهنگ عمومی و توده ای و اقتصاد مشترک و حقوق و وظایف مشترک» می داند.
در بررسی همه جانبه تاریخ ایران و منابع گوناگون تاریخی و بومی مربوط به آن می توان وجود تمام عناصری که این نظریه پردازان به عنوان عناصر تشکیل دهنده ملت یاد می کنند را دید. بنابراین دیدگاه های مدرنیستی چون آندرسون، هابسباوم و گلنر که پیدایش ملت را به ظهور سرمایه داری انقلاب صنعتی و ارتباطات و از میان رفتن ساختارهای امپراتوری و مذهبی نسبت می دهند، قادر به تبیین مسأله ملیت در ایران نیستند. دیدگاه افردای چون آرمسترانگ، آنتونی اسمیت و دیوید میلر که به وجود گونه ای از ملت ها پیش از دوران مدرن باور دارند بیشتر قادر به تبیین پیدایش و تکامل ملت در ایران می باشند. اینگونه ملت ها را می توان ملت های باستانی یا ملت های پیش از پیدایش ناسیونالیسم خواند.
ناسیونالیسم در ایران
گرچه ناسیونالیسم به عنوان یک واژه و یک جنبش پیشینه چندانی در ایران ندارد، اما حداقل می توان با قطعیت گفت که وجود احساسات عاطفی نسبت به ایران، فرهنگ و خاک آن از دیرباز میان ایرانیان وجود داشته و این احساسات و عواطف و گرایشات ملی پیشامدرن، بنیان هویت ایرانی را می ساخته است. جنبش شعوبیه در صدر اسلام، قیام های محلی چون قیام بابک خرمدین، سندباد، استاذیس و نهضت سربداران، خمیرمایه های ملیگرایانه به مفهوم سنتی آن را در بر داشته اند. اما ناسیونالیسم به مفهوم کنونی آن از اواخر قرن نوزدهم تحت تأثیر جریان های فکری اروپایی به ایران آمد و بنابر دلایلی به سرعت گسترش یافت. انحطاط ایران در قرن نوزدهم، پشتوانه و بن مایه تاریخی، فرهنگی و سیاسی ایران، احساس نوستالوژیک ناشی از مقایسه وضع ایران آن زمان با ایران باستان، انقلاب مشروطه و رویارویی مشروطه خواهان با بازیگران بزرگ آن دوران یعنی بریتانیا و روسیه، ناسیونالیسم مدرن ایرانی را گسترش داد و دگرگونی های بعدی را در ایران در دوره پس از کودتای 1299 رقم زد. دوران 1900- 1940(1280-1320شمسی) دوران اوج ناسیونالیسم ایرانی بوده است.
دو ویژگی ناسیونالیسم مدرن ایرانی عبارتند از اینکه:
1-ناسیونالیم ایرانی برخلاف برخی گرایشات ناسیونالیستی در جهان، اهداف گسترش طلبانه و افراطی نداشت. به عبارت دیگر جریان اصلی ناسیونالیسم ایرانی هیچ گاه از نوع ناسیونالیسم الحاق گرایانه و پان نبود. جریان پان ایرانیسم نیز به عنوان یک گرایش سیاسی- فکری سه دهه پس از آغاز ناسیونالیسم ایرانی، آن هم در واکنش به ادعاهای الحاق گرایانه پان عربیسم و پان ترکیسم پیدا شد. بدون جهت نبود که محمود افشار که یکی از اولین مطرح نظریه پان ایرانیسم بود، آشکارا گفته بود که پان ایرانیسم را از پان ترکیسم و پان عربیسم و ادعاهای آنها علیه ایران آموخته بود. ناسیونالیسم ایرانی ضد امپریالیستی بود و بازسازی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را مد نظر داشت و بنابراین میانه رو بود.
2-ناسیونالیسم ایرانی بر خلاف تصور برخی از پژوهشگران یا نخبگان دارای گرایش مذهبی، یک جنبش یا ایدئولوژی ضددینی نبود و با اینکه در برخی از برهه ها جنبه های ضد عربی به خود می گرفت، اما هرگز گرایشات آشکار ضد اسلامی به خود نگرفت بلکه بر عکس، ناسیونالیسم ایرانی و جریان اصلی آن همیشه از همکاری نخبگان دینی چه در دوره مشروطه و چه در نهضت ملی شدن صنعت نفت و پس از آن برخوردار بود.
انواع ناسیونالیسم ایرانی
به طور کلی می توان چهار گرایش اصلی را در ناسیونالیسم ایرانی از هم تمیز داد:
1-ناسیونالیسم دولتی: ناسیونالیسم دولتی در آغاز به نوعی یک جنبش ضد دولتی بود، اما به تدریج با گذشت زمان و به منظور دست یابی به یکی از اهداف خود که استقرار نظم و امنیت و ثبات و دولت قدرتمند بود، به ایدئولوژی دولت اقتدارگرای توسعه ای تبدیل شد. با گرایش هر چه بیشتر رضاشاه به سوی اقتدارگرایی، برخی ناسیونالیست های ایرانی خود را به کنار کشیده و ناسیونالیسم لیبرال را پایه گذاری کردند. ناسیونالیسم دولتی در بسیاری از جنبه ها با جریان نخستین ناسیونالیسم ایرانی دیدگاه ها و اهداف یکسان داشت و تنها در بعد سیاسی داخلی یعنی مسأله دموکراسی و آزادی خواهی از آن دور شد. با برکناری رضاشاه و قدرت یابی تدریجی محمدرضاشاه، به ویژه با رویارویی میان وی و دولت دکتر مصدق، تفاوت میان ناسیونالیسم دولتی و ناسیونالیسم لیبرال مردمی بعد دیگری نیز پیدا کرد و آن چند و چون رابطه ایران با جهان خارج بود.
2- ناسیونالیسم مردمی لیبرال: با استحکام دولت رضاشاه و نارضایتی داخلی ناسیونالیست ها از آن، به تدریج گرایشی پیدا شد که بر ناسیونالیسم مردمی و آزادی خواهانه و طرفداری از دموکراسی تأکید می کرد. گرایشات پراکنده ناسیونالیسم دولتی نهایتا در سال 1328 پیرامون دکتر مصدق گرد آمدند و جبهه ملی ایران را به وجود آوردند. این گرایش با وجود رسیدن به قدرت و با وجود اولویت دادن به مبارزه با سلطه بریتانیا، بر ضرورت فضای باز سیاسی تأکید کرد و در سال های 1330 تا 1332 تجربه دموکراسی را به آزمون گذاشت. ناسیونالیسم مردمی لیبرال پس از کودتای 32 همچنان بر استقرار آزادی در داخل و مبارزه برای استقلال ایران در خارج تأکید می کرد. از این زمان ناسیونالیسم مردمی به یکی از نیروهای عمده مخالف دولت اقتدارگرا تبدیل شد و بر ضرورت برپایی دولت طرفدار انتخابات آزاد و دموکراسی تأکید می کرد. پس از سرنگونی دولت پهلوی، این گرایش با نیروهای طرفدار انقلاب اسلامی همکاری کرد و مدتی هم در دولت موقت جمهوری اسلامی عهدهدار برخی وزارتخانه ها و نهادها بود. اما به تدریج میان ناسیونالیسم مردمی لیبرال با دولت طرفدار اجرای شریعت زمینه های اختلاف پیدا شد و به حاشیه ای شدن ناسیونالیست ها منجر گردید. ناسیونالیسم لیبرال و نهادهای سازمانی آن چون جبهه ملی از طرفداران برپایی دموکراسی و پی گیری منافع ملی در دوران اقتدار جمهوری اسلامی بوده اند.
3- ناسیونالیسم رادیکال: ناسیونالیسم مردمی لیبرال در سالهای بعد از کودتای 1332 به تدریج در درون خود دچار انشعاب شد و برخی گرایشات رادیکال، خود را به تدریج از جبهه ملی ایران که نماد ناسیونالیسم لیبرال مردمی بود جدا کردند و در ابعاد گوناگون گرایش های تند به خود گرفتند.
به طور کلی سه جریان اصلی در ناسیونالیسم رادیکال ایرانی به وجود آمد:
الف) ناسیونالیسم باستان گرا: این گرایش ضمن تأکید بر ضرورت شناخت ایران باستان و شکوه آن، موضع سختی در برابر کسانی که از نظر آنها مسبب تیره بختی ایران و سقوط آن قلمداد می شدند، یعنی اعراب می گرفت. این نوع ناسیونالیسم تأکید بیشتری از سایر گرایشات ناسیونالیستی بر ضرورت شناخت ایران باستان و حفظ میراث آن دارد. ناسیونالیست های باستان گرا، آگهی جامعه ایران به ویژه نسل جوان از میراث ایران باستان را لازمه بیداری و آگاهی ملی و بسیج مردمی جهت رسیدن به اهداف ناسیونالیستی در داخل و خارج می دانند. آثار اندیشمندانی چون ذبیح بهروز و ابراهیم پورداوود در این دسته جای می گیرد.
ب) ناسیونالیسم چپ: این گرایش با تأکید بر اندیشه های سوسیالیستی، عمدتا بر جنبه های داخلی و اصلاحات عمیق اقتصادی، سیاسی و اجتماعی تأکید داشت. این گرایش اصلاحات داخلی به ویژه اصلاحات ارضی، مبارزه طبقاتی و بهبود وضعیت اقشار و طبقات محروم و زنان را شرط نخست رهایی ملی می دانست. اندیشه های افرادی چون خلیل ملکی، احسان طبری، سیاوش کسرایی و برخی دیگر از اعضای جریان های چپ مارکسیستی ایران را می توان نزدیک به این گرایش دانست.
پ) پان ایرانیسم: پان ایرانیسم به عنوان یک ایدئولوژی و گرایش سیاسی در برگیرنده طیف وسیعی از ملی گرایان ایرانی است که از محدوده های ناسیونالیسم ایرانی که خود را به چهارچوب ایران کنونی مقید می کند، فراتر رفته و به جهان ایرانی، یعنی سرزمین های دربرگیرنده ایران کهن و مردمانی که به لحاظ فرهنگی و نژادی ایرانی قلمداد می شوند، روی می آورد. معتدل بودن و فقدان گرایش های الحاقگرایانه، توجه به منافع جهان ایرانی و حوزه تمدنی ایران در سیاست خارجی، مخالفت با جنبش های الحاق گرای ضد ایرانی، حساسیت به یکپارچگی سرزمینی و رویارویی با جنبش های قوم گرا و... از جمله مختصات پان ایرانیسم است. پان ایرانیسم به لحاظ سازمانی جلوه های گوناگونی پیدا کرده و شامل گروه هایی چون حزب پان ایرانیسم و حزب ملت ایران می شود.
4- ناسیونالیسم اسلامی: ناسیونالیسم اسلامی گرایشی است که در نیمه دوم قرن بیستم در ایران و به نوعی در سایر مناطق جهان اسلام رایج شد و به نوعی تلاش داشت تا میان ناسیونالیسم و دین اسلام پیوند برقرار کند. ناسیونالیست های اسلامی در واقع افرادی هستند که میان اسلام و ملیت هیچ تضادی نمی بینند و بر آن هستند که ناسیونالیسم با تکیه بر مذهب و یا حداقل نادیده گرفتن آن می تواند قدرت بسیج خود در راه اهداف ملی را گسترش دهد. ناسیونالیست های اسلامی بر آن هستند که فرهنگ و تمدن و تاریخ هر کشور، بر نوع اسلام موجود در آن کشور تأثیر گذاشته و نوعی اسلام ملی به وجود آورده است. با این همه ناسیونالیست های اسلامی همچنان بر ارزش های جهان شمول اسلام تأکید می ورزند و نادیده گرفتن دین از سوی ناسیونالیسم و ناسیونالیسم از سوی دین را نادرست می دانند. چهره هایی چون مهدی بازرگان و علی شریعتی در زمره برجسته ترین ناسیونالیست های اسلامی محسوب می شوند.
در یک جمع بندی نهایی پیرامون ناسیونالیسم ایرانی می توان گفت که گرایش های گوناگون ناسیونالیستی در ایران، استقلال ایران و رهایی آن از سلطه خارجی، گسترش وحدت و همبستگی ملی، گسترش رفاه اقتصادی و اجتماعی و آزادی های سیاسی و آگاهی از هویت ملی ایرانی را به عنوان مهم ترین اهداف خود درنظر گرفته اند. ناسیونالیسم به مفهوم مدرن آن گرچه یک ایدئولوژی سیاسی نوین در ایران محسوب می شود، اما گذشته ایران و میراث تاریخی و فرهنگی آن بیانگر وجود احساسات و آگاهی ملی یران در دوره های کهن تر به ویژه سال های نخستین پس از پیدایش اسلام به بعد می باشد. ناسیونالیسم ایرانی به لحاظ ماهیت، بسیار معتدل تر از ناسیونالیسم ترک و عرب بوده و هیچ گاه به مناطق همجوار و کشورهای همسایه و محیط خود دیدگاه الحاق گرا نداشته است. یکی از عوامل مهم گسترش احساسات ناسیونالیستی در ایران وجود دیگری یا غیریتی است که با ادعای خود، ایران را به لحاظ سیاسی، نظامی و سرزمینی تهدید می کرده است. وجود همین تهدید بالقوه و بالفعل در محیط همجوار و ماورای آن از یک سو و گذشته با شکوه کشور و ندیده گرفتن اهمیت ملیت و ناسیونالیسم در سالهای پس از انقلاب 1357از سوی دیگر، از عوامل مهم پایداری و گسترش بیداری ناسیونالیستی در ایران بوده است.
