جهانی شدن در نظریه های روابط بین المل(بررسی نگاه لیبرالیستی، رئالیستی و گفتمانی به جهانی شدن 1)
نگاشته حاضر، متنی مقدماتی است که برای ارائه در کلاس درس «نظریه های مختلف در روابط بین الملل» آقای دکتر محمد جعفر جواد ارجمندی، استاد علوم سیاسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران فراهم شده است. به دلیل درازایی نگاشته آن را در سه قسمت که هر کدام شامل یک فصل است در وبلاگ قرار می دهم. امیدوارم مورد پسند دوستداران قرار گیرد.
مقدمه:
واژه جهانیشدن (Globalization) در سالهای اخیر یکی از پرکاربردترین واژههای عرصه سیاستگذاری اقتصادی، فرهنگی و سیاسی داخلی و بین المللی کشورها و نیز موضوع بحثهای آکادمیک و ژورنالیستی بوده است. به رغم کاربرد گستردهای که واژه جهانی شدن در بیش از یک دهه گذشته پیدا کرده، هنوز معنا و مفهوم آن همچنان مناقشه آمیز است و بسته به اینکه از چه زاویه و با چه نگرشی به آن نگریسته شود معنا و مفهوم متفاوت پیدا خواهد کرد که ظهور واژه های مختلفی همچون «جهانی شدن»،«جهانی سازی»، «جهانگرایی»(Globalism)، «غربیشدن»(Westernisation) و «آمریکاییشدن»(Americanization) در بسیاری از جوامع از جمله ایران بیانگر این امر میباشد.
این اختلاف دیدگاهها باعث شده تا در حالی که گروهی از جوامع و افراد با نگاه کاملا مثبت به پدیده جهانیشدن مینگرند و آن را یک فرایند میدانند که در بردارنده فرصتهای زیادی برای جوامع است، گروه دیگری از افراد و جوامع این پدیده را یک امر منفی تلقی میکنند و آن را پروژهای میدانند که از سوی صاحبان قدرت در جهان در جهت منافعشان طراحی شده است که طرفداران این دیدگاه در مقابله با جهانی شدن از جنبش مخالفان جهانی شدن که طیف متنوعی از افراد و گروهها را در خود دارد حمایت میکنند. البته در بین این دو دیدگاه یک دیدگاه بینابینی هم بر این باور است که جهانی شدن همچون هر پدیده دیگری در ذات خود فرصت و چالشهایی دارد و کشورها و جوامع باید با شناخت دقیق آن از فرصتهای آن به نفع خویش سود جویند و از چالش های احتمالی آن به دور بمانند. جدیدترین دیگاه های مطرح شده نیز از زاویهای جدید اساسا جهانی شدن را یک گفتمان تلقی کرده و سعی در فهم آن بر اساس اصول نظریههای گفتمان دارند.(برای یک بحث خوب، مفصل و نسبتا بی طرفانه درباره آثار مثبت و منفی جهانی شدن نگاه کنید به: یان آر شولت، نگاهی موشکافانه بر پدیده جهانی شدن:1386).
صرفنظر از این اختلاف نظرها، پدیده جهانیشدن شامل طیف گستردهای از روندهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی است که در کاربرد عمومی خود بر معانی مختلفی همچون تعقیب سیاستهای لیبرالی کلاسیک (سیاستهای بازار آزاد)در عرصه اقتصاد جهان(آزادسازی اقتصادی)، سیطره روزافزون اشکال سیاسی، اقتصادی و فرهنگی غربی (و حتی آمریکایی)، (غربی شدن یا آمریکایی شدن)، گسترش تکنولوژیهای جدید اطلاعاتی (انقلاب اینترنتی) و نیز این که بشریت در آستانه تحقق یک جامعه واحد متحد که در آن عوامل عمده منازعه اجتماعی از بین رفته اند (همبستگی جهانی) قرار گرفته، دلالت میکند.
در خصوص این که چه عاملی باعث ایجاد وضعیتی که از آن به وضعیت جهانی شدن یاد می شود شده، بین نظریهپردازان اختلاف نظر است. همچنین این اختلاف نظر در مورد زمان آغاز فرآیند جهانی شدن نیز وجود دارد. این اختلاف نظرها در خصوص ماهیت جهانی شدن موجب شده تا بحثها بیشتر بر آثار جهانی شدن همچون افزایش تجارت کالاها و خدمات، توسعه نقل و انتقال نیروی انسانی، گسترش جابهجایی سرمایه، تقویت نفوذ شرکتهای چندملیتی و سازمانهای بینالمللی، تأثیر فزاینده تکنولوژی و در مجموع وابستگی متقابل بیشتر نظام بین المللی متمرکز شود تا جهانی شدن به مثابه یک نظریه.
جهانی شدن در عرصه سیاست هم تحول جدی ایجاد کرده است. به طور سنتی سیاستهای هر کشور در چارچوب نظامهای سیاسی داخلی آن ترسیم میشده است و دولتهای ملی مسئولیت نهایی برای حفظ امنیت و رفاه اقتصادی شهروندان و نیز حفظ حقوق بشر و محیط زیست در درون مرزهای خود را داشتهاند. تحولات ناشی از روند جهانی شدن به نوعی تصمیم گیریهای سیاسی کشورها را به کارکرد نظام بین الملل نزدیک کرده و نقش نهادها و سازمانهای بینالمللی را پر رنگتر کرده و به نوعی حاکمیت ملی کشورها را فرسایش داده است. در عرصه فرهنگی نیز نوآوری های تکنولوژیکی همچون اینترنت، دستگاههای فاکس، تلویزیونهای ماهوارهای و کابلی، شبکه اینترنت و ظهور رسانههای جهانی موجب شده تا مرزهای فرهنگی کشورها درنوردیده شود(صباغیان، علی: پایگاه اطلاع رسانی همشهری).
خلاصه اینکه گستردگی زوایای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی فرآیند جهانی شدن از جهات مختلف بر زندگی اجتماعی و فردی شهروندان کشورهای مختلف تأثیر گذاشته است. اگر چه مجموع این روندها موجب شده تا کارشناسان، سیاستمداران و اندیشمندان این وضعیت را، «جهانی شدن» بنامند، اما همچنان این پرسش مرکزی مطرح است که معنی «جهانی شدن» واقعاً چیست؟ و در مرحله بعدی اهمیت، برندگان و بازندگان جهانی شدن به عنوان یک روند واقعی چه کسانی هستند و چگونه میتوان حرکت این روند را هدایت کرد؟
هدف ما در این پژوهش نشان دادن بعضی از خوانشهای متفاوت و درکهای گوناگون از این پدیده خصوصا در نزد نظریهها و نظریهپردازان روابط بینالملل است. نظریههای مختلف درباره جهانی شدن در واقع دیدگاههای متفاوت درباره این تحولاتند و ما قصد داریم بیان کنیم که چگونه با مبانی نظری متفاوت میتوان به تعابیر، تفاسیر و فهمهای کاملا مختلفی از این دگرگونیها که ما آن را جهانیشدن مینامیم، رسید. اما به دلیل صفحات محدود نوشته حاضر و ضرورت تحدید حوزه بررسی که ضروت بحث علمی است ناچار از آن هستیم که حوزه بررسی خود را محدود نماییم. بنابراین با انتخاب دو نظریه مهم که در واقع دو سر اصلی طیف نظریهپردازی در روابط بینالملل را از ابتدا تا کنون تشکیل میدهد، تلاش خواهیم کرد تا تفاوت نگاه رئالیستی یا واقعگرایانه و نگاه لیبرالیستی به این پدیده را بررسی و برجسته نماییم. در پایان بحث نیز به عنوان یک رویکرد جدید به بررسی و تحلیل پدیده جهانی شدن از منظر گفتمانی خواهیم پرداخت.
پرسش پژوهش و فرضیه اصلی:
با توجه به مقدمه بالا پرسش اصلی این پژوهش به این شکل قابل طرح است که « هرکدام از نظریههای رئالیستی، لیبرالیستی و دیدگاه گفتمانی چه فهمی از پدیده جهانی شدن داشته و چگونه دگرگونیهای رخ داده در جهان امروز را که با عنوان جهانی شدن مفهوم بندی شده است، تحلیل مینمایند؟» در پاسخ به این پرسش در تلاش برای آزمون این فرضیهایم که «در حالی که نظریهپردازان لیبرال پدیده جهانی شدن را یک تحول جدی و به راستی دگرگونساز به ویژه در عرصه بینالمللی دانسته و سعی مینمایند به تبیین و تحلیل این پدیده و درک تهدیدها و فرصتهای آن با طرح مفاهیم و گزارههای نوین و متناسب وضعیت جدید بپردازند، نظریهپردازان واقعگرا هرچند بروز تحولاتی در جهان امروز را تأیید میکنند اما این تحولات را به هیچ وجه بنیادین ندانسته و از مفروضات و گزارههای پیشین خود برای تبیین و فهم آنچه در عرصه بینالملل در حال وقوع است بهره برده و آن را همچنان کارآمد میدانند. کسانی که بر اساس تحلیل گفتمان به تبیین جهانی شدن میپردازند نیز با رويكرد سراسر متفاوت از گفتمانى بودن جهانى شدن سخن مىگويند و بنابراین آن را نه پدیده ای قطعی و همیشه مسلط بلکه زوال پذیر و قابل تردید و چالش به وسیله سایر گفتمانهای رقیب می دانند».
سازماندهی پژوهش:
در راستای پاسخ دهی به پرسش اصلی این پژوهش و اثبات فرضیه مطرح شده، در سه فصل به بررسی موضوع خواهیم پرداخت. در فصل اول ابتدا به کلیات نظریه لیبرال در روابط بینالملل و فرضیات اصلی آن فارغ از بحث جهانی شدن خواهیم پرداخت. ضرورت طرح کلیات هر نظریه را از آن رو میدانیم که به نظر میرسد تأثیر قابل ملاحظهای در نوع نگاه نظریهپردازان هر نحله به جهانیشدن داشته باشد. سپس به کلیات نگاه لیبرالی به جهانی شدن فارغ از مد نظر قرار دادن تفاوتها و تمایزات بین نظریهپردازان مختلف این جریان می پردازیم. ضرورت این بحث نیز از آنجا ناشی میشود که نگاه لیبرالیستی به جهانی شدن را به هیچ عنوان نمیتوان یک مجموعه واحد و همدست دانست و بنابراین برای تصور یک تصویر کلی ناچار از طرح برخی خطوط کلی و مشابهتهای نظری هستیم. سپس در قسمت بعدی این فصل به بررسی جزئیتر دیدگاههای دو تن از مهم ترین چهرههای تئوریک نحله لیبرالیسم یعنی جوزف نای و رابرت کوهن به مقوله جهانی شدن خواهیم پرداخت.
فصل دوم نیز به ترتیبی کاملا شبیه فصل اول اما با محتوای نظریه واقعگرایانه پیش خواهد رفت. در ابتدا به بررسی اجمالی کلیات نظریه رئالیستی روابط بینالملل خواهیم پرداخت. سپس به طرح اشتراکات موجود در نگاه رئالیستی به جهانیشدن میپردازیم و در نهایت به بررسی موشکافانهتر دیدگاههای کنت والتز که یکی از شناخته شدهترین چهرههای معاصر نظریه واقعگرایی و به ویژه نو واقعگرایی در روابط بینالملل است، میپردازیم.
در فصل سوم که مفصلترین فصل این پژوهش میباشد نیز ابتدا معرفی خطوط کلی بحث گفتمان و تحلیل گفتمانی میپردازیم. پس از آن ابتدا به بررسی مختصر آرای مجموعه نظریهپردازانی که با استفاده از چهاچوب گفتمان یا مباحث نزدیک به آن به بررسی و تحلیل جهانی شدن همت گماردهاند، خواهیم پرداخت و در بخش آخر فصل به طرح مفصلبندی گفتمان جهانی شدن و دالهای اصلی آن می پردازیم. در ادامه نیز جمعبندی مختصری از مباحث مطرح شده در پژوهش خواهیم داشت.
فصل اول: لیبرالیسم و جهانی شدن
بخش اول: کلیات نظریه لیبرالیستی روابط بینالملل
نظریه لیبرال روابط بینالملل مبتنی بر یک سلسله گزارههاست که عمدتا از مقایسه نظام داخلی از لحاظ رابطه میان افراد در درون دولت ناشی میشود. از جمله این گزارهها عبارتند از:
1- صلح دموکراتیک: بر اساس این گزاره لیبرالیستی صلح به بهترین وجه از طریق اشاعه نهادهای دموکراتیک در سرتاسر جهان حاصل می شود. این حکومتها هستند که باعث بروز جنگ میشوند نه مردم. بر این اساس دموکراسیها ذاتا صلح طلبتر از سایر نظامهای سیاسیاند. بدین ترتیب یک نظام بینالملل که متشکل از دولتهای دموکراتیک باشد به استقرار صلح دائمی و از بین رفتن تعارض منجر خواهد شد(قوام،1384: 33). فرض نظریه صلح دموکراتیک این است که منطقه صلحی که بین کشورهای دموکراتیک در طول 200 سال گذشته ایجاد شده است، می تواند گسترش یابد(مشیرزاده، 1384: 28-29)
2- هماهنگی طبیعی منافع: از نظر لیبرالها اگر چنانچه مردم و دولتها در مورد منافع خویش منطقی برخورد کنند، در این صورت مانند دست نامرئی آدام اسمیت میان منافع ملی و بین المللی هماهنگی وجود خواهد داشت. تحت این شرایط بازار آزاد و طبیعت انسان باعث ترغیب وابستگی متقابل شده که این خود به احتراز از جنگ منجر میشود، زیرا در حالت وابستگی متقابل بازیگران در همپیوندی با یکدیگر به سر برده، هرگونه اتفاق در مورد یکی از آنها میتواند سایرین را تحت تأثیر قرار دهد(پیشین: 34).
3- امنیت دسته جمعی به جای خودیاری: لیبرالها به جای استفاده از مفهوم خودیاری(self-help)، عبارت امنیت دسته جمعی را به کار می گیرند. بر اساس گزاره مزبور همیشه این امکان وجود دارد تا با شناسایی دولت متجاوز، ائتلاف بزرگ دسته جمعی را مرکب از دولتهای متعهد به قانون تدارک دید. فلسفه تشکیل جامعه ملل و سازمان ملل براین اصل استوار بوده است. به این صورت که به جای آن که امنیت را یک دولت تأمین کند، می باید به مسئولیت جمعی برای تأمین آن توسل جست(همان: 34).
4- دولت تنها یکی از بازیگران است: به طور کلی لیبرالیسم دولت را به عنوان بازیگر صحنه سیاست بینالملل میداند، ولی نه به صورت تنها بازیگر اصلی، بلکه بر این اعتقاد است که علاوه بر دولت ها می باید به بازیگران فراملی نظیر سازمانهای بین المللی، شرکتهای چند ملیتی، انجمن ها، رژیم های بینالمللی و جز اینها نیز عنایت کرد(همان: 36).
5- توجه به ابعاد غیر نظامی امنیت: لیبرالها بر اهمیت مسائل اقتصادی، فناوری و زیست محیطی بیش از جنبه های نظامی تأکید میورزند. البته این بدان معنا نیست که لیبرالها نسبت به مسائل نظامی بی اعتنا هستند، بلکه اولویتی را که واقع گرایان برای مسائل امنیتی در اشکال نظامی آن قائل اند، لیبرال ها عمدتا به ابعاد غیر نظامی آن میپردازند. آنها باور دارند که تجارت و تعاملات اقتصادی منبع صلح آمیز خوبی برای روابط بین الملل میباشند، چرا که سود مشترک متقابل موجب میشود تا روابط همکاری جویانه تقویت شود. سیاست باعث جدایی مردم از هم می شود، حال آنکه اقتصاد مردم را متحد میکند. اقتصاد آزاد تأثیر مثبتی بر سیاست بین الملل خواهد داشت چرا که رشتههای منافع دوجانبه را ایجاد نموده و نسبت به وضعیت حاضر متعهد است(سوری، 1385، صص258-259).
6- عدم تفکیک میان قلمرو داخلی و بین المللی: لیبرالیسم به طرق متمایزی تفکیک میان قلمرو داخلی و بینالمللی را به چالش میکشد:
الف) لیبرالیسم آموزهای عامگراست و بنابراین متعهد به اجتماع جهان شمول بشری است که فراتر از احساس یگانگی با اجتماع دولت- ملت و عضویت در آن است؛
ب) مفاهیم لیبرالی وابستگی متقابل و جامعه جهانی حاکی از آن است که در جهان معاصر مرزهای میان دولت ها به شکلی فزآینده نفوذپذیر می شوند(مشیرزاده، 1384،ص27).(برای بحث مفصل تر و دقیق تر پیرامون نظریه لیبرال روابط بین الملل و تحولات آن ر.ک به: مشیرزاده:1383: 25-72؛ سیف زاده: 1368؛ قوام: 1384).
بخش دوم: کلیات نگاه لیبرالیستی به جهانی شدن
با توجه به مفروضات و گزارههای پیش گفته، لیبرالها تصویر کاملا مفیدی از جهانی شدن ارائه میکنند. آنها به این نکته که انقلاب در تکنولوژی و ارتباطات که از طریق جهانی شدن به وجود آمده در عین حال خود نیز موجد جهانی شدن است توجه ویژهای دارند. از نظر آنان تحولات تکنولوژیکی و اقتصادی، ارتباطات متقابل بین جوامع را افزایش داده و الگوهای کاملا متفاوتی از روابط سیاسی جهانی در مقایسه با گذشته به وجود آمده است. از نظر لیبرالیستها فرایند جهانی شدن موجب شده که تمامی مفروضات رئالیستها به زیر سوال برود و بسیاری از مفاهیم و ساختارهای سابق دچار تحول و تغییر شود. در نگرش لیبرالیستی، فرآیند جهانی شدن محصول اجتناب ناپذیر یک دوره متوالی و طولانی مدت از تحول در سیاست جهان است(پیشین،ص259).
در نگرش لیبرالیستی؛ فرآیند جهانی شدن سبب تغییر و تحول در بسیاری از عرصه ها میگردد و در اثر این تحول جوامع بیش از پیش به یکدیگر شباهت یافته و کل جامعه بشری در اثر این تحول منتفع خواهد شد. به نظر میرسد که نگرش لیبرالیستی به جهانی شدن یک نگرش جدیتر باشد. این نگرش طرفداران زیادی دارد و استدلال می شود که تجربه غرب آینده محتوم کل بشریت است و گسترش ارتباطات، جهان را به طور فزآینده ای لیبرال خواهد کرد. این استدلال بر دو مبنای عینی و ذهنی استدلال شده است. مبنای عینی آن وجود حرکتهایی محسوس در سراسر جهان به سوی پذیرش اقتصاد آزاد، ورود به بازار جهانی سرمایه داری و مشخصا سازمان تجارت جهانی، اوج گیری جنبشهای دموکراتیک و گسترش روز افزون الگوهای غربی در فرهنگ جوامع مختلف است. مبنای ذهنی و نظری این استدلال تکیه لیبرالیسم بر عقلانیت مدرن و پیروزی آن بر رقبای فکری خود در دو- سه قرن گذشته می باشد.
در میان مکاتب لیبرالیستی، نئولیبرالیسم بین الملل گرا که از اوایل دهه نود، با مطرح شدن جهانی شدن، پا به عرصه وجود نهاد، بیشترین رویکرد را به فرآیند جهانی شدن دارد. از دیدگاه آنها کشورهای دموکراتیک با یکدیگر نمی جنگند و دارای روابطی مسالمت آمیزهستند، اما در عین حال نسبت به نظام های سیاسی غیر دموکراتیک روش بسیار تهاجمی اتخاذ نموده اند و لیکن کشورهای دموکراتیک با یکدیگر در صلح و دوستی به سر می برند زیرا در هر صورت هزینه جنگ بسیار بیشتر از سود آن است.
در حوزه اقتصادی نئولیبرال ها، نظام سرمایه داری، اقتصاد بازار، تجارت آزاد و فردگرایی مطلق را مورد حمایت قرار میدهند. بنابراین مبنای نظریه نئولیبرالیسم بین المللگرا همان فایده گرایی و دست نامرئی بازار است. از این دیدگاه آزادی تجارت، سرمایهداری و دموکراسی به صلح و توسعه منجر می شود. از این رو فوکویاما در نظریه پایان تاریخ خود اعلام کرد پایان قرن بیستم همراه با پیروزی کوبنده لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی است. به کلام خود او: «آنچه که ما شاهدیم نه فقط پایان جنگ سرد و گذار از دوره ای خاص از تاریخ پس از جنگ، بلکه پایان تاریخ؛ یعنی نقطه پایان سیر تکاملی ایدئولوژیک بشر و عالم گیر شدن دموکراس لیبرال غربی به عنوان شکل نهایی حکومت بشری است.» بنابراین جهانی شدن در رابطه ای دوسویه به معنای شکوفایی جوامع مدنی، عامل کاهش موانع در راه تجارت آزاد و تعمیق وابستگی متقابل است و همچنین گسترش اصول اقتصادی لیبرالیسم نیز، لیبرالیسم سیاسی را که در دموکراسی ها متبلور می شود، به دنبال خواهد داشت.
در مجموع باید گفت در دیدگاه لیبرالیستی، در روند جهانی شدن در حوزه اقتصادی، فعالیت بازار در بعد ملی به سطح فراملی گسترش یافته و بازار رقابتی گستره جهانی می یابد. خصوصی سازی و کاهش تصدی گری دولت و رشد سرمایه گذاری خارجی نیز روندی رو به تزاید خواهد داشت. در حوزه سیاسی نیز دموکراسی حاکم خواهد شد و به عبارت دیگر لیبرالیزاسیون اقتصادی و دموکراتیزاسیون سیاسی، رهیافت مسلط در گستره جهانی خواهد بود(نگاه کنید به: سوری، 1385: 256-260).
بخش سوم: بررسی موردی دیدگاه رابرت کوهن و جوزف نای درباره جهانی شدن
نظریه وابستگی متقابل(پیچیده)
رابرت کوهن و جوزف نای را مهم ترین و اصلیترین پدید آورندگان نظریه وابستگی متقابل میدانند. این دو در دهه 1970 کوشیدند با طرح نگرشهایی نو نشان دهند که قالب فکری واقع گرایی تنها قالبی نیست که بتوان روابط بین الملل را براساس آن توضیح داد. آنان به چالش با رئالیسم و مفاهیم آن پرداختند و کوشیدند تا با طرح مفهوم و چهارچوب نظری وابستگی متقابل، شیوه متفاوتی را برای فهم روابط بین الملل مطرح سازند. نظریه پردازی آنان در زمانی آغاز شد که جنگ ویتنام با ناکامی ایالات متحده به عنوان برترین قدرت نظامی جهان پایان یافته بود، ناکامی ابزار زور و اعمال قدرت نظامی مشخص شده بود، مسائل اقتصادی اهمیت فوق العاده خود را در روابط بین الملل به ظهور رسانده بود، اوپک به عنوان قدرت جدید اقتصادی پدیدار گشته بود، اختلافات نظامی میان اعراب و اسرائیل پس از دو جنگ کاهش یافته و اختلافات تجاری میان امریکا و ژاپن سر برآورده بود. در این شرایط نای و کوهن اندیشیدند که جهان در معرض دگرگونی بنیادینی قرار گرفته و در جریان این دگرگونی، قاعده تضارب و تعارض و رویارویی مبتنی بر تخاصم برای قدرت بیشتر، جای خود را به وابستگی متقابل و همکاری می دهد. مطالب فوق در کتاب قدرت و وابستگی متقابل که برای نخستین بار در سال 1977 به چاپ رسید، درج شد. در این کتاب تلاش شد تا نظریه رئالیسم مورد نقد قرار گرفته و مفاهیم جدید مطرح شده در قالب وابستگی متقابل با ارائه اطلاعات و داده های تجربی فراوان به اثبات برسد(سلیمی،1384،صص62-63).
مفهوم وابستگی متقابل
از نظر نای و کوهن مدل وابستگی متقابل گامی به جلو برای شناخت پدیده های جهانی، فراتر از تعاملات دولتها محسوب می شود. برخی از خصوصیات این مدل را در عناوین ذیل می توان خلاصه کرد:
1-بازیگران روابط بین الملل تنها دولتها نیستند؛ شرکتهای چند ملیتی و سازمانها و رژیم های بین المللی بازیگران جدیدی هستند که در کنار دولتها نقش آفرینی میکنند.
2- مسائل اساسی جهان دیگر مسائل نظامی، امنیتی و استراتژیک نیست، بلکه مسائل اقتصادی، زیست محیطی، اجتماعی و فرهنگ اهمیت بیشتری یافته ند. این دگرگونی حرکت از سوی سیاست حاد(high politics)به سوی سیاست ملایم(low politics) خوانده میشود. به همین دلیل نیز کاربرد زور و قدرت نظامی کمتر و همکاریهای اقتصادی بیشتر میشود.
3- قاعده رفتار در عرصه جهانی از تعارض و مخاصمه به همکاری فراملی تغییر کرده است. در شرایط وابستگی متقابل قاعده بازی دیگر بازی حاصل جمع صفر نیست، بلکه برد و باخت می تواند به طور یکسان برای همه طرفهای بازی باشد.در روابط بین الملل برد یک بازیگر لزوما به معنی باخت دیگری نیست و بازی جدید می تواند دو یا چند برنده و بازنده داشته باشد.
4- سلسله مراتب قدرت که مبتنی بر قدرت نظامی بود جای خود را به شبکه پیچیده ای از همکاریها میدهد که دیگر سلسله مراتبی نیست.
از نظر کوهن« وابستگی متقابل در سیاست جهانی به وضعیتی اشاره دارد که در آن بین کشورها یا بازیگران داخلی کشورهای مختلف، تأثیرگذاری متقابل وجود دارد. این تأثیرگذاری ها اغلب از مبادلات بین المللی- نقل و انتقال پول، کالا، افراد و پیام در سطح بین المللی – ریشه می گیرد. این مبادلات پس از جنگ جهانی دوم افزایش شدیدی یافته و در دهه های اخیر شاهد گرایشی کلی به سوی مضاعف شدن هر ده سال یک بار بسیاری از اشکال پیوند متقابل انسانها در فراسوی مرزهای ملی بوده ایم»(همان، صص 64-65).
البته از نظر این دو متفکر اصطلاح وابستگی متقابل تنها به وضعیتهایی که متضمن منفعت دو طرف است، محدود نمی شود و فقط در حالتی نیست که خطر کاربرد نیروی نظامی کم و سطح منازعه پایین ست؛ زیرا امریکا و اتحاد شوروی سابق به لحاظ نظامی و استراتژیک وابستگی متقابل داشتند. البته حتی در این نوع وابستگی متقابل سیاسی-نظامی قاعده بازی می تواند حاصل جمع صفر نباشد. به علاوه نباید پنداشت که در وابستگی متقابل همواره برابری کامل وجود دارد. وابستگی متقابل با وابستگی دو طرفه متقارن و برابر یکسان نیست. عدم تقارن در وضعیت وابستگی به احتمال قوی موجب اعمال نفوذ یکی از طرفین روی طرف مقابل می شود.
مفهوم وابستگی متقابل پیچیده
نای و کوهن نظریه خود ار با طرح مفهوم وابستگی متقابل پیچیده (COMPLEX INTERDEPENDENCE) تکامل می بخشند. وابستگی متقابل پیچیده از نظر ایشان یک نوع آرمانی در مقابل نوع آرمانی واقع گرایی یعنی منازعه دائمی برای افزایش برتری است. از نظر کوهن و نای وابستگی متقابل پیچیده سه ویژگی اساسی دارد:
1-در وضعیت وابستگی متقابل پیچیده، مجاری چندگانه(Multiple Channels) میان جوامع ارتباط برقرار می کند. این مجاری عبارتند از : روابط غیر رسمی میان نخبگان دولتی و ترتیبات رسمی وزارتخانه های امور خارجه، روابط غیر رسمی میان نخبگان غیر دولتی(روابط رو در رو و ارتباطات دوربرد) و سازمانهای فراملی مثل بانکها یا شرکتهای چند ملیتی. این مجاری را می توان در روابط بین الملل دولتی، فرا دولتی و فراملی خلاصه کرد و وقتی مصداق می یابند که این فرض را نادیده بگیریم که دولتها تنها بازیگران عرصه سیاست جهانیاند.
2- مفاهیم روابط بین دولتی از مسائل گوناگونی تشکیل می شود که بر آنها نوعی سلسله مراتب روشن یا ثابت حاکم نیست. بدین معنی که امنیت نظامی همواره در رأس مسائل قرار ندارد. تمایز میان مسائل داخلی و خارجی دچار ابهام می شود. سیاست مرزی نمی شناسد.
3- در چهارچوب منطقه یا مسائلی که وابستگی متقابل پیچیده بر آنها حاکم است، دولتها به کاربرد نیروی نظامی برعلیه یکدیگر متوسل نمی شوند. ولی در روابط بین این دولتها در زمینه مسائل دیگر یا در روابط آنها با دولتهای خارج از منطقه مذکور، نیروی نظامی ممکن است اهمیت داشته باشد.
بر اساس نظریه کوهن و نای، هژمونی و تفوق یک قدرت برمبنای قدرت نظامی در دنیای وابستگی متقابل به پایان رسیده است. این معنایی است که کوهن در کتاب ما بعد هژمونی(after hegemony) قصد بیان آن را دارد. به نظر آنان دیگر نمیتوان جهان را براساس نظام سلسله مراتبی یک دولت هژمون در رأس آن قرار داد و بقیه بازیگران اصلی یعنی دولتها را که تابع تصمیمات او هستند، توضیح داد. دنیای جدید، دنیای وابستگی متقابل مجموعه ای از بازیگران دولتی و غیردولتی است که درآن شبکه های پیچیده ای از همکاری و تعامل و تعارض وجود دارد که هیچ قدرت کاملا برتر و مسلطی درآن قابل تشخیص نیست. تفوق، برتری و تسلط، دیگر مفاهیم کاملا کارآمدی برای توضیح روابط بین الملل نیستند(سلیمی،1384،ص67).
لازم به ذکر است که نای و کوهن اصطلاح وابستگی متقابل پیچیده را در دهه 1970 برای توضیح روابط پدید آمده میان دموکراسی های تکثرگرا به کاربردند و کاملا روشن بود که این خصوصیت شامل همه ابعاد روابط اتحاد شوروی و امریکا نمیشد یا سیاستهای جاری در خاورمیانه، افریقا یا امریکای لاتین را توضیح نمیداد. این دو متفکر ضمن تأکید براین امر معتقدند که روابط مالی در عرصه جهانی در پایاین دهه 1990 تاحدوری شبیه به دهه 1970 است و در جهان، وابستگی متقابل پیچیده سیاست دچار تحول شده است و اهداف و ابزارهای سیاست دولت ، فرایندها و پیوندهایی که به آن شکل می دهند و اهمیت سازمانهای بین المللی تغییرات زیادی کرده است. آنان این تحولات را بدین گونه به زبان جهان گرایی ترجمه میکنند که در شرایط تشدید وابستگی متقابل پیچیده و در بخشی از جهان که در این مرحله قرار می گیرد، سطح جهان گرایی اقتصادی، زیست محیطی و اجتماعی ، بالا و سطح جهانگرایی نظامی پایین است. تا پایان جنگ سرد وابستگی متقابل پیچیده بین قاره ای تنها در حوزه نفوذ ایالات متحده وجود داشت و با کمک نهادهایی چون فائو و صندوق بین المللی پول کشورهای تحت نفوذ امریکا را در بر میگرفت. ولی با فروپاشی بلوک شرق و توسعه تدریجی ناتو به شرق، دامنه وابستگی متقابل پیچیده در حال افزایش است و بسیاری از کشورهای شرق اروپا را نیز در بر می گیرد. حتی امروز نیز نمیتوان وابستگی متقابل پیچیده را امری جهانی و جهان شمول خواند.
مفهوم همگرایی
از نظر نای و کوهن جهان به تدریج به سوی همگرایی می رود. آنان اصطلاح همگرایی را به معنی «هر درجه ای از همبستگی بین بازیگران از این یا آن جنبه» به کار می برند. زیرا با این معنی همگرایی، انواع مختلف آن مثل همگرایی اقتصادی، اجتماعی، سیاست گذاری و نهادی در حال شکل گرفتن است:
همگرایی اقتصادی: در عرصه اقتصادی منظور از همگرایی صرفا افزایش حجم مبادلات یا شکلگیری نهادهای مشترک تصمیم گیری نیست. ممکن است سطح و حجم مبادلات بین دو یا چند کشور افزایش نیابد، اما وابستگی متقابل و همگرایی آنها بیشتر شود. معیاری که در این زمینه ارائه می شود معیار حساسیت است. حساسیت بدین معنی است که تحولات و روابط اقتصادی چند بازیگر بین المللی اهمیت و تأثیر فوق العاده ای برای دیگران دارد. ممکن است حجم مبادلات دو کشور تغییری نکند، اما اهمیت ،تأثیر و حساسیت مبادله برای آنها افزایش یابد و این به معنای افزایش وابستگی متقابل میان آنهاست.
همگرایی اجتماعی و فرهنگی: در عرصه اجتماعی و فرهنگی نیز با گسترش فناوری اطلاعات و ارتباطات و نیز رشد حیرت انگیز سازمانها و موسسات غیردولتی و اصناف و گروهها در داخل و خارج کشورها ، میزان حساسیتها و تأثیرپذیری جوامع مختلف از یکدیگر افزایش می یابد. دولتها می توانند این حساسیتها را تشدید یا تعدیل کنند، ولی نمی نوانند انها را کنترل کنند.
همگرایی سیاست گذاری و نهادی: همگراییهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در مناطقی که سطوح بالاتری از تأثیرگذاری و حساسیت وجود دارد می تواند به شکل گیری روند سیاسی و نیز نهادهای مشترک سیاست گذاری منجر می شود. همان گونه که در اروپا به تدریج و علی رغم وجود منازعات مختلف، نهاد اتحادیه اروپا شکل گرفت.پیدایش و قدرت یابی تدریجی ناتو، گات و سازمان همکاری و توسعه اقتصادی نمونه های بارزی از شکل گیری همگرایی در عرصه های نهادی و تصمیم گیری اند.
جهانی شدن و مفهوم جهان گرایی
نگرش نای و کوهن درباره وابستگی متقابل موجب شد تا مفهو م و جریان جهانی شدن برای انها پذیرفتنی باشد و بر خلاف بسیاری از جریانهای فکری، آنان در مقابل این پدیده نه شگفت زده شدند و نه به مقابله و انکارش پرداختند. برای نای و کوهن جهانی شدن فرایندی طبیعی است که نتیجه وابستگی متقابل بوده و در بستر آن اتفاق می افتد. جهانی شدن امری جدید و قریب الوقوع نیست، بلکه شکل تکامل یافته آن چیزی است که آنان در دهه 1970 پیشبینی کرده بودند. این دو نظریه پرداز در مقالهای با عنوان «جهانی شدن: چه چیزی جدید است؟ چه چیزی جدید نیست؟(و خوب که چه؟)» که در سال 2000 در نشریه فارین پالیسی به چاپ رساندند، نظریات خود را درباره جهانی شدن به روشنی بیان کردند. آنان بیش از آنکه بر روی کلمه جهانی شدن تأکید کنند به کلمه و مفهوم جهان گرایی می پردازند. از نظر آنان جهان گرایی گونه ای وابستگی متقابل است، اما با دو ویژگی معین:
1-اولین مشخصه جهانگرایی وجود شبکه هایی از به هم پیوستگی (روابط چند جانبه) است و نه یک پیوستگی واحد. مثلا میان ژاپن وامریکا وابستگی متقابل نظامی و اقتصادی وجود دارد ولی این وابستگی مصداق جهان گرایی نیست. وابستگی متقابل امریکا و ژاپن بخشی از جهان گرایی کنونی است، اما به خودی خود جهان گرایی نیست.
2- دومین مشخصه وجود شبکه ای از روابط است که جهانی باشد. بدین معنی که باید شامل روابط فراتر از قاره ها و بین قاره ها باشد و وجود شبکه های ساده منطقه ای در این زمینه تکافو نمیکند. تفاوت عمیقی بین روابط منطقه ای مثلا وابستگی متقابل ژاپن و هند یا مصر و افریقای جنوبی با جهانی شدن وجود دارد. جهانی شدن به از میان رفتن فواصل و مسافتهای دور در روابط بین بازیگران جهانی اطلاق می شود و از این نظر در مقابل بومی شدن، ملی شدن و منطقه ای شدن قرار دارد.
اشکال مختلف جهان گرایی
از نظر نای و کوهن شکل های مختلفی برای جهان گرایی وجود دارد:
1-جهان گرایی اقتصادی: که شامل جریان بین قاره ای و ما بین فاصله های دور کالا ، خدمات وسرمایه می شود؛ به علاوه جریان اطلاعات و ذهنیتهایی که موجب مبادله در بازار جهانی میشود. از نظر کوهن و نای جهان گرایی اقتصادی چیز جدیدی نیست. در واقع گسترش سرمایه گذاری های فرامرزی که در سال 1997 شدت گرفت در تاریخ اقتصاد جهانی بی سابقه نبوده است. بازار جهانی در ابتدای قرن بیستم فشرده تر و همگراتر از انتهای آن بوده است. در چهار دهه قبل از 1914 چریان سرمایه از بریتانیا به خارج به طور متوسط 5 درصد تولید ناخالص ملی بود که در مقایسه با رقم 2 تا 3 درصدی ژاپن در دهه 1990 بسیار بالاتر است. بحران مالی 1997-1999 اولین بحران نبود که در عرصه جهانی تأثیر گذشت ، بلکه بحران سه شنبه سیاه وال استریت در سال 1929 و سقوط بانکهای اتریش در سال 1931 نمونه های قبلی آن بودند. اما جهان گرایی در دهه 90 ویژگی های متفاوتی دارد . شبکه های گسترده جهانی نه تنها موجب شدند که بحران این بار از امریکا به سایر نقاط جهان گسترش یابد، بلکه شیوه های جدیدی نیز برای مدیریت هدایت و غلبه بر بحران به وجود آورد.
2- جهان گرایی نظامی: که شامل شبکه هایی از وابستگی متقابل می شود که اعمال زور، تهدید و امنیت از راه دور را امکان پذیر می سازد. موازنه وحشت در دوران جنگ سرد میان امریکا و شوروی نمونه ای از جهان گرایی نظامی است.
3-جهان گرایی زیست محیطی: که به حمل ونقل مواد و محصولات در جو و اقیانوسها، اکتشافات بیولوژیک و امثال آن مربوط می شود و مشکل پدید آمده برای لایه ازن، گسترش جهانی ویروس ایدز و انهدام محیط زیست به وسیله فعالیتهای انسانی مثالهای آشکار آن است.
4- جهانگرایی فرهنگی و اجتماعی: که شامل حرکت اندیشه ها، اطلاعات، ذهنیتها و مردمان در سراسر جهان میشود. گسترش جهانی مذهب یا شیوه های دانش علمی نمونه هایی از آن هستند. حرکت و مبادله جهانی اندیشه ها، اطلاعات و ارزشها از طریق فناوری جدید ارتباطات موجب می شود تا تمامی حوزه های زندگی اجتماعی از ارزشهای سیاسی گرفته تا رفتارهای فردی تحت تأثیر قرار گیرند.
لازم به ذکر است که اینکه جهان گرایی به ابعاد مختلف تقسیم می شود به معنای آن نیست که همگی یکسان و همزمان و همراه با هم وجود داشته اند. از نظر این دو متفکر، اوج جهان گرایی اقتصادی در فاصله سال های 1850تا 1914 بوده است و در چهل سال بعد یعنی 1914 تا 1954 جهان گرایی اقتصادی به شدت افول می کند و سپس دوباره اوج می گیرد. در حالی که جهان گرایی نظامی در فاصله سالهای 1914 تا 1954 و پس از آن پدید آمد و اوج گرفت. بتابراین به دشواری میتوان گفت که جهانی شدن در کدام یک از این دوران ها افزایش یا کاهش یافته است چرا که تعیی این مسأله بستگی دارد به این که کدام بعد مورد توجه قرار گیرد.
تفاوت جهانی شدن و جهان گرایی
از نظر نای و کوهن برخلاف کاربرد روزمره مردم عادی جهان گرایی و جهانی شدن تا حدودی با هم متفاوت اند. جهان گرایی ریشههای کهن و تاریخی دیرینه دارد، اما جهانی شدن به معنی فرایند افزایش جهان گرایی در شرایط کنونی است. بنابراین جهانی شدن پدیده ای جدید اما جهان گرایی قدیمی و ریشه دار است. جهان گرایی را می توان در طول تاریخ یافت که زمانی رقیق و اندک بوده و زمانی دیگر غلیظ و پرحجم شده است. به طور مثال زمانی که جاده ابریشم نوعی پیوند اقتصادی و فرهنگی میان اروپا و آسیای قدیم پدید آورد و امکان مبادله کالا و تجارت و رفت و آمد مردمان را فراهم کرد، نوعی جهان گرایی رقیق به وجود آمد. اما از دهه 1980 به بعد ان گونه که دیوید هلد و همکارانش نشان می دهند، جهانگرایی غلیظ و پرحجم به وجود امده است. البته این جهان گرایی غلیظ و پرحجم نیز در همه جا یکسان نیست و در مناطق و سرزمینهای متفاوت فرق میکند.
آثار جهانی شدن
جهانی شدن و نابرابری؟: نای در مصاحبهای به مناسبت انتشار مجموعه مقالات «حکومت کردن در دنیای در حال جهانی شدن» می گوید عدهای تصور میکنند که جهانی شدن سبب میشود ثروتمندها ثروتمندتر و فقیرها فقیرتر شوند. اما این درست نیست. کره جنوبی در این دوران فرصتهایی یافته که هم رفاه و ثروت خود را افزایش داده و هم فاصله خود را با کشورهای ثروتمند کمتر کرده است. این اتفاق از سال 1987 به بعد برای چین نیز اتفاق افتاده است. البته حدود 50 کشور نیز در راه پیشرفت با مشکل جدی مواجه شده اند و این به دلیل ضعف نهادها و ساختارهای داخلی آنهاست. بنابراین جهانی شدن فی نفسه موجب افزایش شکاف نیست، بلکه فرصتهای جدیدی ایجاد میکند که کشورها به تناسب تواناییهایشان می توانند از آن بهره برده یا از غافله عقب بمانند.
جهانیشدن و پایان ملت- دولت؟: نای معتقد است که به رغم محدودیتهای فراوانی که برای حکومتها در عرصه داخل و کنترل داخلی شان به وجود آمده، جهانی شدن به معنی پایان دوران ملت-دولتها نیست و انها با شکل متفاوتی همچنان باقی مانده اند و بسیاری از تصمیمات و اتفاقات هنوز در حوزه ملی اتفاق می افتد. از نظر او گرچه شکل گیری یک دولت فدرال جهانی میتواند آرزو باشد، اما هنوز با واقعیت فاصله دارد. ما بیشتر شاهد پیدایش شبکه های جهانی دموکراسی ها(global networks of democracies) هستیم تا یک فدراسیون جهانی.
جهانی شدن و کاهش دموکراسی؟: نای در مقاله دیگری باعنوان « جهانی شدن و کاهش دموکراسی: چگونه نهادهای بین المللی را پاسخ گو تر کنیم؟» در فارین افرز معتقد است که هنوز در فرایند جهانی شدن و در زمینه های دموکراسی چه در عرصه داخلی و چه در عرصه بین المللی نقصان فراوانی به چشم می خورد. برای از میان بردن این نقصان و شکل دادن نوع جدید و دموکراتیک حکومت گری در سطوح مختلف، سازمانها و نهادهای بین المللی می توانند نقش بسیار مهمی ایفا کنند. بسیاری از معترضان به جهانی شدن به این نهادها به این دلیل اعتراض می کنند که آنها خود غیردموکراتیک و نامشروع اند. در سازمان تجارت جهانی، سازمان ملل و بسیاری از سازمانهای دیگر هنوز این قدرتهای بزرگ اند که تصمیم می گیرند و این اعتراضی است که پاسخ گویی به آن به سادگی و در شرایط کنونی امکان پذیر نیست. نهادهای بین المللی برای مبارزه با این اعتراض بنیادی نیازمند شفافیت بیشتر و اهمیت دادن افزونتر به همه بازیگران موجودند(سلیمی،184،ص 78).
(لیست منابع در پایان قسمت سوم نوشتار آمده است)
ژانوس(Janus) نام نخستین پادشاه افسانه ای کشور لاتیوم (در ایتالیای کنونی) بوده است. بر اساس افسانه خداوند به این پادشاه چنان روشن بینی داد که هم به گذشته و هم به آینده عارف و آگاه شد. گذشته و آینده نگری وی سبب شد که با دو چهره نمایش داده شود. موریس دوورژه فرانسوی، استاد برجسته علم سیاست، برای توضیح ماهیت و سرشت سیاست(Politics) از نماد ژانوس بهره می گیرد چرا که از نظر وی سیاست همیشه و در همه جا پدیده ای دو وجهی و به عبارتی ذوجنبتین است: تضاد و همگونی. نام وبلاگ را ژانوس گذاشتم تا معرفی باشد بر آنچه در آن می نگارم و یا می گذارم. البته مطالب وبلاگ بیشتر مرتبط با دانش سیاسی و به ویژه مباحث حوزه اندیشه های سیاسی و جامعه شناسی سیاسی است تا سیاست به معنای ژانوسی کلمه. امید است تا گام کوچکی باشد در راستای ترویج و ارتقای دانش سیاسی در ایران عزیزمان.