فصل سوم: تحلیل گفتمانی جهانی شدن، یک رویکرد بدیل

مقدمه

بر اساس تحلیل گفتمانی، جهانی شدن نه یک وضعیت جدید که گفتمانی جدید تلقی می­شود. تحلیل گفتمانی جهانی شدن آن را به عنوان گفتمان مسلط، هرچند اجتناب­پذیر و غیر دایمی، تلقی می­کند. جهانی شدن به عنوان گفتمان به صورتبندی جدیدی از سیاست هویت و سیاست زندگی می­انجامد. این صورتبندی با ارجاع به نشانه مرکزی نئولیبرالیسم، دال­های سیاسی را معنا می بخشد. در تحلیل گفتمانی، جهانی شدن با دال مرکزی نئولیبرالیسم، گفتمان مسلط جهانی است که موقتا دال­های سیاسی را در معنای لیبرالیستی به تثبیت رسانده است، هرچند همواره در معرض بی قراری و تزلزل قرار دارد(سجادی، 1383: 213).

به منظور فهم گفتمانی جهانی شدن، آگاهی از چیستی، مفروضه ها و اهداف تحلیل گفتمانی به طور کلی ضروری می نماید. بنابراین در اینجا ابتدا به کوتاهی به ذکر این مباحث کلی به مثابه مقدمه بحث اصلی که همانا نگاه گفتمانی به جهانی شدن است می­پردازیم.

بخش اول: کلیات تحلیل گفتمانی

مفهوم گفتمان

گفتمان در گستره‌ی مفهومی خود، به‌ویژه در بیان غیر فنی، صرفاً به مفهوم صحبت، مكالمه یا گفتگو می‌باشد؛ كه گاه به‌طور تلویحی بیان‌گر نوعی هدف آموزشی و تعلیمی نیز هست. از این‌رو خطابه، موعظه، سمینار، سخنرانی و رساله را می‌توان نوعی گفتمان به‌معنای عام كلمه به‌حساب آورد. اما در معنای فنّی، علمی و زبان‌شناسانه آن كه برای اولین بار در اواسط دهه 1960 توسط اندیشمند فرانسوی "امیل بنونیست" به‌کار گرفته شد، گفتمان به جنبه‌هایی از زبان می‌پردازد، كه تنها می‌توان آن‌ها را با ارجاع به متكلم، وضعیت یا موقعیت مكانی و زمانی وی یا با ارجاع به متغیرهای دیگری بیان نمود؛ كه در مشخص كردن بسترهای بافت موضعی پاره گفتار به‌کار می‌روند.

در این كاربرد فنّی، گفتگو، شرط مقدماتی هر گفتمان است و به بیان "دایان مك دانل" زبان‌شناس انگلیسی، گفتمان هر نوع گفتار و كلام و نوشتاری را كه در جریانی اجتماعی شكل می‌گیرد، شامل می‌شود. به‌عبارت دیگر، گفتمان‌ها دارای سرشت، ماهیّت و ساختار اجتماعی هستند و بر حسب زمان و مكان تغییر می‌كنند. گفتمان‌ها با توجه به انواع نهادها و كاركردهای اجتماعی مختلفی كه در آن شكل می‌گیرند و نیز با توجه به موقعیت، جایگاه و شأن افرادی كه صحبت می‌كنند یا می‌نویسند و كسانی كه مخاطب آنان هستند، فرق می‌كنند.

در یك بررسی كلّی می‌توان گفتمان را رویكردی ساختاری به متن دانست كه امكان اتصال متن به جنبه‌های جامعه‌شناختی را فراهم می‌كند. در واقع گفتمان، حاصل مطالعه زبان به‌عنوان یك پدیده اجتماعی یا رویكردی جامعه‌شناختی به مقوله زبان است و دلالت بر آن دارد كه متن، امری اجتماعی است؛ كه در خلال روابط اجتماعی و نه بیرون و مستقل از آن، تكوین می‌یابد.

تحليل گفتماني: چيستي و الگوي تحليل

يورگنسن و فيليپس سه قرائت و ديدگاه مختلف از نظريه­هاي گفتماني متأخر را در کتاب خود مورد بررسي قرار داده­اند. اين سه نظريه عبارتند از: تحليل گفتمان لاکلا و موفه، تحليل انتقادي گفتمان و روانشناسي گفتماني. ويژگي مشترک سه نظريه فوق ابتناء آنها بر سازندگرايي اجتماعيSocial constructivism)) است. براساس چنين نگرشي که مبتني بر نظريه پساساختارگرايانه است فرايند­هاي اجتماعي سازنده معنا در جامعه هستند. ديويد هوارث در مقاله­اي در باب گفتمان سه مبناي کلي براي تحليل گفتماني مطرح کرده است: آموزه نفي فراروايت(meta-narrative) از ليوتار؛ ضد مبناگراييanti-foundationalism)) ريچارد رورتي؛ و جوهر ستيزيAnti-essentialism)) در نظريه شالوده شکني ژاک دريدا.

     در بين نظريه­هاي تحليل گفتمان، الگوي تحليلي لاکلا و موفه چارچوب تحليلي مناسبي براي بررسي تحولات کلان يک جامعه در اختيار قرار مي­دهد و ما نیز در این پژوهش برآنیم تا بیشتر با بهره گیری از این الگو به تحلیل گفتمانی پدیده جهانی شدن بپردازیم. اين نظريه به جاي ارائه تبيين­هاي علّي تحولات اجتماعي- نظري در صدد فهم و توصيف معاني شکل گرفته در فرايند اجتماعي است. همچنين نظريه گفتمان دعاوي صدق و کذب را به حال تعليق در مي­آورد. زيرا اين نظريه خصلتي ضدذات­گرايانه داشته و تمامي امور اجتماعي را محتمل مي­داند.

      نخستين قدم در به کارگيري تحليل گفتماني لاکلا و موفه، شناسايي فضاي تخاصم و غيريت سازي بين گفتمان­هاي مختلف موجود در جامعه است. در هر جامعه­اي معمولا تعدادي از گفتمانها وجود دارند که در وضعيت غيريت سازي و تخاصم قرار دارند. در چنين شرايطي يکي از گفتمانها خصلتي هژمونيک يافته و گفتمانهاي ديگر را سرکوب نموده يا حداقل آنها را در حاشيه قرار مي­دهد. فرض گفتمانهاي مختلف مستلزم هويت يابي آنها از طريق فرايند غيريت سازي است. گفتمانها امري مقطعي بوده و همواره در تغيير و تحول قرار مي­گيرند.

     از نظر هوارث تضاد و تخاصم اجتماعى از سه جهت براى نظريه گفتمان اهميت دارد. اول آنکه خلق رابطه‏اى غيريت‏سازانه كه همواره شامل توليد «دشمن» يا يك «ديگر» است، براى تأسيس مرزهاى سياسى اهميتى به سزا دارد. دوم آنکه تشكيل روابط غيريت‏سازانه و تثبيت مرزهاى سياسى، در تثبيت مقطعي هويت تشكل‏هاى گفتمانى و عاملان اجتماعى اهميت دارد. سوم آنکه، آموزه تخاصم و غيريت سازى مثال خوبى براى نشان دادن محتمل و مشروط بودن هويت است. بنابراين، غيريت‏سازى‏ها جايى يافت مى‏شوند كه گفتمان‏ها با هم برخورد مى‏كنند. اما تخاصمات اجتماعي همواره تداوم ندارند و از طريق مداخله‏ و غلبه هژمونيكhegemonic intervention)) موقتا محو مى‏شوند. مداخله‏ى هژمونيك فراهم کننده مفصل‏بندى‏اى است كه وضعيتي معين را به كمك زور بازسازى مى‏كند.

     بحران و بى‏قرارى وضعيتي است كه حاصل رشد خصومت و ظهور غيريت و تكثر در هنگام افول يک گفتمان عينيت يافته است. در فضاي بي­قراري و بحران ناشي از افول يک گفتمان مسلط و عينيت يافته، غلبه و عينيت­يابي گفتمانهاي جديد مستلزم شرايطي است. براى اين‏كه يك اسطوره گفتماني به افق تصورى جامعه و يا گفتمان مسلط تبديل شود، شرايطى لازم است. پيروزى و غلبه يک گفتمان محصول قابليت دسترسى آن است. يعنى در دسترس بودن در زمينه و موقعيتى كه هيچ گفتمان ديگرى خود را به‏عنوان جايگزين واقعى هژمونيك نشان نمي­دهد. بنابر اين در دسترس بودن مى‏تواند زمينه پيروزى يك گفتمان خاص را فراهم كند و آن را به افق تصورى جامعه تبديل نمايد. پذيرش و تفوق يك گفتمان شرط ديگرى نيز دارد و آن قابليت اعتبار است.

     پس از استقرار يک گفتمان و در فرايند عينيت يابي و رسوب شدن يک گفتمان مي­توان ساختار دروني آن را مورد کاوش قرار داد. در تحليل گفتماني اين امر با تمرکز بر دال مرکزي يک گفتمان، مفصل بندي و چگونگي هم­نشيني دالها و نشانه­ها در آن توضيح داده مي­شود. هر گفتماني شامل مجموعه­اي از دالها يا نشانه­ها(signifiers) است. در نظريه­هاي گفتمان نشانه­ها خصلتي شناور دارند. هر چند در زبانشناسي سوسور رابطه دال و مدلول در يک ساختار زباني و از يک منظر هم­زماني، شکل ثابتي به خود مي­گرفت، اما در پساساختارگرايي هيچ رابطه خاصي بين دال و مدلول از پيش پذيرفته نمي­­شود. دالهاي درون هر گفتماني هيچگاه صد در صد تثبيت نمى‏شوند و امكان هرگونه تغيير و دگرگونى معنايى در آنها وجود دارد. به عنوان مثال، لاكلا نشانه‏اى مانند بدن را دال شناور مى‏نامد. «دالهاى شناور، نشانه‏هايى هستند كه گفتمانهاى مختلف تلاش مى‏كنند تا به آنها به شيوه خاص خودشان معنا ببخشند».

     دالها و نشانه­هاي جذب شده در يک گفتمان يک مفصل­بندي(articulation) را تشکيل مي­دهند. مفهوم مفصل­بندي نقش مهمى در نظريه‏ى گفتمان لاکلا و موفه دارد. عناصر متفاوتى كه جدا از هم شايد بى‏مفهوم باشند وقتى در كنار هم در قالب يك گفتمان گرد مى‏آيند، هويت نوينى را كسب مى‏كنند. لاكلا و موفه براى ربط دادن و جوش دادن اين عناصر به هم ديگر از مفهوم مفصل بندى استفاده مي­کنند. به عبارت ديگر، «مفصل بندى به گردآورى عناصر مختلف و تركيب آنها در هويتى نو مربوط مي­شود.» آنها هر عملى را كه منجر به برقرارى رابطه‏اى بين عناصر شود، به نحوى كه هويت اين عناصر در نتيجه‏ى عمل مفصل‏بندى تعديل و تعريف شود، مفصل‏بندى مى‏نامند.

     نکته اساسي و محوري در مفصل­بندي يک گفتمان دال مرکزي است. هر گفتماني ايده­ها و مفاهيم خود را از طريق استخدام دالها و نشانه­هايي انجام مي­دهد. اين نشانه­ها حول يك نقطه مركزى به طور مقطعي تثبيت مى‏شود. نقطه مركزى، نشانه‏ى برجسته و ممتازى است كه ‏نشانه‏هاى ديگر در سايه‏ى آن نظم پيدا مى‏كنند و به هم مفصل‏بندى مى‏شوند. آنها اين مفهوم را از لاکان اقتباس مي­کنند. لاكان از دال برترmaster signifier))صحبت مى‏كند كه در نظريه‏ى گفتمان مى‏توان آن را معادل نقطه‏ى مركزى دانست. ريچارد رورتي نيز از واژگان نهايي براي اين معنا استفاده مي­کند. از نظر رورتي واژگان نهايي واژگاني است که هنگامي که از کساني خواسته مي­شود از اميد، عقايد و آرزوهايشان تبيين­هايي ارائه دهند، مجموعه اي از کلمات و عبارات را دارند که بدانها متوسل مي­شوند. اينها، همان واژگان نهايي هستند. ما داستان خودمان را بوسيله اين واژگان نقل مي­کنيم. آنها بدين دليل نهايي هستند که فراتر از آنها تکرار مکررات، جزميت يا سکوت وجود دارد(بهروز لک،1385: 39-42).

 

مفروضات تحلیل گفتمان

تحلیل گفتمان و دست‌یابی به پسامتن، بر سلسله پیش‌فرض‌هایی استوار است؛ كه مهم‌ترین آن‌ها، عبارتند از:

1. افرد مختلف به متن یا گفتار به‌شیوه‌های مختلف می‌نگرند؛

2. گفتمان، سطوح و ابعاد متعدد دارد؛

3. به متن باید مانند یك كل معنادار نگریست و این معنا لزوماً در خودش نیست؛

4. هر متنی به یك منبع قدرت یا اقتدار(نه لزوماً سیاسی) مرتبط است؛

5. هیچ متنی خنثی و بی‌طرف نبوده و متن‌ها بار ارزشی و ایدئولوژیك دارند؛

6. معنا، همان قدر كه از متن ناشی می‌شود، از بافت یا زمینه اجتماعی و فرهنگی اثر می‌گیرد؛

7. هر متنی در شرایط و موقعیّت خاصی تولید می‌شود؛ از این‌رو، رنگ خالق خود را همیشه با خود دارد (حقیقت،1385: صص539-540).

 

اهداف تحلیل گفتمان

اهداف مهم تحلیل گفتمان از این قرارند:

1. نشان دادن رابطه بین نویسنده، متن و خواننده؛

2. نشان دادن بی‌ثباتی معنا؛

3. آشكار كردن رابطه بین متن و ایدئولوژی؛

4. نشان دادن تأثیر متقابل متن و زمینه بر یكدیگر؛

5. روشن كردن ساختار عمیق و پیچیده تولید متن یعنی جریان تولید گفتمان؛

6. تشریح شرایط تولید گفتمان؛

7. به دست آوردن روش مطالعه متون و سیاست و غیره(همان: ص540).

 

 بخش دوم: پیشینه پژوهشی تحلیل گفتمانی جهانی شدن

 

با توجه به ماهيت تحليل گفتمانى که در بالا به کوتاهی به آن پرداختیم سوال اساسی این بخش پژوهش این است که «تلقى گفتمانى جهانى شدن چگونه صورت مى‏گيرد؟» پاسخ اين پرسش حداقل از منظر نظريه پردازان گفتمان مثبت و ساده است، زيرا هيچ امر خارج از گفتمان وجود ندارد؛ هيچ تمايز ذاتى ميان وانموده‏هاى ذهنى و امور واقع قابل درك نيست. در اين تلقى تمام موضوعات (ابژه‏ها) و رفتارها امر گفتمانى است. براساس تلقى طرفداران نظريه گفتمان معانى نشانه‏ها و رفتارها جز در درون گفتمان‏ها قابل فهم نيست‏. بنابراين جهانى شدن، همچنان كه كاستلز به خوبى توضيح مى‏دهد، بيانگر جامعه نو و اطلاعات محور است و با ظهور آن شاهد دگرگونى ساختارى در روابط قدرت، روابط توليد و روابط تجربه (عمل) هستيم. اين دگرگونى‏ها با تغيير بنيادين در شكل‏هاى اجتماعى مكان / زمان به ظهور فرهنگ جديد منجر مى‏شود.  دراینجا به طور خلاصه به معرفی دیدگاه­های برخی از مهمترین نظریه­پردازانی که از منظر گفتمانی به تحلیل و تبیین جهانی شدن همت گماشته اند، می پردازیم:  

فرکلاف:

فركلاف از گفتمان جهانى شدن ياد مى‏كند. استدلال وى آن است كه كاربست جديد قدرت ما را با جهانى­شدن گفتمان روبه رو مى‏كند، اين امر بدان معنا نيست كه گفتمان به سادگى در مقياس جهانى به همگون­سازى مى‏رسد، بلكه بدين معنا است كه آنچه در يك مكان اتفاق مى‏افتد در افق جهانى انعكاس مى‏يابد. فركلاف معتقد است اگر جهانى شدن گفتمان وجود دارد، گفتمان جهانى شدن نيز مطرح خواهد بود.

فركلاف نزاع بر سر جهانى شدن گفتمان‏ها يا گفتمانى بودن جهانى شدن را به پرسش ديگرى ارجاع مى‏دهد و مى‏گويد در اين بررسى مهم اين سؤال طرح مى‏شود كه آيا جهانى شدن يك فرآيند واقعى / عينى است يا صرفاً بخشى از يك گفتمان جديد؟ وى در پاسخ با اطمينان شق دوم را بر مى‏گزيند و مى‏گويد مطمئناً جهانى­شدن بخشى از گفتمان است، زيرا زمانى كه انسان درباره ماهيت جهان معاصر و تحولات آن مى‏انديشد و سخن مى‏گويد از اين مفهوم استفاده مى‏كند. فركلاف گفتمان جهانى شدن را از وضعيت جهانى شدن تفكيك مى‏كند . مرزبندى او ميان دوگونه مزبور با هژمونى گفتمان ليبراليسم به سامان مى‏رسد. او مى‏گويد: «من به گفتمان جهانى شدن اشاره كردم، اما آنچه واقعاً جريان دارد، گفتمان ويژه‏اى از جهانى شدن در ميان شقوق مختلف و محتمل مى‏باشد». فركلاف هر چند تلقى جهانى­شدن را به عنوان يك گفتمان ممكن و قابل استدلال مى‏داند، اما بر اين نكته وقوف دارد كه گفتمان جهانى شدن عمدتاً ناظر به گفتمان برتر و مسلط جهانى است و از اين رو در عين محتمل بودن جهانى شدن ديگر گفتمان‏ها، آنچه به مثابه گفتمان برخوردار از قابليت استناد در دسترس است، تصوير خاصى از جهانى شدن است كه گفتمان نئوليبرال مطرح مى‏كند(حقیقت،1385: 570).

ژان بودریار:

ژان بودريار با بيان ديگر به توضيح گفتمانى بودن جهانى شدن مى‏پردازد. وى معتقد است جهانى شدن فرآيندى ناتمام و در حال شكل‏گيرى است كه عده‏اى از آن متنفع مى‏گردند. اين دسته به منظور بازنمايى جهانى شدن به عنوان واقعيت اجتناب‏ناپذير زندگى، گفتمان جهانى شدن را به كار مى‏بندند. در اين تلقى جهانى شدن از طريق كنار گذاشتن معناى قديمى و پيشين نشانه‏ها به صورتبندى جديدى از حيات اجتماعى پرداخته و معانى خاصى را به نشانه‏ها تزريق مى‏كند. منازعه هويت و معنادهى همچنان در درون مسأله جهانى شدن در حد مسأله مركزى ارتقا مى‏يابد و جهانى شدن به هويت و معانى جديدى از انسان، جامعه و تعامل اجتماعى دست مى‏يازد. گفتمان جهانى شدن از طريق مفصل‏بندى جديد نشانه‏ها و معنادهى تازه‏اى به مفاهيم به عادى سازى و طبيعى سازى اين مسأله همت مى‏گمارد و تلاش مى‏كند تا آن را به عنوان حقيقت و عينيت زندگى بازنمايى كند(همان: 570-571).

لاکلا و موفه:

لاكلا و موفه در مقدمه چاپ دوم كتاب «هژمونى و استراتژى سوسياليستى» مى‏گويند:

     «توجيه رايج براى ادعاى فقدان بديل براى نئوليبرال، جهانى شدن است و استدلالى كه غالباً عليه سياست‏هاى سوسيال دمكراتيك باز توزيعى مطرح مى‏شود آن است كه محدوديت‏هاى مالى شديد در برابر حكومت‏ها تنها گزينه واقع بينانه در جهانى است كه بازارهاى جهانى هيچ گونه انحراف از اصل نئوليبرال را اجازه نمى‏دهد. چنين استدلالى سيطره چندين ساله نئوليبرال را زمينه ايدئولوژيك داده و آنچه را به گونه‏اى اتفاقى رخ داده به عنوان يك ضرورت تاريخى اخذ مى‏كند. بازنمايى جهانى شدن به مثابه نتيجه انقلاب اطلاعاتى، بارهاى معنايى جهانى شدن را از ابعاد سياسى آن منتزع نموده و آن را [جهانى شدن ]به عنوان وضعيتى كه همگى، بايستى به آن تسليم شويم مطرح مى‏كند. در نتيجه به ما گفته مى‏شود كه ديگر هيچ گونه سياست اقتصادى چپ يا راست وجود ندارد، بلكه آنچه هست سياست‏هاى خوب يا بد هستند . اما اگر بخواهيم براساس روابط هژمونيك بينديشيم، مى‏بايست از چنين مغالطه‏هايى فاصله بگيريم. در واقع كالبدشكافى دنياى به اصطلاح جهانى شدن از طريق مقوله هژمونى كه در اين كتاب بسط يافته، مى‏تواند ما را به فهم اين نكته قادر سازد كه وضعيت فعلى، فراتر از تنها نظم اجتماعى ممكن و طبيعى بودن، تجلى صورتبندى خاص روابط قدرت مى‏باشد. اين وضعيت محصول تحركات نيروهاى خاص سياسى است و قادر به ايجاد تغييرات عميق در روابط ميان شركت‏هاى سرمايه‏دارى و دولت - ملت‏هاست. چنين سيطره‏اى چالش‏پذير است. جريان چپ مى‏بايستى به جاى تلاش صرف براى برخورد مهرآميزتر با آن، سعى نمايد بديل معتبر براى نظام نئوليبرال ارايه كند. اين امر مستلزم طراحى مرزهاى جديد و اذعان به اين نكته است كه سياست راديكال نمى‏تواند بدون تعريف غيريت و تخاصم وجود داشته باشد؛ يعنى اين امر مستلزم پذيرش حذف‏ناپذير روابط تخاصم و غيريت سازى است( Laclau and Mouffe,1985, به نقل از سجادی،1383: 215-216).

     بيان لاكلا و موفه، آن گونه كه به خوبى از عبارت طولانى بالا استفاده مى‏شود، همدلى بيشترى با تحليل گفتمانى جهانى شدن دارد، زيرا در اين تلقى جهانى شدن ليبرال به مثابه محصول تكنولوژى اطلاعات كه اين پديده را به عنوان ضرورت تاريخى و اجتناب‏ناپذير و غير قابل زوال مطرح مى‏كند مورد انكار قرار مى‏گيرد. در چارچوب گفتمانى و با استناد به مفهوم هژمونى، سيطره نئوليبرال داراى بار ايدئولوژيك بوده و بار معنايى آن را نمى‏توان از ابعاد سياسى و روابط قدرت منتزع ساخت. لاكلا و موف در چارچوب نظريه گفتمان صورتبندى‏هاى سياسى و اجتماعى و مفصل‏بندى گفتمانى را امر غير ضرورى تلقى مى‏كند و بر اين اساس ضرورى بودن جريان جهانى شدن را انكار مى‏كنند. از سوى ديگر، در توصيف لاكلا و موف براى فهم و معرفى جهانى شدن، بر نوعى صورتبندى خاص مفاهيم كه در درون روابط قدرت صورت مى‏گيرد تأكيد مى‏شود. تأكيد بر زوال‏پذير بودن سيطره نئوليبرال كه به تدريج در فرآيند جهانى شدن به عنوان گفتمان برتر سازنده جهانى شدن تبديل گرديده، حكايت از محتمل بودن صورتبندى گفتمان جهانى شدن و تثبيت جزئى و موقت آن در مدلول خاص (جهان بودگى نئوليبرال) دارد. توصيه و تجويز نويسنده به نگرش چپ جهت طراحى استراتژى كارآمد نيز حكايت از تلقى گفتمانى آنان از جهانى شدن دارد.

     با الهام از ايده لاكلا و موفه مى‏توان گفت، تحليل گفتمانى جهانى شدن به ما كمك مى‏كند تا اين مقوله را در مناسبات و روابط قدرت جست­وجو كنيم. از سوى ديگر، تحليل گفتمانى ما را از دعواى نسبتاً رايج پروسه بودن يا پروژه بودن جهانى شدن دور كرده و آن را به عنوان يك گفتمان مطرح مى‏كند؛ گفتمانى كه دال مركزى آن جهانى بودگى نئوليبرال است و ديگر نشانه‏ها بر محوريت اين مفهوم مفصل‏بندى مى‏شوند. در تلقى گفتمانى جهانى شدن، هژمونى نئوليبرال جهان بودگى اين الگو را با عنوان جهانى شدن عادى و طبيعى جلوه داده و ديگر گفتمان‏ها را در معرض خود قرار مى‏دهد. توجه و تأكيد همزمان بر بار معنايى جهانى شدن و وجه سياسى آن تحليل نسبتاً جامع و بالنده‏اى را مطرح مى‏كند كه در چارچوب تحليل گفتمانى قابل توضيح مى‏باشد. جهانى شدن مرزهاى هويتى خاصى را براى سياست هويت مطرح نموده و الگوى مشخصى از تخاصم و غيريت را مطرح مى‏كند. توجيه لاكلا و موف به بلوك ضد هژمونى نيز صورتبندى جديد از نشانه‏ها و علايم و مفصل‏بندى تازه‏اى از هويت و غيريت سازى است.

مارک راپرت:

مارك راپرت (Mark Rupert) نيز در مقدمه كتاب «ايدئولوژى‏هاى جهانى­شدن»، جهانى شدن را از حد وضعيت شرايط خاص اجتماعى فراتر برده و در حد گفتمان ارتقا مى‏بخشد. وى هرچند به صراحت از گفتمان جهانى شدن ياد نمى‏كند، اما چارچوب تحليلى او و تلقى وى از مفهوم و مدلول جهانى شدن، با تحليل گفتمانى همدلى بيشترى دارد. راپرت در جاى ديگر با وضوح بيشتر تلقى خود از جهانى شدن را بيان مى‏كند و اظهار مى‏دارد: «من به جهانى شدن به عنوان محصول تاريخى موقعيت كارگزاران اجتماعى نظر دارم كه مقاومت بر سر بديل‏هاى ممكن جهان در آن جريان دارد».

     هرچند رويكرد راپرت به جهانى شدن عمدتاً رويكرد اقتصادى است، اما تمركز اصلى وى بر ايدئولوژى به مثابه ابزار هژمونى اقتصاد ليبرال است. بنابراين اثر وى از اين منظر كه هژمونى گفتمان مسلط را، آن گونه كه لاكلا و موفه در ويژگى‏هاى گفتمان توضيح مى‏دهند، نه امر قطعى و اجتناب‏پذير مى‏داند و نه همراه با تثبيت دايمى و پايدار، مى‏تواند حايز اهميت باشد. او مى‏گويد:« هدف من اين است كه گريز ناپذير بودن جهانى شدن ليبرال را به مناظره بكشم و از جانب ديگر عدم قطعيت و ضرورت تاريخى آن را نشان دهم؛ امرى كه در درون جامعه آمريكا از سوى جهان وطنى گرايان (cosmopolitan) و چپ متمايل به دموكراسى دنبال مى‏شود». ايدئولوژى جهانى شدن از طريق تصويرسازى دوگانه جهان به خط كشى جزمى، انعطاف‏پذير و برگشت ناپذيرى مى‏انجامد كه براساس آن هويت سازى خود و ديگرى صورت مى‏گيرد. به گفته راپرت «ما» و «آنان» بر مبناى صورتبندى ايدئولوژى ليبرال تعريف مى‏شود و براساس آن «ما» اعضاى جامعه بزرگ نظام سرمايه‏دارى و «آنان» جوامع خارج از اين مرزبندى است(پیشین: 573).

کیت نش:

كیت‏نش در تبيين ماهيت جهانى شدن و توضيح فرهنگ غربى تمايل بيشترى به تحليل گفتمانى از جهانى شدن دارد. وى معتقد است جهانى شدن نسبيّت فرهنگ غرب را موجب گرديد كه ديگر بر اساس آن نمى‏توان به سادگى از جهان شمولى همه جايى و در همه زمانى ارزش‏هاى غربى صحبت كرد، بلكه خود فرهنگ غربى با تكثر و تنوع رو­به­رو است و ويژگى هر زمان/ همه­جايى آن به هم اكنون/ اينجا تغيير يافته است. در حقيقت به گونه موجه مى‏توان استدلال كرد كه هرگز يك غرب همگون وجود نداشته و چنين ايده‏اى تنها مى‏توانسته از طريق مواجه با غيرها(Others) كه به طور بنيادى متفاوت تلقى شده‏اند، ساخته شود. بنابراين درك ماهيت جهانى شدن به عنوان يك گفتمان، صورتبندى به ظاهر پارادوكسيكال از امر جهانى و محلى است. پديده‏اى كه رابرتسون از آن به عنوان «جهانى-محلى شدن» ياد مى‏كند. جهانى شدن همواره در چارچوب محلى به وقوع مى‏پيوندد؛ در حالى كه در همين حال خود چارچوب محلى از طريق گفتمان‏هاى جهانى شدن به عنوان يك مكان خاص ايجاد مى‏شود(نش،1380: 113).

     كیت نش جهانى - محلى شدن را ناشى از ناهمگونى فرهنگ جهانى مى‏داند و آن را بر مبناى غيريت سازى و بر محوريت هويت سازى تحليل مى‏كند. به عقيده وى تا زمانى كه فرهنگ جهانى به عنوان فرهنگ غربى تلقى شود به گونه‏هاى گوناگون چارچوب محلى در درون آن توليد مى‏گردد. به گفته نش، اين امر در جايى مصداق دارد كه اقليت‏هاى قومى در غرب با فرهنگ‏هاى اصلى خودشان هويت يابى مى‏كنند و در بعضى از موارد مانند بنيادگرايى اسلامى امتناع از غربى شدن را در بر مى‏گيرد. هويت­سازى بر مبناى غيريت­سازى، پديده محلى را وجه جهانى مى‏بخشد، زيرا آنچه غير جهانى شدن تلقى مى‏شود سازننده خود و امر محلى است؛ از اين رو هم قوميت‏هاى مقابل و هم بنيادگرايى مذهبى هر چند بدون شك از بعضى جهات محلى هستند، اما اغلب جهانى نيز مى‏باشند، نه فقط به اين دليل كه در فرايندهاى جهانى ايجاد شده‏اند، بلكه همچنين به اين دليل كه كسانى كه در آنها درگيرند اعضاى جماعت‏هاى خيالى هستند كه به وسيله نظام‏هاى ارتباطى خارج از كنترل دولت ايجاد گشته‏اند.

آر. جان آپادوراى:

تبيين ماهيت ناهمگون فرهنگ جهانى در مقاله آر. جان آپادوراى، «گسست و تفاوت در اقتصاد فرهنگى جهانى» با تحليل گفتمانى هم­زبانى بيشترى دارد. به عقيده وى اقتصاد فرهنگى جهانى نظمى پيچيده، مختلط، هم پوشاننده و گسست آفرين است. وى بدين منظور نظريه‏اى با عنوان چشم اندازها ارائه مى‏كند كه در بردارنده پنج بعد جريان فرهنگى جهانى است: چشم اندازهاى تكنولوژيك، چشم اندازهاى رسانه‏اى، چشم اندازهاى مالى، چشم اندازهاى قومى و چشم اندازهاى ايدئولوژيك(برای آشنایی بیشتر با نظریه چشم­اندازهای آپادوری مراجعه کنید به: کیت نش، 1380: 119-126).

نظريه چشم­اندازهاى آپادوراى به جريان‏هاى فرهنگى گسست‏زا باز مى‏گردد و فرايندهاى تاريخى را ذاتاً غير قابل پيش بينى مى‏سازد؛ اما به اين امر كمك مى‏كند كه چگونه توسعه ناهموار و مخاطره‏آميز جهانى شدن مى‏تواند قاعده‏مند گردد. موضوع ارزشمند در اين مورد آن است كه نشان مى‏دهد چگونه واقعيت اجتماعى ماهيتى مبتنى بر زاويه ديد به خود مى‏گيرد؛ يعنى مى‏پذيرد كه واقعيت اجتماعى از زاويه ديدهاى گوناگون به شيوه‏هاى گوناگونى ديده مى‏شود. چشم اندازهاى آپادوراى بازنمايى تصاويرى را براى جهان بينى محتمل مى‏داند كه صورتبندى دقيق و مشخص آن از مسير سياست فرهنگى بازيگران و منازعه گفتمانى ترسيم مى‏گردد.

     بر اساس آموزه لاكلا و موفه، گفتمان از طريق سلطه به طبيعى سازى و عادى سازى يك صورتبندى خاص از هويت مى‏پردازد. چشم اندازهاى قومى آپادوراى محدوده‏هاى قومى را از نظر تاريخى برساخته و سيال تلقى مى‏كند و به نفع افق‏هايى استدلال مى‏كند كه پنداشت طبيعى بودن از آنها زدوده شده و بدين طريق هويت‏هاى قومى را سيال و شناور مى‏بيند. چشم اندازهاى ايدئولوژيك آپادوراى در بحث حاضر جالب و قابل توجه است. آپادوراى چشم اندازهاى ايدئولوژيك برخوردار از افق وسيع جهانى را دموكراسى مى‏داند، زيرا هيچ رژيمى در پايان قرن بيستم در جهان وجود ندارد كه در صدد مشروع جلوه دادن خود با استناد به نشانه دموكراسى بر نيايد. اما معنادهى به اين دال به شدت مورد مناقشه و نزاع است. گفتمان‏هاى مختلف برسر معنادهى به اين دال تهى باهم به منازعه مى‏پردازند. چشم­اندازهاى ايدئولوژيكى كه درون آنها دموكراسى يك اصطلاح كليدى است در سراسر جهان بسيار متفاوتند؛ براى مثال در كشورهاى كمونيست سابق دموكراسى به گونه‏اى تنگاتنگ با آزاد سازى اقتصادى مرتبط است، در حالى كه در دموكراسى‏هاى ليبرال غربى جنبش‏هاى اجتماعى نقش مهمى در به چالش كشانيدن دموكراسى‏هاى كنونى ايفا مى‏كنند. اين بحث حاوى پرسش‏هاى جدى و مهمى است؛ كه چه نوع دموكراسى واقعاً دموكراسى تلقى مى‏شود؟ چه نهادهايى براى ايجاد آن لازم است؟ حقوق شهروندى چه نقشى در آن دارد؟ چگونه مى‏توان از آن محافظت كرد؟ و... چشم اندازهاى ايدئولوژيك دموكراتيك قبل از هر چيزى مسأله دموكراسى جهانى را مى‏سازند.          جهانى شدن به عنوان يك گفتمان، دال دموكراسى را بر محوريت جهانى بودگى ليبراليسم معنا مى‏بخشد. اما اين تنها يك تصوير از ميان تصاوير ممكن و محتملى است كه براى دموكراسى وجود دارد. هژمونى گفتمان ليبراليسم به تثبيت موقت دال دموكراسى در مفهوم و معناى دموكراسى ليبرال مى‏انجامد. جهانى شدن به عنوان گفتمان مسلط اين معناى نشانه دموكراسى را در حد معناى عام و قابل پذيرش براى همه جوامع مطرح مى‏كند. اما اين كار از طريق تقليل چندگانگى معنايى دال دموكراسى صورت مى‏گيرد و بنا بر اين امر محتمل و غير قطعى است. همواره امكان بى ثباتى در معناى تثبيت شده از طريق معنادهى مجدد نشانه دموكراسى در گفتمان‏هاى رقيب وجود دارد. اين منازعه برسر معنابخشى به نشانه‏ها به گونه بى پايان ادامه دارد(سجادی،1383: 218-219).

دونالد رابرتسون:

دونالد رابرتسون، نظريه‏پرداز برجسته و مهم جهانى شدن، هدف خود از پژوهش در زمينه جهانى شدن را ضرورت بازنگرى در نظريه‏هاى علوم اجتماعى، به ويژه نظريه‏هاى جامعه شناختى و سياسى عنوان مى‏كند. از نظر وی جهانى شدن يك چارچوب مفهومى و يك مدخل مفهومى براى موضوع نظم جهانى در كلى‏ترين معناست؛ چارچوبى كه به هر حال بدون بحث درباره مسائل تاريخى و تطبيقى از وجه معرفتى مطلوبى برخوردار نيست. جهانى شدن پديده‏اى است كه در عين حال مستلزم رويكردى است كه عموماً رويكرد بين رشته‏اى ناميده مى‏شود.

     تحليل گفتمانى جهانى شدن در پى فهم معناى جهان­بودگى است كه در نظريه رابرتسون به عنوان نقطه عزيمت در نظريه‏پردازى علوم اجتماعى و سياسى مورد توجه است. تلقى جهانى شدن به عنوان يك گفتمان، نزاع گفتمان‏ها را بر سر معنادهى به دال‏هاى شناور جهانى بودگى دانسته و در پى توضيح اين دقيقه است كه چگونه گفتمان خاص مفاهيم و دقايق خود را به عنوان مفاهيم جهانى و عام مطرح مى‏كند(همان: 220).

آنتونی گیدنز:

گيدنز عنوان مدرنيته راديكال را در مورد جهانى شدن به كار مى‏گيرد، اما نمى‏تواند به خوبى توضيح دهد كه آيا جهانى شدن به تبع مدرنيته يك پروسه غربى است يا خير؟ هر چند وى به صراحت به اين سؤال پاسخ منفى مى‏دهد، اما نمى‏تواند بر اين پاسخ باقى ماند. در جاى ديگر مى‏گويد اگر جهانى شدن از نظر ماهيتْ فراگير شدن مدرنيته است و اگر نقش مدرنيته بر جهانى شدن به دليل دانش بازانديشانه‏اى آن است و از اين رو تمايل به جهانى كردن دارد، مى‏توان با احتياط به پرسش مزبور پاسخ مثبت داد.

     به نظر مى‏رسد، گيدنز آن جا كه رويه سخت‏افزارى جهانى شدن را مطرح مى‏كند به پرسش مزبور پاسخ منفى مى‏دهد، با اين استدلال كه جهانى شدن صورت‏هاى تازه‏اى از هم وابستگى جهانى را به بار مى‏آورد كه در اين صورت‏ها ديگران نيز وجود دارند. در اين جا سخن از صورت‏ها و نه ظهور درهم تنيدگى جهانى و آگاهى سياره‏اى است. اما آن جا كه سخن از رويه نرم‏افزارى جهانى شدن پيش كشيده مى‏شود، نمى‏تواند نقش سازندگى غرب را در مورد اين پديده كه از طريق معنادهى نشانه‏ها صورت مى‏گيرد، از نظر دور دارد.

     تحليل گفتمانى به گيدنز كمك مى‏كند تا به پرسش مزبور پاسخ يك­دست و روشنى بدهد. در تحليل گفتمان جهانى شدن، شرايط جديد و فرصت‏هاى پيش آمده (جهانى شدن) حوزه‏اى است كه در درون آن گفتمان‏هاى مختلف، اعم از غربى و غير غربى، براى معنادهى به نشانه‏ها و هژمونيك شدن باهم در رقابت‏اند (از نظر رويه سخت‏افزارى) اما از جانب ديگر آنچه در ادبيات موجود به عنوان جهانى شدن از آن ياد مى‏شود، حداقل از منظر عام سازى فرهنگى، گفتمانى است كه غرب آن را مفصل‏بندى نموده است (رويه نرم‏افزارى)(همان: 220-221).

یان آر. شولت:

يان شولت جهانى شدن را در چارچوب قلمروزدايى تعريف نموده و آن را دگرگونى جغرافياى اجتماعى از رهگذر گسترش فضاهاى مجازى و فوق قلمروى مى‏داند. به اعتقاد شولت، جهانى شدن در عرصه جامعه و فرهنگ از طريق تماس گسترده ميان فرهنگى به افزايش هويت‏هاى دو رگه مى‏انجامد. وى از منظر اجتماعى گسترش فوق قلمروگرايى را با تجديد جهت‏گيرى سرمايه‏دارى، تقويت ظهور چارچوب‏هاى هويت جمعى غير ملى، افزايش علايق جهانى وطنى و رشد هويت‏هاى دورگه و جوامع متداخل(overlapping) در عرصه سياست، ارتباط مى‏دهد. در اين جا تحليل شولت از جهانى شدن با تحليل گفؤتمانى همخوانى بيشترى پيدا مى‏كند، زيرا به اعتقاد وى در اين حالت معمولاً جوامع از طريق حذف ديگران به خود هويت مى‏بخشند.

     شولت در فصل هشتم كتاب خود به بررسى رابطه جهانى شدن و دانش مى‏پردازد. ايده اصلى وى در اين فصل تأثير جهانى شدن بر هستى‏شناسى، روش‏شناسى و زيبايى‏شناسى است. مى‏گويد جهانى شدن هرچند همچنان گرايش به گسترش عقل‏گرايى داشته و مفاهيم مدرن را در هسته مركزى خود جاى مى‏دهد، اما از سوى ديگر زمينه رشد حضور دانش‏هاى غير عقل گرا نظير مسائل زيست محيطى و انديشه پسا مدرن را فراهم كرده است(شولت،1382: 234). اما همچنان كه شولت خود نيز توضيح مى‏دهد، مقصود از عقل‏گرايى، عقل‏گرايى بازتابى است. اين عقل‏گرايى با آموزه‏هاى پسامدرن همپوشى بيشترى دارد، زيرا همانند پست مدرنيزم دانش را بى‏ثبات و مشروط تلقى مى‏كند.

     عقل‏گرايى بازتابى، بازتابى بودن عنصر اعتقاد را كنار مى‏گذارد و مسلم انگاشتن صحت و حقيقت دانش جديد را نفى مى‏كند. اما نقطه تمايز اينان از پست مدرن‏ها در اصلاح ناپذيرى و اصلاح‏پذيرى عقل‏گرايى نهفته است كه پست مدرن‏ها بر تلقى نخست و اينان بر تلقى دوم تأكيد مى‏كند. به هر ترتيب اگر ظهور عقل‏گرايى بازتابى را حكايت دگرگونى درونى ساختار دانش تلقى كنيم، تحليل گفتمانى از مسأله‏اى كه در ايجاد اين تحول و وانمودگى آن مؤثر افتاده، موجه جلوه مى‏كند.

     شولت درباره رابطه جهانى شدن و تحول در هستى‏شناسى نيز بحث مى‏كند كه آيا جهانى شدن موجب دگرگونى در هستى‏شناسى گرديده؟ تحول فضا/زمان كه در محور تعريف شولت قرار دارد به اين پرسش پاسخ مثبت مى‏دهد. از نظر روش‏شناسى نيز تأثيرات شگرف جهانى شدن را نمى‏توان از نظر دور داشت؛ براى مثال جهانى شدن از رهگذر طرح ضرورت صورتبندى جديد نظريه‏هاى اجتماعى و سياسى و تأكيد بر نظام وارگى اين نظريات و جهان بودگى موضوعات مورد پژوهش، روش‏هاى پيشين را نيز تحت تأثير قرار داد(همان).

یان کلارک:

يان كلارك در مورد جهانى شدن ضمن اذعان بر تشويش­آفرين بودن فرايند جهانى شدن، تأثيرات آن بر نظريه‏هاى روابط بين‏الملل را بررسى مى‏كند. از اين منظر نويسنده تلاش مى‏كند تا تأثيرات نظرى جهانى شدن بر نظريه‏هاى روابط بين‏الملل (واقع‏گرايى، ساختارگرايى و كثرت‏گرايى) را مورد مطالعه قرار دهد. به نظر كلارك جهانى شدن در مورد نظريه واقع گرايى، متضمن دگرگونى فرايندهاى روابط بين‏الملل با كاهش پيوسته ابعاد قدرت و امنيت است. از منظر كثرت‏گرايى جهانى شدن با تشديد چالش كثرت گرايانه همراه است و بالأخره جهانى شدن مى‏تواند به عنوان بخشى از يك چارچوب فكرى باز تعريف شده ساختار گرايانه مورد بحث قرار گيرد.

     به نظر مى‏رسد كلارك بيش از ديگران با تلقى جهانى شدن به عنوان يك نظريه يا چارچوب نظرى براى تحليل مسائل بين‏المللى همدلى نشان مى‏دهد. وى با طرح اين پرسش كه آيا مطالعه جهانى شدن به خودى خود رويكرد متفاوت را براى ما پيشنهاد مى‏كند كه قابل كاربرد در ساير جوانب نظريه روابط بين‏الملل باشد؟ بحث را بر چالش‏هاى تئوريك روابط بين‏الملل متأثر از جهانى شدن و تلقى جهانى شدن به عنوان يك چارچوب تحليلى تمركز مى‏كند. به نظر كلارك جهانى شدن صورتبندى جديد و مفهوم سازى دوباره در نظريه‏هاى روابط بين‏الملل را ضرورى مى‏سازد. استدلال عمده كلارك از اين نقطه آغاز مى‏شود كه نظريه‏هاى روابط بين‏الملل بر دوگانه انديشى حوزه سياسى با مرزبندى ميان داخل و خارج استوار است، و جهانى شدن اين دوگانگى را فرو مى‏ريزد و در نتيجه بازنگرى نظريه‏هاى كلاسيك و دوگانه انگار را موجب مى‏گردد. كلارك معتقد است «بين جهانى شدن و دولت» رابطه متقابل قوام بخش استوار است كه در قالب آن دگرگونى در عرصه جهانى و دولت به طور همزمان رخ مى‏دهد و بر همديگر تأثير مى‏گذارد.

     اين تفسير از مرزبندى تاريخى جهانى شدن، چارچوب نظرى و تحليلى رضايت بخشى را در اختيار مى‏گذارد. كلارك براساس يك تعريف از جهانى شدن، آن را فرايندى مى‏داند كه به موجب آن، قدرت در تأسيسات جامعه جهانى قرار گرفته و بيشتر از طريق شبكه‏هاى جهانى عرضه مى‏شود تا از طريق دولت‏هاى مبتنى بر سرزمين. كلارك با استناد به نظريه‏پردازان علوم اجتماعى، تحول نظرى و رفتارى ناشى از جهانى شدن را مطرح مى‏كند. از نظر رفتارى، جهانى شدن چرخش مهم در شكل فضايى فعاليت و سازماندهى اجتماعى انسانى است. از اين رو گفته مى‏شود كه يك نظام اجتماعى جهانى در حال ظهور است كه در آن ديگر هيچ مرزى بين داخلى و خارجى وجود ندارد. از نظر تئوريك نيز جهانى شدن مفروضات علوم اجتماعى و سياسى را به عقب مى‏راند و به گفته «اسكات» علوم اجتماعى بايد خود را از مفروضات سرزمينى رها سازد(سجادی، 1383: 222-223).

***

     تحليل گفتمانى جهانى شدن، حداقل اين سودمندى را دارد كه مى‏تواند مقاومت و تضاد ناشى از هژمونيك شدن جهانى شدن خاص را تبيين كند، زيرا ايجاد تعارض و تشديد مقاومت يكى از پيامدهاى جهانى شدن است. از همين رو گفته مى‏شود جهانى شدن موجب بروز جنبش‏هاى ضد جهانى‏گرايى و واكنش نيروهايى است كه بيشترين ضرر را از جهانى شدن متحمل گشته‏اند.

 

بخش سوم: مفصل­بندی گفتمان جهانی شدن

با توجه به مسایل و موضوعات رایج در سیاست جهانی، نشانه های سیاست (در معنای خاص)، دموکراسی، حقوق بشر، صلح و امنیت، اقتصاد جهانی، عدالت، آزادی، روش زندگی و ارزش­های فرهنگی، مفاهیم سیال و شناوری است که در حوزه گفتمان­گونگی قرار دارد. بودن این مفاهیم در حوزه گفتمان­گونگی بدین معنا است که گفتمان­های مختلف می توانند با قرار دادن این مفاهیم در مفصل بندی خود به آن استغنای معنایی ببخشند. بی قراری معانی این نشانه ها، بر محوریت دال مرکزی گفتمان مسلط به قرار و ثبات موقت می رسد، هرچند همواره احتمال تخلیه معنایی و قرار گرفتن در مفصل بندی دیگر وجود دارد. شناور بودن این دال ها و نشانه ها به معنای فقدان مدلول محصّل نیست، زیرا در این حال نمی توان آن را به کار بست، سیالیت و بی ثباتی یاد شده با هژمونیک شدن گفتمان به انجماد موقت Closure)) می رسد.

 
     در سیاست جهانی، همواره نشانه ها و مفاهیم یاد شده را به کار می بریم، امّا معانی آن نه ذاتی و نه الزاما به وسیله ما ایجاد شده است. دموکراسی، صلح، عدالت، حقوق بشر، الگوی اقتصادی و روش زندگی معنای ثابت و ذاتی ندارد؛ ما این مفاهیم را آن گونه که بازنمایی می شود می­فهمیم و به کار می­بندیم.
لیبرالیسم عمومیت بخش هنوز هم فرهنگ جهانی نظام جهانی مدرن است؛ یعنی چارچوب فرهنگی که سرمایه­داری جهان­گیر در درون آن به حیات خود ادامه می­دهد. با این وجود امروزه به همان میزان که طرفداران لیبرالیسم در صدد مسلط ساختن الگوی جهان شمولی لیبرالیستی هستند، نیروهای جدید مقاومت در چهره­های قومی، منطقه­ای و بنیادگرایی دینی عناصر نیرومندی در سیاست فرهنگی جهان هستند و صرف باروری و ظهور آنان چالش هایی جدّی در برابر تثبیت دایمی گفتمان غربی است. امّا در این منازعه از این واقعیت نباید غفلت کنیم که فرهنگ و گفتمان غربی هنوز عرضه کننده مشروعیت فرهنگی قوی است و ابزارهای ارتباطی جدّی جهت جهان گستری در اختیار دارد.

 
     ارزش های فرهنگی در سیاست جهانی و نظم واحد جهانی توسط گفتمان مسلط بازنمایی می شود. گفتمان جهانی شدن تلاش می­کند تا ارزش­های بومی و محلی (غربی) را جامه عام و جهان شمول بپوشاند. در فرایند عام سازی بدون آن که نفی ارزش های محلی دنبال شود فضای خاصی ایجاد می شود که ارزش های محلی ناگزیر از تطابق و سازواری با آن می شود. این فضای خاص توسط گفتمان مسلط و بر محوریت دال مرکزی خاص تأسیس می گردد. نیروهای ضد هژمونیک تلاش می کنند تا با صورتبندی ارزش های خاص و محلی با توجّه به فضای جدید و پرسش های عصری از استحاله و ذوب شدن در درون گفتمان مسلط ممانعت کنند. بدین ترتیب دیالکتیک محلی جهانی نیروی پیش برنده تاریخ معاصر جهانی است. بنابراین می­توان دال­های زیر را به عنوان دال­های اصلی گفتمان جهانی شدن در نظر گرفت که همه انها آنها پیرامون دال مرکزی نئولیبرالیسم معنا می یابند.

دال سیاست

سیاست به معنای خاص (شیوه مدیریت سیاسی و اجتماعی) از نشانه هایی است که در کانون منازعه دو گفتمان جهانی شدن قرار دارد. گفتمان جهانی تلاش می کند تا سیاست سکولار را امر موجّه و مقبول در تصور جمعی بشر تصویر کند. جهانی شدن سیاست را امر کاملاً غیر مذهبی و عرفی تلقی می کند و در صدد گسترش آن می باشد. عام سازی الگوی سیاست سکولار یکی از جلوه های جهانی شدن است و نیروی مؤثر برفرایند جهانی شدن عمدتا نیروی متمایل به سیاست سکولار است.

      گفتمان جهانی شدن سیاست را بر محور دال مرکزی نئولیبرالیسم جامه غیردینی می پوشاند و بدین ترتیب از پایان ایدئولوژی­ها و هژمونیک شدن لیبرالیسم سخن می گوید. فوکویاما در ایده پایان تاریخ خود از پیروزی نهایی لیبرالیسم و دموکراسی لیبرال که عمدتا سیاست سکولار غیردینی است یاد می­کند و اذعان می کند که تجدد و جهانی شدن سازنده مرکزی تاریخ باقی مانده خواهد بود. گفتمان جهانی شدن با تشدید روند سکولاریزاسیون و تضعیف نقش اجتماعی دین منشأ ظهور و گسترش نهضت­های دینی موسوم به بنیادگرایی اسلامی و مسیحی در جهان معاصر گردیده است. کاستلز از این نهضت دینی به عنوان بازخورد جهانی شدن در قالب هویت های مقاومت یاد می کند. گیدنز نیز رشد و ظهور بنیادگرایی اسلامی را در چارچوب رابطه قدرت/مقاومت بین دو گفتمان جهانی شدن (سکولاریزاسیون) و اسلام سیاسی تحلیل می­کند(سجادی،1383: 227-228).

دال دموکراسی

برداشت ها و تفاسیر متفاوت در مورد نسبت جهانی شدن و دموکراسی نیز به سیال بودن دال دموکراسی و امکان معنادهی به آن در مفصل­بندی­های گفتمانی متفاوت باز می گردد. دموکراسی نزد افراد مختلف معانی متفاوتی دارد؛ امّا امروزه وقتی سخن از وجود یا عدم دموکراسی در کشورهای جهان و به ویژه در بحث از سازگاری یا ناسازگاری این یا آن فرهنگ با دموکراسی به میان می آید، معنای دموکراسی لیبرال را در تصور جمعی بازتاب می دهد و این حکایت از آن دارد که گفتمان مسلط توانسته دال دموکراسی را با ارجاع به مفهوم مرکزی نئولیبرال معنا بخشد و آن را طبیعی جلوه دهد(همان: 228-229).

دال حقوق بشر

دال حقوق بشر یکی از نشانگان مهم در گفتمان جهانی شدن است. با قطع نظر از مبانی نظری و فلسفی حقوق بشر و بدون توجه به تفاوت های فرهنگی و سیاسی بیشتر جوامع، دولت های کنونی به آن اهتمام جدّی داشته اند، به گونه ای که امروزه در حد یکی از مهم ترین مسایل سیاست جهانی قرار گرفته است. اقبال عمومی افکار جهانی به مسأله حقوق بشر آن را در حد دال جهانی و عام استعلا بخشید. گفتمان نئولیبرالیسم عنوان پیشگامی حقوق بشر را از آن خود کرد و برای هژمونیک ساختن خود پاسداری و حفظ حقوق بشر در جوامع شرقی و استبدادی را مطرح ساخت. خود باوری به مفهوم اصالت شناخت و معرفت انسانی و نگرش انسان مدارانه که در اندیشه فردگرایی (اومانیسم) غربی تبارز یافت از مهم ترین مبانی حقوق بشر محسوب می شود. در پرتو خردورزی، علم، تکنولوژی و پیچیدگی نقش های اجتماعی فرد انسان دیگر جزئی از کل قلمداد نمی شد، بلکه خود به عنوان کل در مقابل کل­های دیگر که مانند خود او بودند، قرار داشت(همان: 229-231).

دال امنیت

امنيت از دال‏هاى مهم و مورد توجه سياست بين‏المللى است. واحدهاى سياسى و گفتمان‏هاى نظرى متفاوت، اين نشانه را در مفصل‏بندى خود مورد توجه قرار داده‏اند، با اين همه مفهوم و دال امنيت را نمى‏توان فارغ از زمينه (Context) و «متن» (Text ) فهم كرد. عمدتاً بحث امنيت و جهانى شدن از منظر تأثيرگذارى جهانى شدن بر افزايش يا كاهش امنيت مطرح گرديده است. امّا اين‏جا بحث بر سر اين يا آن معنا براى دال امنيت مى‏باشد. همچنين مفهوم صلح نيز از نشانه‏هاى گفتمان‏هاى جهانى شدن است. در گفتمان نئوليبراليسم جهانى شدن تأثير مثبت و سازنده‏اى بر صلح و امنيت جهانى دارد، زيرا جهانى شدن موضوع بيشتر درگيرى‏هاى نظامى (كنترل قلمروها) را از اهميت مى‏اندازد و از جانب ديگر امكان كنترل تسليحات را از طريق معاهده‏هاى جهانى و بين‏المللى فراهم مى‏كند. گفتمان انتقادى و چپ بين جهانى شدن و صلح و جهانى شدن و امنيت رابطه منفى ايجاد مى‏كند. اعتقاد بر اين است كه جهانى شدن نه تنها به افزايش صلح و امنيت نينجاميده و نخواهد انجاميد، بلكه تهديدها و ناامنى‏ها را تشديد كرده و به گستره جهانى مى‏كشاند. اينان بر گسترش ناامنى محيطى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى ناشى از جهانى شدن استدلال مى‏كنند؛ تجارت جهانى زباله‏هاى سمّى، كشورهاى جنوب را در معرض تهديد قرار مى‏دهد و گسترش فن آورى جديد گرايش جدّى به آلوده سازى محيط زيست دارد. از نظر اقتصادى دستكارى الگوى اقتصاد ملى و اصلاح ساختارى طبقه متوسط و فقرا را تحت فشار جدّى قرار مى‏دهند. افزايش بى‏ثباتى بازارهاى مالى جهانى موجب افزايش ناامنى در جهان مى‏گردد. از نظر اجتماعى جهانى شدن موجب دگرگونى اجتماعى و روان شناختى و جابه جايى از مليت‏گرايى تك بُعدى به كثرت گرايى گرديده و به ظهور هويت‏هاى چند رگه مى‏انجامد. مرزهاى شفاف هويت پيشين با جهانى شدن خاكسترى و غير آشكار مى‏شود و اين امر تصور از خود را با ترديد رو به رو مى‏كند.

     گفتمان مسلّط تلقى ويژه‏گرا از صلح و امنيت را عام مى‏سازد؛ اما امنيت چه كسى؟ امنيت در مقابل چه تهديداتى سازنده معنا و مبناى امنيت در سياست جهانى است؟ براى فهم مقصود و ماهيت چالش‏هاى امنيتى جديد بايد سياست‏هاى امنيتى و عوامل مؤثر بر تعريف امنيت و تهديد را شناسايى كنيم. آلن اسكات و همكارانش در محدوديت‏هاى جهانى شدن ملاحظات امنيتى جديد را در حوزه‏هاى مختلف سياسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى به بحث مى‏گذارند. بر اين اساس جهانى شدن با تركيبى از امنيت - تهديد همراه است؛ جهانى شدن هم ناامن كننده است و هم فرصت‏ها و زمينه‏هاى ارزشمندى جهت ارتقاى امنيت ايجاد مى‏كند، امّا اين تلقى، هژمونى گفتمان مسلط در تعريف امنيت و ناامنى را از نظر دور مى‏دارد. امنيت جهانى در گفتمان جهانى شدن امنيت با رويكرد ليبراليستى است كه ناظر به نظم و ثبات مبتنى بر آموزه‏هاى ليبراليسم مى‏باشد. چنان كه تهديدات عبارت است از جريان‏هاى سياسى و فرهنگى مناقض و ناسازگار با الگوى ليبراليسم. جهانى شدن امنيت و صلح جهانى را همراه با تهديدات كمونيزم در دوره جنگ سرد و اسلام گرايى پس از سقوط شوروى توضيح مى‏دهد(برای یک بحث مفصل درباره آثار جهانی شدن بر امنیت و ناامنی نگاه کنید به: شولت،1380: 255-290).

 

دال اقتصاد

نئوليبراليسم در متن گفتمان جهانى شدن جاى دارد. اين نگرش مبتنى بر اين ايده است­كه نيروهاى بازار منجر به رفاه، آزادى، دموكراسى و صلح جهانى مى‏گردد. از نظر نئوليبرال‏ها براى رو آوردن به جهانى شدن بايد نظارت رسمى دولت بر شهروندان در مقياس وسيع كنار گذاشته شود. رفع محدوديت‏هاى اقتصادى از روند جريان بازار و جابه­جايى كالا و سرمايه در دستور كار اين سياست قرار دارد. مؤسسه‏هاى بزرگ جهانى، بنگاه‏هاى اقتصادى و جريان مبادله كالا و خدمات در مسير توصيه‏هاى نئوليبرالى قرار گرفته است. اين امر بدين معنا است كه نئوليبراليسم خط مشى پذيرفته شده در مورد جهانى شدن تلقى مى‏شود. در اواخر قرن بيستم انديشه‏هاى نئوليبرالى به عنوان عقل سليم پذيرش گسترده و بى‏چون و چرايى يافت و اختلافات آن با برخوردارى از حمايت‏هاى مؤثر محافل رسمى، تجارى و علمى با دشوارى رو به رو نگرديد.

     جهانى شدن به مثابه گفتمان از ادغام و تلفيق اقتصاد ملى در نظام اقتصاد جهانى سخن مى‏گويد؛ امّا اين ادغام به معناى در كنار هم قرار گرفتن تكه‏هاى پاره پاره الگوى اقتصادى محلى نيست، بلكه مسير حركت همگونى را دنبال مى‏كند. اقتصادهاى ملى در فرايند جهانى شدن اقتصاد به بازارهاى جهانى وصل مى‏شود، امّا همزمان قواعد و قوانين حاكم بر بازار جهانى را پذيرا مى‏شود. حال اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا قوانين حاكم بر بازارهاى جهانى و نظام جهانى اقتصاد محصول مشترك نظام‏هاى اقتصادى ملى است؟ مطمئناً خير، زيرا اقتصاد جهانى براساس الگوى نئوليبرال و اقتصاد آزاد سامان يافته و فعاليت‏هاى اقتصاد در سطح ملى را با استناد به آموزه‏هاى نئوليبرال صورتبندى مى‏كند. كانون اصلى بيم و اميدهاى مربوط به جهانى شدن اقتصاد شركت‏هاى فراملى است. ناقدان نظام سرمايه­دارى اين شركت‏ها را عامل گسترش استثمار در سراسر جهان مى‏دانند. اين شركت‏ها هدايت كننده مؤثر نظام بازار و اقتصاد جهانى است. در 1988 حدود 20000 شركت فراملى وجود داشت و دارايى خارجى آنان در خارج حدود 1/1 هزار ميليارد و كل دارايى آنها بيش از 4 هزار ميليارد دلار بود. اين شركت‏ها كارگزاران مؤثر اقتصاد جهانى هستند كه الگوى اقتصاد بازار و نئوليبرال را دنبال مى‏كنند. بنابراين جهانى شدن اقتصاد در خوش بينانه‏ترين تحليل، فراگير شدن فرصت‏ها و ظرفيت‏هاى اقتصاد نئوليبرال و تسرّى آن به بازارهاى ملى است‏40 و اين بيانگر هژمونيك شدن الگوى اقتصاد نئوليبرال بر روند فعاليت اقتصاد جهانى و بازارهاى مالى جهان است كه در گفتمان جهانى شدن صورتبندى مى‏شود. اين روند طبعاً با مقاومت‏ها و مخالفت‏هايى از سوى گفتمان‏هاى رقيب رو به رو خواهد بود(پیشین: 233-235).

دال عدالت‏

مفهوم عدالت از نشانه‏هاى مهم سياست جهانى است كه گفتمان جهانى شدن تلاش مى‏كند آن را با ارجاع به نئوليبراليسم معنا بخشد. منازعه گفتمان‏ها بر سر معنادهى به عدالت فراتر از مباحث رايج و عمومى در مورد رابطه عدالت و جهانى شدن است. در اين جا سخن بر سر توسعه يا محدود سازى عدالت در يك گفتمان نيست، زيرا گفتمان‏هاى متفاوت به معنادهى متفاوتى از عدالت مى‏رسد. اگر در ديدگاه انتقادى در مورد جهانى شدن ادعا مى‏شود كه جهانى شدن به محدود سازى عدالت مى‏انجامد و بى‏عدالتى را تشديد مى‏كند، دقيقاً معنايى از عدالت را در نظر دارد كه با عدالت ليبراليستى فاصله دارد. سيال بودن نشانه عدالت ما را به معنادهى‏هاى متفاوتى از آن در گفتمان‏هاى مختلف هدايت مى‏كند، از اين رو ادعا مى‏شود كه جهانى شدن بى‏عدالتى جنسى را گسترش مى‏دهد. اين بيان دقيقاً معناى عدالت در گفتمان فمينيستى را مورد توجه دارد.

تحليل گفتمانى جهانى شدن به ما كمك مى‏كند تا تنوع ديدگاه‏ها و اختلافات موجود در مورد ماهيت، آثار و پيامدهاى آن را در خصوص مسايل زندگى معاصر درك كنيم؛ براى مثال اگر نگاه خوش بينانه از گسترش عدالت در پرتو جهانى شدن سخن مى‏گويد، معنايى از اين نشانه را مدنظر دارد كه با استناد به نئوليبراليسم غربى صورت مى‏گيرد. ديدگاه انتقادى و بدبينانه كه جهانى شدن را عامل تخريب و نابود سازى عدالت تلقى مى‏كند عدالت در چارچوب گفتمان سوسياليستى را مطرح مى‏كند. به همين صورت عدالت در گفتمان اسلام سياسى نه تنها با هژمونيك شدن گفتمان جهانى شدن تقويت نمى‏گردد، بلكه از بار معنايى خود تخليه مى‏شود و در حاشيه رانده مى‏شود. بنابراين تا زمانى كه اشتراك معنايى براى نشانه عدالت وجود ندارد سخن از سازندگى يا ويرانگرى جهانى شدن در قبال آن به سرانجام نهايى نخواهد رسيد. در اين جا مهم رابطه ذاتى جهانى شدن و عدالت نيست، زيرا احتمالاً چنين رابطه‏اى وجود ندارد، بلكه مهم آن است كه چه معنايى از عدالت و توسط چه كسانى، ذهن جمعى و افكار عمومى بشر را مى‏سازد. بحث بر سر آن است كه عدالت چيست؟ آيا عدالت به معناى برخوردارى مساوى جوامع از امكانات و فرصت‏هاست (عدالت توزيعى)يا به معناى پذيرش نابرابرى در برخوردارى‏هاست؟ ديدگاه ليبرال اساساً عدالت به مفهوم برابرى را ناقض رشد و بالندگى اقتصادى مى‏داند، زيرا عدالت اجتماعى را داراى آثار نامطلوب مى‏داند، چون فرصت سرمايه‏گذارى بيشتر را از افراد مى‏گيرد و نمى‏گذارد به كاميابى‏هايى كه در توان‏شان است دست يابند. در اين گفتمان فرد ليبرال از يك طرف بين برابرى حقوق و برابرى فرصت‏ها از يك سو و برابرى مادى يا برابرى بازده از طرف ديگر به صراحت تمام تمايز قائل مى‏شود(برای آشنایی با نشانه عدالت در گفتمان جهانی شدن نگاه کنید به: شولت،1380: 291-326).

 

نتيجه­گیری ‏

در این پژوهش تلاش شد تا یک شمای کلی و حتی الامکان جامع از نگاه های متفاوت در سه دیدگاه لیبرالی، رئالیستی و گفتمانی مططرح شود. همانطور که در طول پژوهش آشکار شد، می بینیم که این سه دیدگاه تفاوت قابل ملاحظه ای با یکدیگر داشته و براساس مفروضات و گزاره های اصلی متفاوت خود، تحلیل­های بسیار متفاوتی از یک پدیده واحد به دست می­دهند. دیدیم که نظریه های لیبرالی و رئالیستی تقریبا در نگاه به جهانی شدن دو قطب متضاد بوده و برداشت متقابلی از آن ارائه می دهند. در اين پژوهش همچنین تلاش شد تا به گونه‏اى متفاوت از تحليل‏هاى رايج لیبرالی و رئالیستی، جهانى شدن در چارچوب نظريه گفتمان بازنمايى شود. هرچند از جهانى شدن به عنوان گفتمان در برخى نوشته‏ها ياد شده است، اما جهانى شدن به عنوان وضعيت جديد جهانى و فرايند تازه، بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. جهانى شدن به عنوان يك وضعيت در ميانه طيفى از موافقان و مخالفان در نوسان مى‏باشد؛ مخالفان عمدتا آن را در چارچوب پروژه‏اى غربى تحليل مى‏كنند، در حالى كه موافقان با رويكرد خوش بينانه از پروسه‏اى بودن جهانى شدن سخن مى‏گويند. رويكرد ميانه در حد وسط هردو نگرش بدبينانه وخوش بينانه قرار مى‏گيرد و جهانى شدن را به عنوان يك پديده مورد تحليل قرار مى‏دهد.

     تحليل گفتمانى جهانى شدن با رويكرد سراسر متفاوت از گفتمانى بودن جهانى شدن سخن مى‏گويد. بنابر ادعای هواداران دیدگاه گفتمانی جهانی شدن، رويكردهاى پيشين(لیبرالی، رئالیستی، پروژه­ای، پروسه­ای، رویکرد میانه) نمى‏تواند تحليل جامع از جهانى شدن ارايه دهد، زيرا برخى بر فرصت بودن آن اعتقاد دارد و برابرى فرهنگ‏ها و جوامع را در برخوردارى از امكانات آن مطرح مى‏كند و در نتيجه نمى‏تواند واقعيت سياست جهانى و سلطه گفتمان غربى را توضيح دهد؛ دسته ديگر بانگرش بدبينانه آن را در حد چهره جديدى از امپرياليسم تقليل داده و از فرصت‏هاى ناشى از آن غفلت مى‏كند. رويكرد ميانه هر چند از قدرت توضيح دهندگى بيشترى برخوردار است، اما جهانى شدن موجود را برگشت ناپذير وقطعى مى‏انگارد و هژمونى غرب را ثابت و غير قابل زوال تلقى مى‏كند. تحليل گفتمانى جهانى شدن ضمن آن كه فرصت‏ها و محذورات آن را مورد تحليل قرار مى‏دهد، ازجانب ديگر سلطه گفتمان غربى را در چارچوب منازعه گفتمانى تلقى نموده و آن را از ماهيت ذاتى و گريزناپذير بودن خارج مى‏كند. جهانى شدن به عنوان گفتمان، سيطره گفتمان نئوليبراليسم غربى را نه امر ذاتى، دايمى و اجتناب ناپذير، كه ناشى از باز نمايى جهان سياست با رجوع به دال مركزى نوليبراليسم تحليل مى‏كند و در چنين حالت نه قطعى بودن آن را مى‏پذيرد و نه ناممكن بودن رهايى از آن را. بر اساس اين تحليل، گفتمان‏هاى رقيب از قبیل اسلام سياسى و سایر گفتمانهای ممکن، مى‏توانند از طريق بازنمايى جديد سياست زندگى با استناد به مفهوم نهايى گفتمان مورد نظر خود، دال‏هاى شناور سياست بين الملل را در پيكره بندى خود وارد كرده و گفتمان مسلط را به چالش بكشند.

پایان

 

منابع:

 

1-  بهروز لک، غلامرضا(1385).«جهانی شدن و سرانجام نزاع گفتمانها، نقد و بررسی تحلیل گفتمانی جهانی شدن»، فصلنامه علوم سیاسی، شماره36: 37-61.

2-  حقیقت، سیدصادق(1385). روش شناسی علوم سیاسی، قم: انتشارات دانشگاه مفید.

3-   سجادی، عبداقیوم(1383).«تحلیل گفتمانی جهانی شدن»، فصلنامه علوم سیاسی، شماره28: 213-240

4-   سلیمی، حسین(1384). نظریه­های گوناگون درباره جهانی شدن. تهران: سمت

5-   سوری، جواد(1385).«جهانی­شدن: نظریه­ورزی در رهیافتهای روابط بین­الملل و اقتصاد سیاسی بین الملل». فصلنامه راهبرد: شماره39، بهار1385.

6-   سیف زاده، حسین(1374). نظریه­پردازی در روابط بین­الملل، تهران: سمت.

7-   شولت، یان آرت(1386). نگاهی موشکافانه بر پدیده جهانی شدن. ترجمه مسعود کرباسیان، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.

8-    صباغیان،علی(1389).«جهانی شدن چیست؟»، در:http://www.hamshahrionline.ir/news-26786.aspxu

9-   قوام، عبدالعلی(1384). روابط بین الملل: نظریه ها و رویکردها. تهران: سمت.

10-  مشیرزاده، حمیرا(1383). تحول در نظریه های روابط بین الملل. تهران: سمت.

11-  نش، کیت(1380). جامعه­شناسی سیاسی معاصر، ترجمه محمدتقی دلفروز، تهران: نشر کویر.