جهانی شدن در نظریه های روابط بین المل(بررسی نگاه لیبرالیستی، رئالیستی و گفتمانی به جهانی شدن3)
فصل سوم: تحلیل گفتمانی جهانی شدن، یک رویکرد بدیل
مقدمه
بر اساس تحلیل گفتمانی، جهانی شدن نه یک وضعیت جدید که گفتمانی جدید تلقی میشود. تحلیل گفتمانی جهانی شدن آن را به عنوان گفتمان مسلط، هرچند اجتنابپذیر و غیر دایمی، تلقی میکند. جهانی شدن به عنوان گفتمان به صورتبندی جدیدی از سیاست هویت و سیاست زندگی میانجامد. این صورتبندی با ارجاع به نشانه مرکزی نئولیبرالیسم، دالهای سیاسی را معنا می بخشد. در تحلیل گفتمانی، جهانی شدن با دال مرکزی نئولیبرالیسم، گفتمان مسلط جهانی است که موقتا دالهای سیاسی را در معنای لیبرالیستی به تثبیت رسانده است، هرچند همواره در معرض بی قراری و تزلزل قرار دارد(سجادی، 1383: 213).
به منظور فهم گفتمانی جهانی شدن، آگاهی از چیستی، مفروضه ها و اهداف تحلیل گفتمانی به طور کلی ضروری می نماید. بنابراین در اینجا ابتدا به کوتاهی به ذکر این مباحث کلی به مثابه مقدمه بحث اصلی که همانا نگاه گفتمانی به جهانی شدن است میپردازیم.
بخش اول: کلیات تحلیل گفتمانی
مفهوم گفتمان
گفتمان در گسترهی مفهومی خود، بهویژه در بیان غیر فنی، صرفاً به مفهوم صحبت، مكالمه یا گفتگو میباشد؛ كه گاه بهطور تلویحی بیانگر نوعی هدف آموزشی و تعلیمی نیز هست. از اینرو خطابه، موعظه، سمینار، سخنرانی و رساله را میتوان نوعی گفتمان بهمعنای عام كلمه بهحساب آورد. اما در معنای فنّی، علمی و زبانشناسانه آن كه برای اولین بار در اواسط دهه 1960 توسط اندیشمند فرانسوی "امیل بنونیست" بهکار گرفته شد، گفتمان به جنبههایی از زبان میپردازد، كه تنها میتوان آنها را با ارجاع به متكلم، وضعیت یا موقعیت مكانی و زمانی وی یا با ارجاع به متغیرهای دیگری بیان نمود؛ كه در مشخص كردن بسترهای بافت موضعی پاره گفتار بهکار میروند.
در این كاربرد فنّی، گفتگو، شرط مقدماتی هر گفتمان است و به بیان "دایان مك دانل" زبانشناس انگلیسی، گفتمان هر نوع گفتار و كلام و نوشتاری را كه در جریانی اجتماعی شكل میگیرد، شامل میشود. بهعبارت دیگر، گفتمانها دارای سرشت، ماهیّت و ساختار اجتماعی هستند و بر حسب زمان و مكان تغییر میكنند. گفتمانها با توجه به انواع نهادها و كاركردهای اجتماعی مختلفی كه در آن شكل میگیرند و نیز با توجه به موقعیت، جایگاه و شأن افرادی كه صحبت میكنند یا مینویسند و كسانی كه مخاطب آنان هستند، فرق میكنند.
در یك بررسی كلّی میتوان گفتمان را رویكردی ساختاری به متن دانست كه امكان اتصال متن به جنبههای جامعهشناختی را فراهم میكند. در واقع گفتمان، حاصل مطالعه زبان بهعنوان یك پدیده اجتماعی یا رویكردی جامعهشناختی به مقوله زبان است و دلالت بر آن دارد كه متن، امری اجتماعی است؛ كه در خلال روابط اجتماعی و نه بیرون و مستقل از آن، تكوین مییابد.
تحليل گفتماني: چيستي و الگوي تحليل
يورگنسن و فيليپس سه قرائت و ديدگاه مختلف از نظريههاي گفتماني متأخر را در کتاب خود مورد بررسي قرار دادهاند. اين سه نظريه عبارتند از: تحليل گفتمان لاکلا و موفه، تحليل انتقادي گفتمان و روانشناسي گفتماني. ويژگي مشترک سه نظريه فوق ابتناء آنها بر سازندگرايي اجتماعيSocial constructivism)) است. براساس چنين نگرشي که مبتني بر نظريه پساساختارگرايانه است فرايندهاي اجتماعي سازنده معنا در جامعه هستند. ديويد هوارث در مقالهاي در باب گفتمان سه مبناي کلي براي تحليل گفتماني مطرح کرده است: آموزه نفي فراروايت(meta-narrative) از ليوتار؛ ضد مبناگراييanti-foundationalism)) ريچارد رورتي؛ و جوهر ستيزيAnti-essentialism)) در نظريه شالوده شکني ژاک دريدا.
در بين نظريههاي تحليل گفتمان، الگوي تحليلي لاکلا و موفه چارچوب تحليلي مناسبي براي بررسي تحولات کلان يک جامعه در اختيار قرار ميدهد و ما نیز در این پژوهش برآنیم تا بیشتر با بهره گیری از این الگو به تحلیل گفتمانی پدیده جهانی شدن بپردازیم. اين نظريه به جاي ارائه تبيينهاي علّي تحولات اجتماعي- نظري در صدد فهم و توصيف معاني شکل گرفته در فرايند اجتماعي است. همچنين نظريه گفتمان دعاوي صدق و کذب را به حال تعليق در ميآورد. زيرا اين نظريه خصلتي ضدذاتگرايانه داشته و تمامي امور اجتماعي را محتمل ميداند.
نخستين قدم در به کارگيري تحليل گفتماني لاکلا و موفه، شناسايي فضاي تخاصم و غيريت سازي بين گفتمانهاي مختلف موجود در جامعه است. در هر جامعهاي معمولا تعدادي از گفتمانها وجود دارند که در وضعيت غيريت سازي و تخاصم قرار دارند. در چنين شرايطي يکي از گفتمانها خصلتي هژمونيک يافته و گفتمانهاي ديگر را سرکوب نموده يا حداقل آنها را در حاشيه قرار ميدهد. فرض گفتمانهاي مختلف مستلزم هويت يابي آنها از طريق فرايند غيريت سازي است. گفتمانها امري مقطعي بوده و همواره در تغيير و تحول قرار ميگيرند.
از نظر هوارث تضاد و تخاصم اجتماعى از سه جهت براى نظريه گفتمان اهميت دارد. اول آنکه خلق رابطهاى غيريتسازانه كه همواره شامل توليد «دشمن» يا يك «ديگر» است، براى تأسيس مرزهاى سياسى اهميتى به سزا دارد. دوم آنکه تشكيل روابط غيريتسازانه و تثبيت مرزهاى سياسى، در تثبيت مقطعي هويت تشكلهاى گفتمانى و عاملان اجتماعى اهميت دارد. سوم آنکه، آموزه تخاصم و غيريت سازى مثال خوبى براى نشان دادن محتمل و مشروط بودن هويت است. بنابراين، غيريتسازىها جايى يافت مىشوند كه گفتمانها با هم برخورد مىكنند. اما تخاصمات اجتماعي همواره تداوم ندارند و از طريق مداخله و غلبه هژمونيكhegemonic intervention)) موقتا محو مىشوند. مداخلهى هژمونيك فراهم کننده مفصلبندىاى است كه وضعيتي معين را به كمك زور بازسازى مىكند.
بحران و بىقرارى وضعيتي است كه حاصل رشد خصومت و ظهور غيريت و تكثر در هنگام افول يک گفتمان عينيت يافته است. در فضاي بيقراري و بحران ناشي از افول يک گفتمان مسلط و عينيت يافته، غلبه و عينيتيابي گفتمانهاي جديد مستلزم شرايطي است. براى اينكه يك اسطوره گفتماني به افق تصورى جامعه و يا گفتمان مسلط تبديل شود، شرايطى لازم است. پيروزى و غلبه يک گفتمان محصول قابليت دسترسى آن است. يعنى در دسترس بودن در زمينه و موقعيتى كه هيچ گفتمان ديگرى خود را بهعنوان جايگزين واقعى هژمونيك نشان نميدهد. بنابر اين در دسترس بودن مىتواند زمينه پيروزى يك گفتمان خاص را فراهم كند و آن را به افق تصورى جامعه تبديل نمايد. پذيرش و تفوق يك گفتمان شرط ديگرى نيز دارد و آن قابليت اعتبار است.
پس از استقرار يک گفتمان و در فرايند عينيت يابي و رسوب شدن يک گفتمان ميتوان ساختار دروني آن را مورد کاوش قرار داد. در تحليل گفتماني اين امر با تمرکز بر دال مرکزي يک گفتمان، مفصل بندي و چگونگي همنشيني دالها و نشانهها در آن توضيح داده ميشود. هر گفتماني شامل مجموعهاي از دالها يا نشانهها(signifiers) است. در نظريههاي گفتمان نشانهها خصلتي شناور دارند. هر چند در زبانشناسي سوسور رابطه دال و مدلول در يک ساختار زباني و از يک منظر همزماني، شکل ثابتي به خود ميگرفت، اما در پساساختارگرايي هيچ رابطه خاصي بين دال و مدلول از پيش پذيرفته نميشود. دالهاي درون هر گفتماني هيچگاه صد در صد تثبيت نمىشوند و امكان هرگونه تغيير و دگرگونى معنايى در آنها وجود دارد. به عنوان مثال، لاكلا نشانهاى مانند بدن را دال شناور مىنامد. «دالهاى شناور، نشانههايى هستند كه گفتمانهاى مختلف تلاش مىكنند تا به آنها به شيوه خاص خودشان معنا ببخشند».
دالها و نشانههاي جذب شده در يک گفتمان يک مفصلبندي(articulation) را تشکيل ميدهند. مفهوم مفصلبندي نقش مهمى در نظريهى گفتمان لاکلا و موفه دارد. عناصر متفاوتى كه جدا از هم شايد بىمفهوم باشند وقتى در كنار هم در قالب يك گفتمان گرد مىآيند، هويت نوينى را كسب مىكنند. لاكلا و موفه براى ربط دادن و جوش دادن اين عناصر به هم ديگر از مفهوم مفصل بندى استفاده ميکنند. به عبارت ديگر، «مفصل بندى به گردآورى عناصر مختلف و تركيب آنها در هويتى نو مربوط ميشود.» آنها هر عملى را كه منجر به برقرارى رابطهاى بين عناصر شود، به نحوى كه هويت اين عناصر در نتيجهى عمل مفصلبندى تعديل و تعريف شود، مفصلبندى مىنامند.
نکته اساسي و محوري در مفصلبندي يک گفتمان دال مرکزي است. هر گفتماني ايدهها و مفاهيم خود را از طريق استخدام دالها و نشانههايي انجام ميدهد. اين نشانهها حول يك نقطه مركزى به طور مقطعي تثبيت مىشود. نقطه مركزى، نشانهى برجسته و ممتازى است كه نشانههاى ديگر در سايهى آن نظم پيدا مىكنند و به هم مفصلبندى مىشوند. آنها اين مفهوم را از لاکان اقتباس ميکنند. لاكان از دال برترmaster signifier))صحبت مىكند كه در نظريهى گفتمان مىتوان آن را معادل نقطهى مركزى دانست. ريچارد رورتي نيز از واژگان نهايي براي اين معنا استفاده ميکند. از نظر رورتي واژگان نهايي واژگاني است که هنگامي که از کساني خواسته ميشود از اميد، عقايد و آرزوهايشان تبيينهايي ارائه دهند، مجموعه اي از کلمات و عبارات را دارند که بدانها متوسل ميشوند. اينها، همان واژگان نهايي هستند. ما داستان خودمان را بوسيله اين واژگان نقل ميکنيم. آنها بدين دليل نهايي هستند که فراتر از آنها تکرار مکررات، جزميت يا سکوت وجود دارد(بهروز لک،1385: 39-42).
مفروضات تحلیل گفتمان
تحلیل گفتمان و دستیابی به پسامتن، بر سلسله پیشفرضهایی استوار است؛ كه مهمترین آنها، عبارتند از:
1. افرد مختلف به متن یا گفتار بهشیوههای مختلف مینگرند؛
2. گفتمان، سطوح و ابعاد متعدد دارد؛
3. به متن باید مانند یك كل معنادار نگریست و این معنا لزوماً در خودش نیست؛
4. هر متنی به یك منبع قدرت یا اقتدار(نه لزوماً سیاسی) مرتبط است؛
5. هیچ متنی خنثی و بیطرف نبوده و متنها بار ارزشی و ایدئولوژیك دارند؛
6. معنا، همان قدر كه از متن ناشی میشود، از بافت یا زمینه اجتماعی و فرهنگی اثر میگیرد؛
7. هر متنی در شرایط و موقعیّت خاصی تولید میشود؛ از اینرو، رنگ خالق خود را همیشه با خود دارد (حقیقت،1385: صص539-540).
اهداف تحلیل گفتمان
اهداف مهم تحلیل گفتمان از این قرارند:
1. نشان دادن رابطه بین نویسنده، متن و خواننده؛
2. نشان دادن بیثباتی معنا؛
3. آشكار كردن رابطه بین متن و ایدئولوژی؛
4. نشان دادن تأثیر متقابل متن و زمینه بر یكدیگر؛
5. روشن كردن ساختار عمیق و پیچیده تولید متن یعنی جریان تولید گفتمان؛
6. تشریح شرایط تولید گفتمان؛
7. به دست آوردن روش مطالعه متون و سیاست و غیره(همان: ص540).
بخش دوم: پیشینه پژوهشی تحلیل گفتمانی جهانی شدن
|
با توجه به ماهيت تحليل گفتمانى که در بالا به کوتاهی به آن پرداختیم سوال اساسی این بخش پژوهش این است که «تلقى گفتمانى جهانى شدن چگونه صورت مىگيرد؟» پاسخ اين پرسش حداقل از منظر نظريه پردازان گفتمان مثبت و ساده است، زيرا هيچ امر خارج از گفتمان وجود ندارد؛ هيچ تمايز ذاتى ميان وانمودههاى ذهنى و امور واقع قابل درك نيست. در اين تلقى تمام موضوعات (ابژهها) و رفتارها امر گفتمانى است. براساس تلقى طرفداران نظريه گفتمان معانى نشانهها و رفتارها جز در درون گفتمانها قابل فهم نيست. بنابراين جهانى شدن، همچنان كه كاستلز به خوبى توضيح مىدهد، بيانگر جامعه نو و اطلاعات محور است و با ظهور آن شاهد دگرگونى ساختارى در روابط قدرت، روابط توليد و روابط تجربه (عمل) هستيم. اين دگرگونىها با تغيير بنيادين در شكلهاى اجتماعى مكان / زمان به ظهور فرهنگ جديد منجر مىشود. دراینجا به طور خلاصه به معرفی دیدگاههای برخی از مهمترین نظریهپردازانی که از منظر گفتمانی به تحلیل و تبیین جهانی شدن همت گماشته اند، می پردازیم: فرکلاف: فركلاف از گفتمان جهانى شدن ياد مىكند. استدلال وى آن است كه كاربست جديد قدرت ما را با جهانىشدن گفتمان روبه رو مىكند، اين امر بدان معنا نيست كه گفتمان به سادگى در مقياس جهانى به همگونسازى مىرسد، بلكه بدين معنا است كه آنچه در يك مكان اتفاق مىافتد در افق جهانى انعكاس مىيابد. فركلاف معتقد است اگر جهانى شدن گفتمان وجود دارد، گفتمان جهانى شدن نيز مطرح خواهد بود. فركلاف نزاع بر سر جهانى شدن گفتمانها يا گفتمانى بودن جهانى شدن را به پرسش ديگرى ارجاع مىدهد و مىگويد در اين بررسى مهم اين سؤال طرح مىشود كه آيا جهانى شدن يك فرآيند واقعى / عينى است يا صرفاً بخشى از يك گفتمان جديد؟ وى در پاسخ با اطمينان شق دوم را بر مىگزيند و مىگويد مطمئناً جهانىشدن بخشى از گفتمان است، زيرا زمانى كه انسان درباره ماهيت جهان معاصر و تحولات آن مىانديشد و سخن مىگويد از اين مفهوم استفاده مىكند. فركلاف گفتمان جهانى شدن را از وضعيت جهانى شدن تفكيك مىكند . مرزبندى او ميان دوگونه مزبور با هژمونى گفتمان ليبراليسم به سامان مىرسد. او مىگويد: «من به گفتمان جهانى شدن اشاره كردم، اما آنچه واقعاً جريان دارد، گفتمان ويژهاى از جهانى شدن در ميان شقوق مختلف و محتمل مىباشد». فركلاف هر چند تلقى جهانىشدن را به عنوان يك گفتمان ممكن و قابل استدلال مىداند، اما بر اين نكته وقوف دارد كه گفتمان جهانى شدن عمدتاً ناظر به گفتمان برتر و مسلط جهانى است و از اين رو در عين محتمل بودن جهانى شدن ديگر گفتمانها، آنچه به مثابه گفتمان برخوردار از قابليت استناد در دسترس است، تصوير خاصى از جهانى شدن است كه گفتمان نئوليبرال مطرح مىكند(حقیقت،1385: 570). ژان بودریار: ژان بودريار با بيان ديگر به توضيح گفتمانى بودن جهانى شدن مىپردازد. وى معتقد است جهانى شدن فرآيندى ناتمام و در حال شكلگيرى است كه عدهاى از آن متنفع مىگردند. اين دسته به منظور بازنمايى جهانى شدن به عنوان واقعيت اجتنابناپذير زندگى، گفتمان جهانى شدن را به كار مىبندند. در اين تلقى جهانى شدن از طريق كنار گذاشتن معناى قديمى و پيشين نشانهها به صورتبندى جديدى از حيات اجتماعى پرداخته و معانى خاصى را به نشانهها تزريق مىكند. منازعه هويت و معنادهى همچنان در درون مسأله جهانى شدن در حد مسأله مركزى ارتقا مىيابد و جهانى شدن به هويت و معانى جديدى از انسان، جامعه و تعامل اجتماعى دست مىيازد. گفتمان جهانى شدن از طريق مفصلبندى جديد نشانهها و معنادهى تازهاى به مفاهيم به عادى سازى و طبيعى سازى اين مسأله همت مىگمارد و تلاش مىكند تا آن را به عنوان حقيقت و عينيت زندگى بازنمايى كند(همان: 570-571). لاکلا و موفه: لاكلا و موفه در مقدمه چاپ دوم كتاب «هژمونى و استراتژى سوسياليستى» مىگويند: «توجيه رايج براى ادعاى فقدان بديل براى نئوليبرال، جهانى شدن است و استدلالى كه غالباً عليه سياستهاى سوسيال دمكراتيك باز توزيعى مطرح مىشود آن است كه محدوديتهاى مالى شديد در برابر حكومتها تنها گزينه واقع بينانه در جهانى است كه بازارهاى جهانى هيچ گونه انحراف از اصل نئوليبرال را اجازه نمىدهد. چنين استدلالى سيطره چندين ساله نئوليبرال را زمينه ايدئولوژيك داده و آنچه را به گونهاى اتفاقى رخ داده به عنوان يك ضرورت تاريخى اخذ مىكند. بازنمايى جهانى شدن به مثابه نتيجه انقلاب اطلاعاتى، بارهاى معنايى جهانى شدن را از ابعاد سياسى آن منتزع نموده و آن را [جهانى شدن ]به عنوان وضعيتى كه همگى، بايستى به آن تسليم شويم مطرح مىكند. در نتيجه به ما گفته مىشود كه ديگر هيچ گونه سياست اقتصادى چپ يا راست وجود ندارد، بلكه آنچه هست سياستهاى خوب يا بد هستند . اما اگر بخواهيم براساس روابط هژمونيك بينديشيم، مىبايست از چنين مغالطههايى فاصله بگيريم. در واقع كالبدشكافى دنياى به اصطلاح جهانى شدن از طريق مقوله هژمونى كه در اين كتاب بسط يافته، مىتواند ما را به فهم اين نكته قادر سازد كه وضعيت فعلى، فراتر از تنها نظم اجتماعى ممكن و طبيعى بودن، تجلى صورتبندى خاص روابط قدرت مىباشد. اين وضعيت محصول تحركات نيروهاى خاص سياسى است و قادر به ايجاد تغييرات عميق در روابط ميان شركتهاى سرمايهدارى و دولت - ملتهاست. چنين سيطرهاى چالشپذير است. جريان چپ مىبايستى به جاى تلاش صرف براى برخورد مهرآميزتر با آن، سعى نمايد بديل معتبر براى نظام نئوليبرال ارايه كند. اين امر مستلزم طراحى مرزهاى جديد و اذعان به اين نكته است كه سياست راديكال نمىتواند بدون تعريف غيريت و تخاصم وجود داشته باشد؛ يعنى اين امر مستلزم پذيرش حذفناپذير روابط تخاصم و غيريت سازى است( Laclau and Mouffe,1985, به نقل از سجادی،1383: 215-216). بيان لاكلا و موفه، آن گونه كه به خوبى از عبارت طولانى بالا استفاده مىشود، همدلى بيشترى با تحليل گفتمانى جهانى شدن دارد، زيرا در اين تلقى جهانى شدن ليبرال به مثابه محصول تكنولوژى اطلاعات كه اين پديده را به عنوان ضرورت تاريخى و اجتنابناپذير و غير قابل زوال مطرح مىكند مورد انكار قرار مىگيرد. در چارچوب گفتمانى و با استناد به مفهوم هژمونى، سيطره نئوليبرال داراى بار ايدئولوژيك بوده و بار معنايى آن را نمىتوان از ابعاد سياسى و روابط قدرت منتزع ساخت. لاكلا و موف در چارچوب نظريه گفتمان صورتبندىهاى سياسى و اجتماعى و مفصلبندى گفتمانى را امر غير ضرورى تلقى مىكند و بر اين اساس ضرورى بودن جريان جهانى شدن را انكار مىكنند. از سوى ديگر، در توصيف لاكلا و موف براى فهم و معرفى جهانى شدن، بر نوعى صورتبندى خاص مفاهيم كه در درون روابط قدرت صورت مىگيرد تأكيد مىشود. تأكيد بر زوالپذير بودن سيطره نئوليبرال كه به تدريج در فرآيند جهانى شدن به عنوان گفتمان برتر سازنده جهانى شدن تبديل گرديده، حكايت از محتمل بودن صورتبندى گفتمان جهانى شدن و تثبيت جزئى و موقت آن در مدلول خاص (جهان بودگى نئوليبرال) دارد. توصيه و تجويز نويسنده به نگرش چپ جهت طراحى استراتژى كارآمد نيز حكايت از تلقى گفتمانى آنان از جهانى شدن دارد. با الهام از ايده لاكلا و موفه مىتوان گفت، تحليل گفتمانى جهانى شدن به ما كمك مىكند تا اين مقوله را در مناسبات و روابط قدرت جستوجو كنيم. از سوى ديگر، تحليل گفتمانى ما را از دعواى نسبتاً رايج پروسه بودن يا پروژه بودن جهانى شدن دور كرده و آن را به عنوان يك گفتمان مطرح مىكند؛ گفتمانى كه دال مركزى آن جهانى بودگى نئوليبرال است و ديگر نشانهها بر محوريت اين مفهوم مفصلبندى مىشوند. در تلقى گفتمانى جهانى شدن، هژمونى نئوليبرال جهان بودگى اين الگو را با عنوان جهانى شدن عادى و طبيعى جلوه داده و ديگر گفتمانها را در معرض خود قرار مىدهد. توجه و تأكيد همزمان بر بار معنايى جهانى شدن و وجه سياسى آن تحليل نسبتاً جامع و بالندهاى را مطرح مىكند كه در چارچوب تحليل گفتمانى قابل توضيح مىباشد. جهانى شدن مرزهاى هويتى خاصى را براى سياست هويت مطرح نموده و الگوى مشخصى از تخاصم و غيريت را مطرح مىكند. توجيه لاكلا و موف به بلوك ضد هژمونى نيز صورتبندى جديد از نشانهها و علايم و مفصلبندى تازهاى از هويت و غيريت سازى است. مارک راپرت: مارك راپرت (Mark Rupert) نيز در مقدمه كتاب «ايدئولوژىهاى جهانىشدن»، جهانى شدن را از حد وضعيت شرايط خاص اجتماعى فراتر برده و در حد گفتمان ارتقا مىبخشد. وى هرچند به صراحت از گفتمان جهانى شدن ياد نمىكند، اما چارچوب تحليلى او و تلقى وى از مفهوم و مدلول جهانى شدن، با تحليل گفتمانى همدلى بيشترى دارد. راپرت در جاى ديگر با وضوح بيشتر تلقى خود از جهانى شدن را بيان مىكند و اظهار مىدارد: «من به جهانى شدن به عنوان محصول تاريخى موقعيت كارگزاران اجتماعى نظر دارم كه مقاومت بر سر بديلهاى ممكن جهان در آن جريان دارد». هرچند رويكرد راپرت به جهانى شدن عمدتاً رويكرد اقتصادى است، اما تمركز اصلى وى بر ايدئولوژى به مثابه ابزار هژمونى اقتصاد ليبرال است. بنابراين اثر وى از اين منظر كه هژمونى گفتمان مسلط را، آن گونه كه لاكلا و موفه در ويژگىهاى گفتمان توضيح مىدهند، نه امر قطعى و اجتنابپذير مىداند و نه همراه با تثبيت دايمى و پايدار، مىتواند حايز اهميت باشد. او مىگويد:« هدف من اين است كه گريز ناپذير بودن جهانى شدن ليبرال را به مناظره بكشم و از جانب ديگر عدم قطعيت و ضرورت تاريخى آن را نشان دهم؛ امرى كه در درون جامعه آمريكا از سوى جهان وطنى گرايان (cosmopolitan) و چپ متمايل به دموكراسى دنبال مىشود». ايدئولوژى جهانى شدن از طريق تصويرسازى دوگانه جهان به خط كشى جزمى، انعطافپذير و برگشت ناپذيرى مىانجامد كه براساس آن هويت سازى خود و ديگرى صورت مىگيرد. به گفته راپرت «ما» و «آنان» بر مبناى صورتبندى ايدئولوژى ليبرال تعريف مىشود و براساس آن «ما» اعضاى جامعه بزرگ نظام سرمايهدارى و «آنان» جوامع خارج از اين مرزبندى است(پیشین: 573). کیت نش: كیتنش در تبيين ماهيت جهانى شدن و توضيح فرهنگ غربى تمايل بيشترى به تحليل گفتمانى از جهانى شدن دارد. وى معتقد است جهانى شدن نسبيّت فرهنگ غرب را موجب گرديد كه ديگر بر اساس آن نمىتوان به سادگى از جهان شمولى همه جايى و در همه زمانى ارزشهاى غربى صحبت كرد، بلكه خود فرهنگ غربى با تكثر و تنوع روبهرو است و ويژگى هر زمان/ همهجايى آن به هم اكنون/ اينجا تغيير يافته است. در حقيقت به گونه موجه مىتوان استدلال كرد كه هرگز يك غرب همگون وجود نداشته و چنين ايدهاى تنها مىتوانسته از طريق مواجه با غيرها(Others) كه به طور بنيادى متفاوت تلقى شدهاند، ساخته شود. بنابراين درك ماهيت جهانى شدن به عنوان يك گفتمان، صورتبندى به ظاهر پارادوكسيكال از امر جهانى و محلى است. پديدهاى كه رابرتسون از آن به عنوان «جهانى-محلى شدن» ياد مىكند. جهانى شدن همواره در چارچوب محلى به وقوع مىپيوندد؛ در حالى كه در همين حال خود چارچوب محلى از طريق گفتمانهاى جهانى شدن به عنوان يك مكان خاص ايجاد مىشود(نش،1380: 113). كیت نش جهانى - محلى شدن را ناشى از ناهمگونى فرهنگ جهانى مىداند و آن را بر مبناى غيريت سازى و بر محوريت هويت سازى تحليل مىكند. به عقيده وى تا زمانى كه فرهنگ جهانى به عنوان فرهنگ غربى تلقى شود به گونههاى گوناگون چارچوب محلى در درون آن توليد مىگردد. به گفته نش، اين امر در جايى مصداق دارد كه اقليتهاى قومى در غرب با فرهنگهاى اصلى خودشان هويت يابى مىكنند و در بعضى از موارد مانند بنيادگرايى اسلامى امتناع از غربى شدن را در بر مىگيرد. هويتسازى بر مبناى غيريتسازى، پديده محلى را وجه جهانى مىبخشد، زيرا آنچه غير جهانى شدن تلقى مىشود سازننده خود و امر محلى است؛ از اين رو هم قوميتهاى مقابل و هم بنيادگرايى مذهبى هر چند بدون شك از بعضى جهات محلى هستند، اما اغلب جهانى نيز مىباشند، نه فقط به اين دليل كه در فرايندهاى جهانى ايجاد شدهاند، بلكه همچنين به اين دليل كه كسانى كه در آنها درگيرند اعضاى جماعتهاى خيالى هستند كه به وسيله نظامهاى ارتباطى خارج از كنترل دولت ايجاد گشتهاند. آر. جان آپادوراى: تبيين ماهيت ناهمگون فرهنگ جهانى در مقاله آر. جان آپادوراى، «گسست و تفاوت در اقتصاد فرهنگى جهانى» با تحليل گفتمانى همزبانى بيشترى دارد. به عقيده وى اقتصاد فرهنگى جهانى نظمى پيچيده، مختلط، هم پوشاننده و گسست آفرين است. وى بدين منظور نظريهاى با عنوان چشم اندازها ارائه مىكند كه در بردارنده پنج بعد جريان فرهنگى جهانى است: چشم اندازهاى تكنولوژيك، چشم اندازهاى رسانهاى، چشم اندازهاى مالى، چشم اندازهاى قومى و چشم اندازهاى ايدئولوژيك(برای آشنایی بیشتر با نظریه چشماندازهای آپادوری مراجعه کنید به: کیت نش، 1380: 119-126). نظريه چشماندازهاى آپادوراى به جريانهاى فرهنگى گسستزا باز مىگردد و فرايندهاى تاريخى را ذاتاً غير قابل پيش بينى مىسازد؛ اما به اين امر كمك مىكند كه چگونه توسعه ناهموار و مخاطرهآميز جهانى شدن مىتواند قاعدهمند گردد. موضوع ارزشمند در اين مورد آن است كه نشان مىدهد چگونه واقعيت اجتماعى ماهيتى مبتنى بر زاويه ديد به خود مىگيرد؛ يعنى مىپذيرد كه واقعيت اجتماعى از زاويه ديدهاى گوناگون به شيوههاى گوناگونى ديده مىشود. چشم اندازهاى آپادوراى بازنمايى تصاويرى را براى جهان بينى محتمل مىداند كه صورتبندى دقيق و مشخص آن از مسير سياست فرهنگى بازيگران و منازعه گفتمانى ترسيم مىگردد. بر اساس آموزه لاكلا و موفه، گفتمان از طريق سلطه به طبيعى سازى و عادى سازى يك صورتبندى خاص از هويت مىپردازد. چشم اندازهاى قومى آپادوراى محدودههاى قومى را از نظر تاريخى برساخته و سيال تلقى مىكند و به نفع افقهايى استدلال مىكند كه پنداشت طبيعى بودن از آنها زدوده شده و بدين طريق هويتهاى قومى را سيال و شناور مىبيند. چشم اندازهاى ايدئولوژيك آپادوراى در بحث حاضر جالب و قابل توجه است. آپادوراى چشم اندازهاى ايدئولوژيك برخوردار از افق وسيع جهانى را دموكراسى مىداند، زيرا هيچ رژيمى در پايان قرن بيستم در جهان وجود ندارد كه در صدد مشروع جلوه دادن خود با استناد به نشانه دموكراسى بر نيايد. اما معنادهى به اين دال به شدت مورد مناقشه و نزاع است. گفتمانهاى مختلف برسر معنادهى به اين دال تهى باهم به منازعه مىپردازند. چشماندازهاى ايدئولوژيكى كه درون آنها دموكراسى يك اصطلاح كليدى است در سراسر جهان بسيار متفاوتند؛ براى مثال در كشورهاى كمونيست سابق دموكراسى به گونهاى تنگاتنگ با آزاد سازى اقتصادى مرتبط است، در حالى كه در دموكراسىهاى ليبرال غربى جنبشهاى اجتماعى نقش مهمى در به چالش كشانيدن دموكراسىهاى كنونى ايفا مىكنند. اين بحث حاوى پرسشهاى جدى و مهمى است؛ كه چه نوع دموكراسى واقعاً دموكراسى تلقى مىشود؟ چه نهادهايى براى ايجاد آن لازم است؟ حقوق شهروندى چه نقشى در آن دارد؟ چگونه مىتوان از آن محافظت كرد؟ و... چشم اندازهاى ايدئولوژيك دموكراتيك قبل از هر چيزى مسأله دموكراسى جهانى را مىسازند. جهانى شدن به عنوان يك گفتمان، دال دموكراسى را بر محوريت جهانى بودگى ليبراليسم معنا مىبخشد. اما اين تنها يك تصوير از ميان تصاوير ممكن و محتملى است كه براى دموكراسى وجود دارد. هژمونى گفتمان ليبراليسم به تثبيت موقت دال دموكراسى در مفهوم و معناى دموكراسى ليبرال مىانجامد. جهانى شدن به عنوان گفتمان مسلط اين معناى نشانه دموكراسى را در حد معناى عام و قابل پذيرش براى همه جوامع مطرح مىكند. اما اين كار از طريق تقليل چندگانگى معنايى دال دموكراسى صورت مىگيرد و بنا بر اين امر محتمل و غير قطعى است. همواره امكان بى ثباتى در معناى تثبيت شده از طريق معنادهى مجدد نشانه دموكراسى در گفتمانهاى رقيب وجود دارد. اين منازعه برسر معنابخشى به نشانهها به گونه بى پايان ادامه دارد(سجادی،1383: 218-219). دونالد رابرتسون: دونالد رابرتسون، نظريهپرداز برجسته و مهم جهانى شدن، هدف خود از پژوهش در زمينه جهانى شدن را ضرورت بازنگرى در نظريههاى علوم اجتماعى، به ويژه نظريههاى جامعه شناختى و سياسى عنوان مىكند. از نظر وی جهانى شدن يك چارچوب مفهومى و يك مدخل مفهومى براى موضوع نظم جهانى در كلىترين معناست؛ چارچوبى كه به هر حال بدون بحث درباره مسائل تاريخى و تطبيقى از وجه معرفتى مطلوبى برخوردار نيست. جهانى شدن پديدهاى است كه در عين حال مستلزم رويكردى است كه عموماً رويكرد بين رشتهاى ناميده مىشود. تحليل گفتمانى جهانى شدن در پى فهم معناى جهانبودگى است كه در نظريه رابرتسون به عنوان نقطه عزيمت در نظريهپردازى علوم اجتماعى و سياسى مورد توجه است. تلقى جهانى شدن به عنوان يك گفتمان، نزاع گفتمانها را بر سر معنادهى به دالهاى شناور جهانى بودگى دانسته و در پى توضيح اين دقيقه است كه چگونه گفتمان خاص مفاهيم و دقايق خود را به عنوان مفاهيم جهانى و عام مطرح مىكند(همان: 220). آنتونی گیدنز: گيدنز عنوان مدرنيته راديكال را در مورد جهانى شدن به كار مىگيرد، اما نمىتواند به خوبى توضيح دهد كه آيا جهانى شدن به تبع مدرنيته يك پروسه غربى است يا خير؟ هر چند وى به صراحت به اين سؤال پاسخ منفى مىدهد، اما نمىتواند بر اين پاسخ باقى ماند. در جاى ديگر مىگويد اگر جهانى شدن از نظر ماهيتْ فراگير شدن مدرنيته است و اگر نقش مدرنيته بر جهانى شدن به دليل دانش بازانديشانهاى آن است و از اين رو تمايل به جهانى كردن دارد، مىتوان با احتياط به پرسش مزبور پاسخ مثبت داد. به نظر مىرسد، گيدنز آن جا كه رويه سختافزارى جهانى شدن را مطرح مىكند به پرسش مزبور پاسخ منفى مىدهد، با اين استدلال كه جهانى شدن صورتهاى تازهاى از هم وابستگى جهانى را به بار مىآورد كه در اين صورتها ديگران نيز وجود دارند. در اين جا سخن از صورتها و نه ظهور درهم تنيدگى جهانى و آگاهى سيارهاى است. اما آن جا كه سخن از رويه نرمافزارى جهانى شدن پيش كشيده مىشود، نمىتواند نقش سازندگى غرب را در مورد اين پديده كه از طريق معنادهى نشانهها صورت مىگيرد، از نظر دور دارد. تحليل گفتمانى به گيدنز كمك مىكند تا به پرسش مزبور پاسخ يكدست و روشنى بدهد. در تحليل گفتمان جهانى شدن، شرايط جديد و فرصتهاى پيش آمده (جهانى شدن) حوزهاى است كه در درون آن گفتمانهاى مختلف، اعم از غربى و غير غربى، براى معنادهى به نشانهها و هژمونيك شدن باهم در رقابتاند (از نظر رويه سختافزارى) اما از جانب ديگر آنچه در ادبيات موجود به عنوان جهانى شدن از آن ياد مىشود، حداقل از منظر عام سازى فرهنگى، گفتمانى است كه غرب آن را مفصلبندى نموده است (رويه نرمافزارى)(همان: 220-221). یان آر. شولت: يان شولت جهانى شدن را در چارچوب قلمروزدايى تعريف نموده و آن را دگرگونى جغرافياى اجتماعى از رهگذر گسترش فضاهاى مجازى و فوق قلمروى مىداند. به اعتقاد شولت، جهانى شدن در عرصه جامعه و فرهنگ از طريق تماس گسترده ميان فرهنگى به افزايش هويتهاى دو رگه مىانجامد. وى از منظر اجتماعى گسترش فوق قلمروگرايى را با تجديد جهتگيرى سرمايهدارى، تقويت ظهور چارچوبهاى هويت جمعى غير ملى، افزايش علايق جهانى وطنى و رشد هويتهاى دورگه و جوامع متداخل(overlapping) در عرصه سياست، ارتباط مىدهد. در اين جا تحليل شولت از جهانى شدن با تحليل گفؤتمانى همخوانى بيشترى پيدا مىكند، زيرا به اعتقاد وى در اين حالت معمولاً جوامع از طريق حذف ديگران به خود هويت مىبخشند. شولت در فصل هشتم كتاب خود به بررسى رابطه جهانى شدن و دانش مىپردازد. ايده اصلى وى در اين فصل تأثير جهانى شدن بر هستىشناسى، روششناسى و زيبايىشناسى است. مىگويد جهانى شدن هرچند همچنان گرايش به گسترش عقلگرايى داشته و مفاهيم مدرن را در هسته مركزى خود جاى مىدهد، اما از سوى ديگر زمينه رشد حضور دانشهاى غير عقل گرا نظير مسائل زيست محيطى و انديشه پسا مدرن را فراهم كرده است(شولت،1382: 234). اما همچنان كه شولت خود نيز توضيح مىدهد، مقصود از عقلگرايى، عقلگرايى بازتابى است. اين عقلگرايى با آموزههاى پسامدرن همپوشى بيشترى دارد، زيرا همانند پست مدرنيزم دانش را بىثبات و مشروط تلقى مىكند. عقلگرايى بازتابى، بازتابى بودن عنصر اعتقاد را كنار مىگذارد و مسلم انگاشتن صحت و حقيقت دانش جديد را نفى مىكند. اما نقطه تمايز اينان از پست مدرنها در اصلاح ناپذيرى و اصلاحپذيرى عقلگرايى نهفته است كه پست مدرنها بر تلقى نخست و اينان بر تلقى دوم تأكيد مىكند. به هر ترتيب اگر ظهور عقلگرايى بازتابى را حكايت دگرگونى درونى ساختار دانش تلقى كنيم، تحليل گفتمانى از مسألهاى كه در ايجاد اين تحول و وانمودگى آن مؤثر افتاده، موجه جلوه مىكند. شولت درباره رابطه جهانى شدن و تحول در هستىشناسى نيز بحث مىكند كه آيا جهانى شدن موجب دگرگونى در هستىشناسى گرديده؟ تحول فضا/زمان كه در محور تعريف شولت قرار دارد به اين پرسش پاسخ مثبت مىدهد. از نظر روششناسى نيز تأثيرات شگرف جهانى شدن را نمىتوان از نظر دور داشت؛ براى مثال جهانى شدن از رهگذر طرح ضرورت صورتبندى جديد نظريههاى اجتماعى و سياسى و تأكيد بر نظام وارگى اين نظريات و جهان بودگى موضوعات مورد پژوهش، روشهاى پيشين را نيز تحت تأثير قرار داد(همان). یان کلارک: يان كلارك در مورد جهانى شدن ضمن اذعان بر تشويشآفرين بودن فرايند جهانى شدن، تأثيرات آن بر نظريههاى روابط بينالملل را بررسى مىكند. از اين منظر نويسنده تلاش مىكند تا تأثيرات نظرى جهانى شدن بر نظريههاى روابط بينالملل (واقعگرايى، ساختارگرايى و كثرتگرايى) را مورد مطالعه قرار دهد. به نظر كلارك جهانى شدن در مورد نظريه واقع گرايى، متضمن دگرگونى فرايندهاى روابط بينالملل با كاهش پيوسته ابعاد قدرت و امنيت است. از منظر كثرتگرايى جهانى شدن با تشديد چالش كثرت گرايانه همراه است و بالأخره جهانى شدن مىتواند به عنوان بخشى از يك چارچوب فكرى باز تعريف شده ساختار گرايانه مورد بحث قرار گيرد. به نظر مىرسد كلارك بيش از ديگران با تلقى جهانى شدن به عنوان يك نظريه يا چارچوب نظرى براى تحليل مسائل بينالمللى همدلى نشان مىدهد. وى با طرح اين پرسش كه آيا مطالعه جهانى شدن به خودى خود رويكرد متفاوت را براى ما پيشنهاد مىكند كه قابل كاربرد در ساير جوانب نظريه روابط بينالملل باشد؟ بحث را بر چالشهاى تئوريك روابط بينالملل متأثر از جهانى شدن و تلقى جهانى شدن به عنوان يك چارچوب تحليلى تمركز مىكند. به نظر كلارك جهانى شدن صورتبندى جديد و مفهوم سازى دوباره در نظريههاى روابط بينالملل را ضرورى مىسازد. استدلال عمده كلارك از اين نقطه آغاز مىشود كه نظريههاى روابط بينالملل بر دوگانه انديشى حوزه سياسى با مرزبندى ميان داخل و خارج استوار است، و جهانى شدن اين دوگانگى را فرو مىريزد و در نتيجه بازنگرى نظريههاى كلاسيك و دوگانه انگار را موجب مىگردد. كلارك معتقد است «بين جهانى شدن و دولت» رابطه متقابل قوام بخش استوار است كه در قالب آن دگرگونى در عرصه جهانى و دولت به طور همزمان رخ مىدهد و بر همديگر تأثير مىگذارد. اين تفسير از مرزبندى تاريخى جهانى شدن، چارچوب نظرى و تحليلى رضايت بخشى را در اختيار مىگذارد. كلارك براساس يك تعريف از جهانى شدن، آن را فرايندى مىداند كه به موجب آن، قدرت در تأسيسات جامعه جهانى قرار گرفته و بيشتر از طريق شبكههاى جهانى عرضه مىشود تا از طريق دولتهاى مبتنى بر سرزمين. كلارك با استناد به نظريهپردازان علوم اجتماعى، تحول نظرى و رفتارى ناشى از جهانى شدن را مطرح مىكند. از نظر رفتارى، جهانى شدن چرخش مهم در شكل فضايى فعاليت و سازماندهى اجتماعى انسانى است. از اين رو گفته مىشود كه يك نظام اجتماعى جهانى در حال ظهور است كه در آن ديگر هيچ مرزى بين داخلى و خارجى وجود ندارد. از نظر تئوريك نيز جهانى شدن مفروضات علوم اجتماعى و سياسى را به عقب مىراند و به گفته «اسكات» علوم اجتماعى بايد خود را از مفروضات سرزمينى رها سازد(سجادی، 1383: 222-223). *** تحليل گفتمانى جهانى شدن، حداقل اين سودمندى را دارد كه مىتواند مقاومت و تضاد ناشى از هژمونيك شدن جهانى شدن خاص را تبيين كند، زيرا ايجاد تعارض و تشديد مقاومت يكى از پيامدهاى جهانى شدن است. از همين رو گفته مىشود جهانى شدن موجب بروز جنبشهاى ضد جهانىگرايى و واكنش نيروهايى است كه بيشترين ضرر را از جهانى شدن متحمل گشتهاند.
بخش سوم: مفصلبندی گفتمان جهانی شدن |
با توجه به مسایل و موضوعات رایج در سیاست جهانی، نشانه های سیاست (در معنای خاص)، دموکراسی، حقوق بشر، صلح و امنیت، اقتصاد جهانی، عدالت، آزادی، روش زندگی و ارزشهای فرهنگی، مفاهیم سیال و شناوری است که در حوزه گفتمانگونگی قرار دارد. بودن این مفاهیم در حوزه گفتمانگونگی بدین معنا است که گفتمانهای مختلف می توانند با قرار دادن این مفاهیم در مفصل بندی خود به آن استغنای معنایی ببخشند. بی قراری معانی این نشانه ها، بر محوریت دال مرکزی گفتمان مسلط به قرار و ثبات موقت می رسد، هرچند همواره احتمال تخلیه معنایی و قرار گرفتن در مفصل بندی دیگر وجود دارد. شناور بودن این دال ها و نشانه ها به معنای فقدان مدلول محصّل نیست، زیرا در این حال نمی توان آن را به کار بست، سیالیت و بی ثباتی یاد شده با هژمونیک شدن گفتمان به انجماد موقت Closure)) می رسد.
در سیاست جهانی، همواره نشانه ها و مفاهیم یاد شده را به کار می بریم، امّا معانی آن نه ذاتی و نه الزاما به وسیله ما ایجاد شده است. دموکراسی، صلح، عدالت، حقوق بشر، الگوی اقتصادی و روش زندگی معنای ثابت و ذاتی ندارد؛ ما این مفاهیم را آن گونه که بازنمایی می شود میفهمیم و به کار میبندیم.
لیبرالیسم عمومیت بخش هنوز هم فرهنگ جهانی نظام جهانی مدرن است؛ یعنی چارچوب فرهنگی که سرمایهداری جهانگیر در درون آن به حیات خود ادامه میدهد. با این وجود امروزه به همان میزان که طرفداران لیبرالیسم در صدد مسلط ساختن الگوی جهان شمولی لیبرالیستی هستند، نیروهای جدید مقاومت در چهرههای قومی، منطقهای و بنیادگرایی دینی عناصر نیرومندی در سیاست فرهنگی جهان هستند و صرف باروری و ظهور آنان چالش هایی جدّی در برابر تثبیت دایمی گفتمان غربی است. امّا در این منازعه از این واقعیت نباید غفلت کنیم که فرهنگ و گفتمان غربی هنوز عرضه کننده مشروعیت فرهنگی قوی است و ابزارهای ارتباطی جدّی جهت جهان گستری در اختیار دارد.
ارزش های فرهنگی در سیاست جهانی و نظم واحد جهانی توسط گفتمان مسلط بازنمایی می شود. گفتمان جهانی شدن تلاش میکند تا ارزشهای بومی و محلی (غربی) را جامه عام و جهان شمول بپوشاند. در فرایند عام سازی بدون آن که نفی ارزش های محلی دنبال شود فضای خاصی ایجاد می شود که ارزش های محلی ناگزیر از تطابق و سازواری با آن می شود. این فضای خاص توسط گفتمان مسلط و بر محوریت دال مرکزی خاص تأسیس می گردد. نیروهای ضد هژمونیک تلاش می کنند تا با صورتبندی ارزش های خاص و محلی با توجّه به فضای جدید و پرسش های عصری از استحاله و ذوب شدن در درون گفتمان مسلط ممانعت کنند. بدین ترتیب دیالکتیک محلی جهانی نیروی پیش برنده تاریخ معاصر جهانی است. بنابراین میتوان دالهای زیر را به عنوان دالهای اصلی گفتمان جهانی شدن در نظر گرفت که همه انها آنها پیرامون دال مرکزی نئولیبرالیسم معنا می یابند.
دال سیاست
سیاست به معنای خاص (شیوه مدیریت سیاسی و اجتماعی) از نشانه هایی است که در کانون منازعه دو گفتمان جهانی شدن قرار دارد. گفتمان جهانی تلاش می کند تا سیاست سکولار را امر موجّه و مقبول در تصور جمعی بشر تصویر کند. جهانی شدن سیاست را امر کاملاً غیر مذهبی و عرفی تلقی می کند و در صدد گسترش آن می باشد. عام سازی الگوی سیاست سکولار یکی از جلوه های جهانی شدن است و نیروی مؤثر برفرایند جهانی شدن عمدتا نیروی متمایل به سیاست سکولار است.
گفتمان جهانی شدن سیاست را بر محور دال مرکزی نئولیبرالیسم جامه غیردینی می پوشاند و بدین ترتیب از پایان ایدئولوژیها و هژمونیک شدن لیبرالیسم سخن می گوید. فوکویاما در ایده پایان تاریخ خود از پیروزی نهایی لیبرالیسم و دموکراسی لیبرال که عمدتا سیاست سکولار غیردینی است یاد میکند و اذعان می کند که تجدد و جهانی شدن سازنده مرکزی تاریخ باقی مانده خواهد بود. گفتمان جهانی شدن با تشدید روند سکولاریزاسیون و تضعیف نقش اجتماعی دین منشأ ظهور و گسترش نهضتهای دینی موسوم به بنیادگرایی اسلامی و مسیحی در جهان معاصر گردیده است. کاستلز از این نهضت دینی به عنوان بازخورد جهانی شدن در قالب هویت های مقاومت یاد می کند. گیدنز نیز رشد و ظهور بنیادگرایی اسلامی را در چارچوب رابطه قدرت/مقاومت بین دو گفتمان جهانی شدن (سکولاریزاسیون) و اسلام سیاسی تحلیل میکند(سجادی،1383: 227-228).
دال دموکراسی
برداشت ها و تفاسیر متفاوت در مورد نسبت جهانی شدن و دموکراسی نیز به سیال بودن دال دموکراسی و امکان معنادهی به آن در مفصلبندیهای گفتمانی متفاوت باز می گردد. دموکراسی نزد افراد مختلف معانی متفاوتی دارد؛ امّا امروزه وقتی سخن از وجود یا عدم دموکراسی در کشورهای جهان و به ویژه در بحث از سازگاری یا ناسازگاری این یا آن فرهنگ با دموکراسی به میان می آید، معنای دموکراسی لیبرال را در تصور جمعی بازتاب می دهد و این حکایت از آن دارد که گفتمان مسلط توانسته دال دموکراسی را با ارجاع به مفهوم مرکزی نئولیبرال معنا بخشد و آن را طبیعی جلوه دهد(همان: 228-229).
دال حقوق بشر
دال حقوق بشر یکی از نشانگان مهم در گفتمان جهانی شدن است. با قطع نظر از مبانی نظری و فلسفی حقوق بشر و بدون توجه به تفاوت های فرهنگی و سیاسی بیشتر جوامع، دولت های کنونی به آن اهتمام جدّی داشته اند، به گونه ای که امروزه در حد یکی از مهم ترین مسایل سیاست جهانی قرار گرفته است. اقبال عمومی افکار جهانی به مسأله حقوق بشر آن را در حد دال جهانی و عام استعلا بخشید. گفتمان نئولیبرالیسم عنوان پیشگامی حقوق بشر را از آن خود کرد و برای هژمونیک ساختن خود پاسداری و حفظ حقوق بشر در جوامع شرقی و استبدادی را مطرح ساخت. خود باوری به مفهوم اصالت شناخت و معرفت انسانی و نگرش انسان مدارانه که در اندیشه فردگرایی (اومانیسم) غربی تبارز یافت از مهم ترین مبانی حقوق بشر محسوب می شود. در پرتو خردورزی، علم، تکنولوژی و پیچیدگی نقش های اجتماعی فرد انسان دیگر جزئی از کل قلمداد نمی شد، بلکه خود به عنوان کل در مقابل کلهای دیگر که مانند خود او بودند، قرار داشت(همان: 229-231).
دال امنیت
امنيت از دالهاى مهم و مورد توجه سياست بينالمللى است. واحدهاى سياسى و گفتمانهاى نظرى متفاوت، اين نشانه را در مفصلبندى خود مورد توجه قرار دادهاند، با اين همه مفهوم و دال امنيت را نمىتوان فارغ از زمينه (Context) و «متن» (Text ) فهم كرد. عمدتاً بحث امنيت و جهانى شدن از منظر تأثيرگذارى جهانى شدن بر افزايش يا كاهش امنيت مطرح گرديده است. امّا اينجا بحث بر سر اين يا آن معنا براى دال امنيت مىباشد. همچنين مفهوم صلح نيز از نشانههاى گفتمانهاى جهانى شدن است. در گفتمان نئوليبراليسم جهانى شدن تأثير مثبت و سازندهاى بر صلح و امنيت جهانى دارد، زيرا جهانى شدن موضوع بيشتر درگيرىهاى نظامى (كنترل قلمروها) را از اهميت مىاندازد و از جانب ديگر امكان كنترل تسليحات را از طريق معاهدههاى جهانى و بينالمللى فراهم مىكند. گفتمان انتقادى و چپ بين جهانى شدن و صلح و جهانى شدن و امنيت رابطه منفى ايجاد مىكند. اعتقاد بر اين است كه جهانى شدن نه تنها به افزايش صلح و امنيت نينجاميده و نخواهد انجاميد، بلكه تهديدها و ناامنىها را تشديد كرده و به گستره جهانى مىكشاند. اينان بر گسترش ناامنى محيطى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى ناشى از جهانى شدن استدلال مىكنند؛ تجارت جهانى زبالههاى سمّى، كشورهاى جنوب را در معرض تهديد قرار مىدهد و گسترش فن آورى جديد گرايش جدّى به آلوده سازى محيط زيست دارد. از نظر اقتصادى دستكارى الگوى اقتصاد ملى و اصلاح ساختارى طبقه متوسط و فقرا را تحت فشار جدّى قرار مىدهند. افزايش بىثباتى بازارهاى مالى جهانى موجب افزايش ناامنى در جهان مىگردد. از نظر اجتماعى جهانى شدن موجب دگرگونى اجتماعى و روان شناختى و جابه جايى از مليتگرايى تك بُعدى به كثرت گرايى گرديده و به ظهور هويتهاى چند رگه مىانجامد. مرزهاى شفاف هويت پيشين با جهانى شدن خاكسترى و غير آشكار مىشود و اين امر تصور از خود را با ترديد رو به رو مىكند.
گفتمان مسلّط تلقى ويژهگرا از صلح و امنيت را عام مىسازد؛ اما امنيت چه كسى؟ امنيت در مقابل چه تهديداتى سازنده معنا و مبناى امنيت در سياست جهانى است؟ براى فهم مقصود و ماهيت چالشهاى امنيتى جديد بايد سياستهاى امنيتى و عوامل مؤثر بر تعريف امنيت و تهديد را شناسايى كنيم. آلن اسكات و همكارانش در محدوديتهاى جهانى شدن ملاحظات امنيتى جديد را در حوزههاى مختلف سياسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى به بحث مىگذارند. بر اين اساس جهانى شدن با تركيبى از امنيت - تهديد همراه است؛ جهانى شدن هم ناامن كننده است و هم فرصتها و زمينههاى ارزشمندى جهت ارتقاى امنيت ايجاد مىكند، امّا اين تلقى، هژمونى گفتمان مسلط در تعريف امنيت و ناامنى را از نظر دور مىدارد. امنيت جهانى در گفتمان جهانى شدن امنيت با رويكرد ليبراليستى است كه ناظر به نظم و ثبات مبتنى بر آموزههاى ليبراليسم مىباشد. چنان كه تهديدات عبارت است از جريانهاى سياسى و فرهنگى مناقض و ناسازگار با الگوى ليبراليسم. جهانى شدن امنيت و صلح جهانى را همراه با تهديدات كمونيزم در دوره جنگ سرد و اسلام گرايى پس از سقوط شوروى توضيح مىدهد(برای یک بحث مفصل درباره آثار جهانی شدن بر امنیت و ناامنی نگاه کنید به: شولت،1380: 255-290).
دال اقتصاد
نئوليبراليسم در متن گفتمان جهانى شدن جاى دارد. اين نگرش مبتنى بر اين ايده استكه نيروهاى بازار منجر به رفاه، آزادى، دموكراسى و صلح جهانى مىگردد. از نظر نئوليبرالها براى رو آوردن به جهانى شدن بايد نظارت رسمى دولت بر شهروندان در مقياس وسيع كنار گذاشته شود. رفع محدوديتهاى اقتصادى از روند جريان بازار و جابهجايى كالا و سرمايه در دستور كار اين سياست قرار دارد. مؤسسههاى بزرگ جهانى، بنگاههاى اقتصادى و جريان مبادله كالا و خدمات در مسير توصيههاى نئوليبرالى قرار گرفته است. اين امر بدين معنا است كه نئوليبراليسم خط مشى پذيرفته شده در مورد جهانى شدن تلقى مىشود. در اواخر قرن بيستم انديشههاى نئوليبرالى به عنوان عقل سليم پذيرش گسترده و بىچون و چرايى يافت و اختلافات آن با برخوردارى از حمايتهاى مؤثر محافل رسمى، تجارى و علمى با دشوارى رو به رو نگرديد.
جهانى شدن به مثابه گفتمان از ادغام و تلفيق اقتصاد ملى در نظام اقتصاد جهانى سخن مىگويد؛ امّا اين ادغام به معناى در كنار هم قرار گرفتن تكههاى پاره پاره الگوى اقتصادى محلى نيست، بلكه مسير حركت همگونى را دنبال مىكند. اقتصادهاى ملى در فرايند جهانى شدن اقتصاد به بازارهاى جهانى وصل مىشود، امّا همزمان قواعد و قوانين حاكم بر بازار جهانى را پذيرا مىشود. حال اين سؤال مطرح مىشود كه آيا قوانين حاكم بر بازارهاى جهانى و نظام جهانى اقتصاد محصول مشترك نظامهاى اقتصادى ملى است؟ مطمئناً خير، زيرا اقتصاد جهانى براساس الگوى نئوليبرال و اقتصاد آزاد سامان يافته و فعاليتهاى اقتصاد در سطح ملى را با استناد به آموزههاى نئوليبرال صورتبندى مىكند. كانون اصلى بيم و اميدهاى مربوط به جهانى شدن اقتصاد شركتهاى فراملى است. ناقدان نظام سرمايهدارى اين شركتها را عامل گسترش استثمار در سراسر جهان مىدانند. اين شركتها هدايت كننده مؤثر نظام بازار و اقتصاد جهانى است. در 1988 حدود 20000 شركت فراملى وجود داشت و دارايى خارجى آنان در خارج حدود 1/1 هزار ميليارد و كل دارايى آنها بيش از 4 هزار ميليارد دلار بود. اين شركتها كارگزاران مؤثر اقتصاد جهانى هستند كه الگوى اقتصاد بازار و نئوليبرال را دنبال مىكنند. بنابراين جهانى شدن اقتصاد در خوش بينانهترين تحليل، فراگير شدن فرصتها و ظرفيتهاى اقتصاد نئوليبرال و تسرّى آن به بازارهاى ملى است40 و اين بيانگر هژمونيك شدن الگوى اقتصاد نئوليبرال بر روند فعاليت اقتصاد جهانى و بازارهاى مالى جهان است كه در گفتمان جهانى شدن صورتبندى مىشود. اين روند طبعاً با مقاومتها و مخالفتهايى از سوى گفتمانهاى رقيب رو به رو خواهد بود(پیشین: 233-235).
دال عدالت
مفهوم عدالت از نشانههاى مهم سياست جهانى است كه گفتمان جهانى شدن تلاش مىكند آن را با ارجاع به نئوليبراليسم معنا بخشد. منازعه گفتمانها بر سر معنادهى به عدالت فراتر از مباحث رايج و عمومى در مورد رابطه عدالت و جهانى شدن است. در اين جا سخن بر سر توسعه يا محدود سازى عدالت در يك گفتمان نيست، زيرا گفتمانهاى متفاوت به معنادهى متفاوتى از عدالت مىرسد. اگر در ديدگاه انتقادى در مورد جهانى شدن ادعا مىشود كه جهانى شدن به محدود سازى عدالت مىانجامد و بىعدالتى را تشديد مىكند، دقيقاً معنايى از عدالت را در نظر دارد كه با عدالت ليبراليستى فاصله دارد. سيال بودن نشانه عدالت ما را به معنادهىهاى متفاوتى از آن در گفتمانهاى مختلف هدايت مىكند، از اين رو ادعا مىشود كه جهانى شدن بىعدالتى جنسى را گسترش مىدهد. اين بيان دقيقاً معناى عدالت در گفتمان فمينيستى را مورد توجه دارد.
تحليل گفتمانى جهانى شدن به ما كمك مىكند تا تنوع ديدگاهها و اختلافات موجود در مورد ماهيت، آثار و پيامدهاى آن را در خصوص مسايل زندگى معاصر درك كنيم؛ براى مثال اگر نگاه خوش بينانه از گسترش عدالت در پرتو جهانى شدن سخن مىگويد، معنايى از اين نشانه را مدنظر دارد كه با استناد به نئوليبراليسم غربى صورت مىگيرد. ديدگاه انتقادى و بدبينانه كه جهانى شدن را عامل تخريب و نابود سازى عدالت تلقى مىكند عدالت در چارچوب گفتمان سوسياليستى را مطرح مىكند. به همين صورت عدالت در گفتمان اسلام سياسى نه تنها با هژمونيك شدن گفتمان جهانى شدن تقويت نمىگردد، بلكه از بار معنايى خود تخليه مىشود و در حاشيه رانده مىشود. بنابراين تا زمانى كه اشتراك معنايى براى نشانه عدالت وجود ندارد سخن از سازندگى يا ويرانگرى جهانى شدن در قبال آن به سرانجام نهايى نخواهد رسيد. در اين جا مهم رابطه ذاتى جهانى شدن و عدالت نيست، زيرا احتمالاً چنين رابطهاى وجود ندارد، بلكه مهم آن است كه چه معنايى از عدالت و توسط چه كسانى، ذهن جمعى و افكار عمومى بشر را مىسازد. بحث بر سر آن است كه عدالت چيست؟ آيا عدالت به معناى برخوردارى مساوى جوامع از امكانات و فرصتهاست (عدالت توزيعى)يا به معناى پذيرش نابرابرى در برخوردارىهاست؟ ديدگاه ليبرال اساساً عدالت به مفهوم برابرى را ناقض رشد و بالندگى اقتصادى مىداند، زيرا عدالت اجتماعى را داراى آثار نامطلوب مىداند، چون فرصت سرمايهگذارى بيشتر را از افراد مىگيرد و نمىگذارد به كاميابىهايى كه در توانشان است دست يابند. در اين گفتمان فرد ليبرال از يك طرف بين برابرى حقوق و برابرى فرصتها از يك سو و برابرى مادى يا برابرى بازده از طرف ديگر به صراحت تمام تمايز قائل مىشود(برای آشنایی با نشانه عدالت در گفتمان جهانی شدن نگاه کنید به: شولت،1380: 291-326).
نتيجهگیری
در این پژوهش تلاش شد تا یک شمای کلی و حتی الامکان جامع از نگاه های متفاوت در سه دیدگاه لیبرالی، رئالیستی و گفتمانی مططرح شود. همانطور که در طول پژوهش آشکار شد، می بینیم که این سه دیدگاه تفاوت قابل ملاحظه ای با یکدیگر داشته و براساس مفروضات و گزاره های اصلی متفاوت خود، تحلیلهای بسیار متفاوتی از یک پدیده واحد به دست میدهند. دیدیم که نظریه های لیبرالی و رئالیستی تقریبا در نگاه به جهانی شدن دو قطب متضاد بوده و برداشت متقابلی از آن ارائه می دهند. در اين پژوهش همچنین تلاش شد تا به گونهاى متفاوت از تحليلهاى رايج لیبرالی و رئالیستی، جهانى شدن در چارچوب نظريه گفتمان بازنمايى شود. هرچند از جهانى شدن به عنوان گفتمان در برخى نوشتهها ياد شده است، اما جهانى شدن به عنوان وضعيت جديد جهانى و فرايند تازه، بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. جهانى شدن به عنوان يك وضعيت در ميانه طيفى از موافقان و مخالفان در نوسان مىباشد؛ مخالفان عمدتا آن را در چارچوب پروژهاى غربى تحليل مىكنند، در حالى كه موافقان با رويكرد خوش بينانه از پروسهاى بودن جهانى شدن سخن مىگويند. رويكرد ميانه در حد وسط هردو نگرش بدبينانه وخوش بينانه قرار مىگيرد و جهانى شدن را به عنوان يك پديده مورد تحليل قرار مىدهد.
تحليل گفتمانى جهانى شدن با رويكرد سراسر متفاوت از گفتمانى بودن جهانى شدن سخن مىگويد. بنابر ادعای هواداران دیدگاه گفتمانی جهانی شدن، رويكردهاى پيشين(لیبرالی، رئالیستی، پروژهای، پروسهای، رویکرد میانه) نمىتواند تحليل جامع از جهانى شدن ارايه دهد، زيرا برخى بر فرصت بودن آن اعتقاد دارد و برابرى فرهنگها و جوامع را در برخوردارى از امكانات آن مطرح مىكند و در نتيجه نمىتواند واقعيت سياست جهانى و سلطه گفتمان غربى را توضيح دهد؛ دسته ديگر بانگرش بدبينانه آن را در حد چهره جديدى از امپرياليسم تقليل داده و از فرصتهاى ناشى از آن غفلت مىكند. رويكرد ميانه هر چند از قدرت توضيح دهندگى بيشترى برخوردار است، اما جهانى شدن موجود را برگشت ناپذير وقطعى مىانگارد و هژمونى غرب را ثابت و غير قابل زوال تلقى مىكند. تحليل گفتمانى جهانى شدن ضمن آن كه فرصتها و محذورات آن را مورد تحليل قرار مىدهد، ازجانب ديگر سلطه گفتمان غربى را در چارچوب منازعه گفتمانى تلقى نموده و آن را از ماهيت ذاتى و گريزناپذير بودن خارج مىكند. جهانى شدن به عنوان گفتمان، سيطره گفتمان نئوليبراليسم غربى را نه امر ذاتى، دايمى و اجتناب ناپذير، كه ناشى از باز نمايى جهان سياست با رجوع به دال مركزى نوليبراليسم تحليل مىكند و در چنين حالت نه قطعى بودن آن را مىپذيرد و نه ناممكن بودن رهايى از آن را. بر اساس اين تحليل، گفتمانهاى رقيب از قبیل اسلام سياسى و سایر گفتمانهای ممکن، مىتوانند از طريق بازنمايى جديد سياست زندگى با استناد به مفهوم نهايى گفتمان مورد نظر خود، دالهاى شناور سياست بين الملل را در پيكره بندى خود وارد كرده و گفتمان مسلط را به چالش بكشند.
پایان
منابع:
1- بهروز لک، غلامرضا(1385).«جهانی شدن و سرانجام نزاع گفتمانها، نقد و بررسی تحلیل گفتمانی جهانی شدن»، فصلنامه علوم سیاسی، شماره36: 37-61.
2- حقیقت، سیدصادق(1385). روش شناسی علوم سیاسی، قم: انتشارات دانشگاه مفید.
3- سجادی، عبداقیوم(1383).«تحلیل گفتمانی جهانی شدن»، فصلنامه علوم سیاسی، شماره28: 213-240
4- سلیمی، حسین(1384). نظریههای گوناگون درباره جهانی شدن. تهران: سمت
5- سوری، جواد(1385).«جهانیشدن: نظریهورزی در رهیافتهای روابط بینالملل و اقتصاد سیاسی بین الملل». فصلنامه راهبرد: شماره39، بهار1385.
6- سیف زاده، حسین(1374). نظریهپردازی در روابط بینالملل، تهران: سمت.
7- شولت، یان آرت(1386). نگاهی موشکافانه بر پدیده جهانی شدن. ترجمه مسعود کرباسیان، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
8- صباغیان،علی(1389).«جهانی شدن چیست؟»، در:http://www.hamshahrionline.ir/news-26786.aspxu
9- قوام، عبدالعلی(1384). روابط بین الملل: نظریه ها و رویکردها. تهران: سمت.
10- مشیرزاده، حمیرا(1383). تحول در نظریه های روابط بین الملل. تهران: سمت.
11- نش، کیت(1380). جامعهشناسی سیاسی معاصر، ترجمه محمدتقی دلفروز، تهران: نشر کویر.
ژانوس(Janus) نام نخستین پادشاه افسانه ای کشور لاتیوم (در ایتالیای کنونی) بوده است. بر اساس افسانه خداوند به این پادشاه چنان روشن بینی داد که هم به گذشته و هم به آینده عارف و آگاه شد. گذشته و آینده نگری وی سبب شد که با دو چهره نمایش داده شود. موریس دوورژه فرانسوی، استاد برجسته علم سیاست، برای توضیح ماهیت و سرشت سیاست(Politics) از نماد ژانوس بهره می گیرد چرا که از نظر وی سیاست همیشه و در همه جا پدیده ای دو وجهی و به عبارتی ذوجنبتین است: تضاد و همگونی. نام وبلاگ را ژانوس گذاشتم تا معرفی باشد بر آنچه در آن می نگارم و یا می گذارم. البته مطالب وبلاگ بیشتر مرتبط با دانش سیاسی و به ویژه مباحث حوزه اندیشه های سیاسی و جامعه شناسی سیاسی است تا سیاست به معنای ژانوسی کلمه. امید است تا گام کوچکی باشد در راستای ترویج و ارتقای دانش سیاسی در ایران عزیزمان.